تبليغاتX
دفاع مقدس
کلاغ پر ...!

ام القصر 1366

 

پیشنهاد غریبی است . این حرف رضا !!! :

- بیائید کلاغ پر.... بازی کنیم !!!

غروب است . و باز هوای یکباره سرد شده است . روزهای گرم و ظهرهای آتشی وادارمان می کند که با حداقل پوشش این فشار گرمای شرجی طاقت فرسا را تاب بیاوریم . اما همچین که غروب میشود و آفتاب می رود ..نمی دانم چه حکمتی است که خورشید بساط گرمایش را هم از زمین جمع می کند و با خودش می برد و شب سرد و یخی از راه می رسد و همه امان را غافلگیر می کند . حوصله نداریم ...هیچکدام از ما ...حوصله امان رفته ...هر وقت که چند روز سکوت می افتد میان ما و برادران عراقی امان در آن سوی خط ..همینطوری می شویم ..شاید عادت کرده ایم به آتش بی امان و صدای عربده انفجار و موجهای عظیم آتش و خون !

حوصله امان که برود ...می رویم سراغ هم ...می خواهیم سرمان را گرم کنیم ...در این چند روز همه جور بازی را تجربه داریم ..از یه قل دو قل گرفته که بی استثنا همه مقبول معجزه سنگهای ریز گرد در دستان آق مرتضی شده اند تا... زو ...! هفت سنگ ...الک دولک ...خرپشته...دوز ...و خیلی دیگر که یادم رفته ...آن غروب سرد رضا جمع امان کرد برای کلاغ پر ...نشستیم حول یک دایره ...سردی هوا وا می داردمان که خودمان را جمع کنیم و فشرده بنشینیم و پهلو به پهلوی هم بگیریم و حرارت تنمان را میان هم تقسیم کنیم ...بازی  شروع میشود ..رضا نامها را می گوید و ما با هر نام انگشتمان را که گذاشته ایم روی یک نقطه از زمین خیس ام القصر به هوا بلند می کنیم و یا همانجا ثابتش نگه می داریم . قرار است چشمانمان را ببندیم و حسمان را در گوشهایمان بریزیم ...تا با صدای رضا و نامی که می گوید تصمیم بگیریم برای پرواز انگشت و یا ماندنش روی زمین :

-          گنجشک

-          پر

-          کبوتر

-          پر

-          عقاب

-          پر

-          روباه

-          ......

-          بز

-          ......

-          سار

-          پر

-          خفاش

-          پر

-          محمود

-          ( بی آنکه ادراه ای داشته باشیم . انگشتانم همه با هم آسمان را نشانه گرفت ) پر......!

-          رضا

-          پر....!

-          علی قدیری

-          پر.......!

بغضم می شکند و صورتم را اشگ می گیرد و دیگران نیز هم این حال اند ...حالی عجیب ...حسی غریب...این دیگر چه رسمی است ؟ این کدام حس مشترک پنهانی است که انگشتانمان را از زمین می کند و هوا را می شکافد و اشاره به انتهای اوج آسمان دارد ! بازی ما ...تبدیل شد به حسرتی...دریغی ...آرزوئی ....

-          غلام

-          پر.....!

-          مصطفی

-          پر....!

-          اشکان

-          پر....!

-          سید علی

-          پر...!

-          حاج جمال

-          پر.....!

-          حسین

-          پر

-          سیروس فدائی

-          پر....!

-          صفر مقدم

-          پر....!

-          دانی ...!

سکوتی افتاد میانمان ...قلبم با شدت می کوبید بر سینه ام ...دلم میخواست تمام جهان یک صدا فریاد بزنند " پر " و انگشتان تمام عالم به هوا برود و آسمان را اشاره کند ...دلم میخواست فریاد بزنم : پر ....پر...پر...

تنها سه تن از رفقا ...با صدای گرفته از بغض شکسته ناله زدند : پر...!

و دیگران انگشتانش هنوز روی زمین بود ..و شانه هایشان زیر هق هق گریه می لرزید ...

تمام آن رفقائی که نامشان رفت ...پر کشیدند و رفتند ...هیکدامشان نماندند ....

اینک این منم ...که از آن روز تا امروز معلق مانده ام ... بخشی از من همراه با انگشتان آن سه رفت و آسمانی شد  و بخشی دیگرم مانده است هنوز روی این زمین خاکستری ...

هر روز و هر شب ...صبح که از خواب بر می خیزم و شب که به خواب می روم از خدا می پرسم :

-     چه می شد اگر اراده می نمودی و آن رفقای دیگرم هم انگشتانشان را به آسمان می کشیدند ...؟ از خدائی تو کم می شد ؟ این دیگر چه تقدیری است ...معلق میان آسمان و زمین ....

سرنوشت تلخی است .

بازی کلاغ پر آن غروب ..پیوند خورد به پرواز بلند دوستانم ....

و به بازی زندگی که مرا با خود می برد ...تا به کجا ؟

نمی دانم !

 

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ، ساعت: 16:26 ، نگارنده: |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
ب...ب..سم الله

 

بسم الله الرحمن ارحیم

 

چه شد قولی که داه بودی؟ نمی نویسی؟ تو نبودی که گفتی همه ی توانت را برای دفاع در طبق اخلاص خواهی گذاشت؟ تو نبودی از اتحاد و وحدت حرف زدی؟! نگفتی نمیدانی چه کنی که همه تان با هم یکی شوید و دیگر احساس غربت دلهایتان را نیازارد و و جود تک تک تان تسلی خاطری باشد و مرهمی بر زخمهایی که گاه و بیگاه نمکش می زنند؟ تو نبودی که می گفتی هر وقت تلویزیون تصاویر تهاجم وحشیان آمریکایی به عراق را نشان میدهد که چگونه به مسلمانان و خانه هایشان تجاوز می کنند بی اینکه از هیچ فریادی بهراسند از مسلمانی خود خجالت می کشی، از اینکه راحت میخوابی لم می دهی و خبر آوارگیشان را نگاه می کنی و بعضی وقتها هم که حوصله ات سرمیرود کانال را عوض می کنی!

تو نبودی؟ تو نگفتی هان؟!

-          سرم رو پایین میندازم! آره تو راست میگی، راست می گی! که چی؟! می گی من چیکار کنم؟!

-          مرد باش و به قولت عمل کن!!

-          حاجی بخدا دیگه نیرو ندارم وضعم رو که می بینی؟!

-          چون وضعت رو دارم می بینم بهت میگم یالا بلند شو! دستت رو بذار رو زانو هات و دوباره بلند شو!

نمیخوای که زیر قولت بزنی؟!

-          حاجی زانوهام دیگه توان نداره! از بس بلند شدم و خوردم زمین! مگه زخم پاهام رو نمی بینی که بیشتر از زخم دلم اذیت می کنه!

-          بهونه نیار مومن! بگو کم آوردم. بگو پنچر شدم. بگو معذرت میخوام قول دادم. بگو مردش نبودم و خلاص!

-          نه جون حاجی فقط دست تنهام! حاجی تنهایی نمی تونم...

-          کی گفته دست تنهایی؟! ببخشید ها مگه ما اینجا چکاره ایم؟! به به! پس چی چی هی الکی میگید شهیدان زنده اند الله اکبر....

-          بازم میگم حاجی!

-          به گفتن نیست بچه! باید دلت رو صاف کنی باید باورت باشه که هنوز هستند و دارن دفاع می کنن دفاعی مقدس! چی فکر کردی! فکر کردی تا حالا خودتون تنهایی تا اینجا اومدین؟! لابدم فکر کردی چقدر فداکاری که به خاطر چیزایی که دوست داری دو تا حرف شنیدی! بی خیال اصلا سخنرانی کنم که چی....

-          حاجی جون من ازم نرنج! من فقط یه کمی کم آوردم، انگیزه میخوام روحیه میخوام بهم میدی؟!

-          تو بسم الله اش رو بگو... صدق الله اش با ما...

-          ب..ب..بسم..الله!

............................................. 

 

 

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ، ساعت: 12:39 ، نگارنده: باران |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
پیام آوران غربت

بالاخره آمدند. بر شانه هاي خسته و شکسته ي شهر  بر شانه هايي که سالهاي موازي بودن را شتابان و بي قافيه پشت سر گذاشتند.سالهاي بي آشنایی با تابوت هاي سه رنگ. سالهي دوري از بدرقه هاي آسمانی.

 خودشان خواستند که بمانند.
گفتند ما مي مانيم شما برويد جاي ما را هم خالي کنید.گفتند شما برويد براي تسکين. ما مي مانيم. گفتند ما مي مانيم هر گاه زمان شما را و مارا از ياد ها زدود مي آییم. گفتند:برويد ما سفير غربت مي شويم و مي آييم.
وقتي که آتش غفلت خواست ديارمان را خاکستر کند ،مي آييم

ما مي آييم با مشتي خاک و تکّه اي استخوان و پلاکي زنگار بسته قرآن مي خوانيم.شايد چشمي تر شود ،شايد دلي عاشق شود، شاید...

 گفتند: شما برويد هرگاه پشت مردم زير بار توسعه خم شد ،هر وقت ايثار گم شد، هرگاه پول هدف خلقت شد،وقتی صورتها رنگی شدند،ما مي آييم.شايد گوشي از پس اين سالهاي دور و پر حادثه پيام ما را بشنود.
 آخر ما رسالت داريم.ما رسولان خاک و غربت خاکريزيم.

گفتند: مي خواهيم در دانشگاه مآوا کنيم.نه، به نطق آنهايي که مي گويند :«دانشگاه را قبرستان نکنيد» وقعي نمي نهيم.نه،دانشجويان- هم سن و سالهايمان-به ما بي حرمتي نخواهند کرد.
 مي خواهيم برايشان چاه باشيم تا غم ايامشان را در ما فرياد کنند.

 آمديد؛
خودتان خواستيد؛
 کاش برايم عادت نشود؛
کاش براي طلب به سويتان بيايم؛
 ديگر ميدانم زنده کيست و چه کسی زندگی میکند؛
ميدانم که من مرده ام؛
 ديگر برايتان حمد و سوره نخواهم خواند؛
 امروز در کنارتان زانو خواهم زد
و تمام وجودم را فرياد خواهم کرد
و در چاهتان خواهم گريست
 و خواهم گفت:
 «شهدا شما بياييد برايم فاتحه بخوانيد»

 


 

 

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ، ساعت: 3:11 ، نگارنده: راوی |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
نامه یک عاشق!

بسم الله

 

زمان: 1366 ه.ش/1407 ه.ق

مکان: تهران، جماران

موضوع: پاسخ نامه اسیر ایرانی در عراق

مخاطب: حمزه ای، محمد

 

"بسم الله الرحمن الرحیم.اللهم ایاک نعبد و ایاک نعستین.مادرم سلام.این نامه مخصوص پدر بزرگوارم هست. پدر عزیز و هادی ام و مایه دانایی ام و دارای روح خدایی ام، سلام علیکم. گرچه مشکل است معرفت قدر تو، اما این جملاتی است تقدیم به قلب تو. وصفت را از چند چیز پرسیدم. از کوه، گفت از من استوارتر. از دریا، گفت از من خروشانتر. از خورشید، گفت از من تابانتر. گاهی که سر انقیاد به حال تحقیر بر دامنت گذاشتیم، به ما فرزندانت فرمودی: اگر لایق باشم دست و بازویتان را می بوسم. دانی چرا چنین شاعرانه می گویم. دیده ای پروانه را گرد شمع مجنون وار فقط سر سودای وصال نور دارد.من الان چنینم و یاد وصال در خاطرم هست که از او دورم، اما عیان می بینم که اگر مولایت بخواهد، بزودی شاید تو را ببینم، وگر نبینم وعده ما بر سر حوض با مادرت. ان شاءالله.خداحافظ – التماس دعا (پدر، ما را حلال کن)- 22/4/66"

 

 

امام(ره) در جواب نامه اینچنین فرمود:

 

به نام خدا

فرزند عزیزم، نامه شما که از سلامت مزاجتان بحمدالله خبر داد، واصل شد و موجب خرسندی از این جهت، و افسردگی از جهاد دیگر شد. عزیزم ما سلامت هستیم و به شما و سایر دوستان دربند دعا میکنم. شما نگران نباش. این نحو گرفتاریها برای دوستان خدا همیشه بوده و موجب بلندی مقام و رحمت خدا هست. امیدوارم بزودی همگی با سلامت به وطن خود بازگردید. به دوستانتان سلام مرا برسانید. خداوند به شماها صبر و اجر عنایت کند.

عبد ...(1)

 

پ.ن

(1) برای رعایت مسائل حفاظتی، امام خمینی به صورت مستعار امضاء کرده اند، چرا که در صورت لو رفتن، مخاطب نامه در اسارتگاه زیر شکنجه های مامورین صدام قرار میگرفت.

 

منبع: صیفحه امام خمینی(ره) جلد بیستم صفحه 307

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ، ساعت: 16:46 ، نگارنده: جنبشی استشهادی |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
مطالب پیشین
اول | قبلی | بعدی | آخر
معرفی کتاب
اول | قبلی | بعدی | آخر
موبایل اسلامی(نرم افزار)
- قران کریم با امکان جستجو
- نهج البلاغه
- صحیفه سجادیه
- دعای کمیل
- زیارت عاشورا
- دعای عهد
- اوقات شرعی
- ذکر ایام هفته
اول | قبلی | بعدی | آخر
کلیپ صوتی
- نامه دختر شهید ناصری به پدرش
- ابوالفضل سپهر 5 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 4 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 3 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 2 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 1 (دلبران)
اول | قبلی | بعدی | آخر
کلیپ تصویری
- سامی یوسف 4
- سامی یوسف 3
- سامی یوسف 2
- سامی یوسف 1
اول | قبلی | بعدی | آخر
سرویس عکس
امير لشكر عشق
باید رفت
پرچمدار
آخرين خنده ها
بدون شرح
انگار هیچ خبری نیست
خواب راحت
خاطره بزرگان
عكس سه نفره
اول | قبلی | بعدی | آخر
درباره ما
تصویر وبلاگ

شهدا را به این خاطر دوست داریم که با ما هستند!
هر چند ما با شهدا نیستیم....

نویسندگان
باران
قرار شبانه
یه مسافر
راوی
جنبشی استشهادی
حمید بزم شاهی
ارمینه
جسد زنده
ستاره دریایی
بازمانده
اصف
علیرضا
نویسنده آزاد
يونس
جستجو
.... در حال بارگذاری
آرشیو موضوعی
اجتماعی
پژوهشی
دلنوشت
متفرقه
آرشیو تاریخی
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
دوستان وبلاگی
یه مسافر
قرار شبانه
باران
پله پله تا ملاقات خدا
ارمینه
صراحت
ستاره دریایی
کانال ماهی
ایستگاه اخر ...بهشت
پروانه ی مهاجــر
شاهد
پرستوی مهاجر
جسد زنده
روايت هاي آسماني
فدک
خاكم
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
هیئت مجازی شهدای گمنام
یک بشقاب روانشناسی با سس سیاست
صبح سوخته
عطش!
مجاهدین
واژگون
سرلشگر شهید حاج احمد کاظمی
کربلای 6
شهید امر به معروف زوبونی
افلاکیان
همفکری
پرواز تا بیکران
بازمانده
مهر و وفا
بجا مانده
خادم الرضا(ع)
کبوترانه
ذیغارنشین
ناگفته ها
اسمانی
اکینا نیوز
بهلول (خرناس بلا)
کربلای جبهه ها یادش بخیر!
دستنوشتهاي يك كج ومعوج16+1=17
پرواز تا ناکجا ابادها
دست نوشته های یک ...!
مبارز (یک بچه مسلمون)
اخبار و رویدادهای جنجالی
يونس نوشته ها
آمار وبلاگ
اطلاعات وبلاگ

Powered For
BLOGFA.COM

طراح قالب: تیم پشتیبانی وبلاگ
بازسازی قالب: WindowsLab