| صفحه اصلی | آرشیو مطالب | آرشیو موبایل اسلامی | آرشیو چند رسانه ای | آرشیو پژوهشی | پایگاه های مرتبط | ارتباط با ما | درباره ما |
| دفن جنازه های کشته شدگان جنگ در معابر عمومی |
|
این تیتر از «بی بی سی» است. البته نیازی نیست انتهای جملهی قبلی علامت تعجب درج شود. اگر مینوشت:« دفن پیکر مطهر شهدا در خیابانهای شمال تهران» باید تعجب میکردی. صریح بگویم برادر، غرض از این مطلب، واکاوی نگارش این تیتر بر تلکس بیبیسی پرشین نیست، که حکایت ما و لندننشینان حکایتی بس مفصل است و ما نیز از دوستان بریتانیاییمان- که sir میگویند به سگان بیحیای زمانه، توقع فهم معنی نداریم.
بگذار روشنات کنم: در وانفسایی که من و تو، دعوی به محتسب بریم که آی قاضی القضات بلد ولنجک، این جنازهای که در اینجا دفن میکنی، قیمت خانه ام پایین میکشد، در گرگ و میش بازاری که روزمرگی، شرافتمان را به محاق برده، در آشفته سرای آخرالزمانیای که فرق مرده و شهید را هم نمیفهمیم؛ ما را چه کار با ”شوالیهنامیدن سلمان رشدی“ و ”فروریختن گلدستهی سرّمنرای“ و ”گذر فاطمیه “ از کوچههای تنگ شهرمان ... بگذار به درد خود بمیریم. به گمانم آن ”احمد چراغچی“ ای که آنگونه زیست و شهید شد، آن ”ناصر خوشچشمان“، ”حامد وفادار“ و هزاران تن دیگر که من و تو تنها نسبتمان با ایشان، آدرس پستی خانهها و دکانها و دانشگاههامان است، دیوانه بودند. آری، اگر عقل حکم بر ارجحیت قیمت زمینهامان بر شرفمان دهد، آن چیزی که کشتهشدن و کشته شده در راه حق را مقدس میداند، چیزی جز جهل و دیوانگی و حمق است؟ اما از من میشنوی برادر، بگذار ما هم دیوانه و احمق باشیم، ما که برهانهامان نسبتی با جیب و کیسه ندارد؟ آی بنگاهداران ولنجک، آی مردم شمال شهر- که بارندگی آسمان نیز سهم شما و گرمایش سهم ما پائینشهریهاست، آی شهردار، آی محتسب، آی ابناء دنیا، آی آنهایی که شب پسندیدید بر فلق، ای شرافتکیسه های پولمسلک، ای زمینمصّبان زرمروّت، ما را رها کنید در این رنج بی حساب با قلب پاره پاره و با سینهای کباب بگذار شعرا و خوانندگانمان بخوانند: ”... بن بست یاس... محلهی بندهنواز .. آی مردم خداتون عاشقه ... لب دریای خون یه قایقه“! بگذار ترانهسرایانمان از عشق و وصال و فراق و بوسه و آغوش بگویند؛ عزیز برادر! آنها که ندیدهاند. ندیدهاند شبهه گورها - سجادههای نیمهشب رزمندگان را که از خیسی باران به گمانم! و هق هق شانههای شیرمردان خیبر شکن، حاصلخیز شدهبود. واگذار حکایت آسمانی شدن بچههای دستفروش را. واگذار روایت غریب شهادت را. بگذار و بگذر برادر! این نیز بگذرد به گزارش خبرنگار ما از تهران، به رغم اعتراضهای مردمی به دفن کشتهشدههای جنگ در کنار یکی از خیابانهای ولنجک، این کار صورت گرفت تا دامنهی اعتراضات مردمی به تصمیمات و اقدامات دولت اصولگرای ایران همچنان گستردهتر شود. |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ، ساعت: 19:23 ، نگارنده: جسد زنده | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| واعتصموا بحبل الله جمیع اولا تفرقوا |
|
از تولد وبلاگمان بیشتر از یکماه میگذره! و در این مدت من صبر کردم و چیزی راجع به قاعده و قوانین اینجا ننوشتم تا کمی وبلاگ جا بیفته! اما الان به نظر میرسه موقع اون رسیده که بگم چرا وبلاگ گروهی؟ چرا دفاع مقدس؟ و چرا اینجا؟ چرا اینطور و قس علی هذه... مدتها بود میخواستم در باره شهدا بنویسم. دوست داشتم جایی باشه تا بتونم دلتنگی هام رو بنویسم بدون اینکه دیگرانی که می آیند و میخوانند فکر کنن من کی ام و حالا لابد آخر دینداری ام! همیشه اینکه شخصیتی غیر از اینکه هستم جا بیفتم برام آزار دهنده بوده و احساس ریا کاری بهم دست میده! از طرفی نوشتن در باره ی خوبیها و شهدا و غیره باید از روی حس و حال باشه! چرا که اگر اینجور نباشه جز چند کلمه که بلغور کرده باشی و چپانده باشی در این دنیای نت چیز بیشتری نیست و لاجرم بر دل ننشیند! و ادمی مثل من هم همیشه توی این احوال نیست که مثلا بتونه یک وبلاگ تنهایی راجع به شهادت و شهیدان بنویسه! برای همین ترجیح دادم حالا که خودم اونطور که باید نمی تونم بنویسم کسانی رو که می تونن بنویسند از شهدا و کسانی که بهشون نزدیک ترند و بیشتر می شناسندشان بیان و بنویسن. و در کنار هم گام به گام به دنیایی که ایثار و شهادت توی اون معنا میده نزدیک بشیم! به کمک هم. چرا که ید الله مع الجماعة! از اینکه تنهایی شروع کنم هراس داشتم هراس از زمین خوردن و ناکامل موندن کار! باورم نمیشد به این زودی دوستانی پیدا کنم همراه و همدل. از دیدن تک تکشون تو این سرزمین خوشحالم و امیدوارم این سرزمین بشه محلی برای تقویت روحیه ی اسلامی مون! بشه پناهگاه و سنگری که از اون مبارزه و دفاع مقدس رو ادامه بدیم! بشه نقطه اتحاد و اجتماعمون. اما چرا دفاع مقدس! راستش وقتی تصمیم گرفتم کلید وبلاگ رو بزنم به اسمش فکر نمیکردم! همیشه اعتقاد دارم اسم هر چیزی خودش میاد! هر چقدرم که ادم تلاش بکنه هر چیزی اسم خودش رو داره! که خدا همون موقع میذارتش توی ذهنت و جاریش می کنه روی زبونت! وقتی کلید وبلاگ رو زدم جای اسم وبلاگ ناخود آگاه نوشتم دفاع مقدس. به امید اینکه حالا بعد میام عوضش می کنم یه اسم چی میگن رومانتیک تر و ظریف تر میذارم! اما هر کاری کردن نتونستم عوضش کنم.انگار یکی بهم می گفت اینجا اسمش همینه! چون قراره جای دفاع باشه! دفاع مقدس! دفاع مقدس که تموم نشده شده؟! اگر شده بود پس چرا امام وشهدا انقلاب رو و اماناتشون رو و پاسداری از اونها رو به ما سپردن؟! القصه اینکه اینجا سرزمین دفاع از همه ی خوبیها و آرمانهاییه که شهدامون به خاطرش پر کشیدن!! اما در مورد نحوه ی مدیریت وبلاگ دوستانی لطف کردن انتقاداتی کردن و پیشنهاد هایی داشتن که مختصر بهشون اشاره می کنم و در پایان یه پیشنهاد دارم که امیدوارم دوستان در موردش فکر کنن و ما رو از نظرات سازنده شون بی نصیب نذارن. یکی در مورد این موضوع بود که چرا بروز شدن وبلاگ زمان بندی نداره مثل اینکه وبلاگ هفته ای یه بار بروز بشه و هر نویسنده موظف باشه مثلا یه جمعه واسه شهدا مطلب بنویسه! خب البته تا حدی این انتقاد وارد هست ولی همونطور که گفتم من خودم اعتقاد دارم نوشتن باید بیاد اونم در مورد شهدا که اگه ننویسی بهتره اینه که الکی بنویسی واسه بروز شدن!به خاطر این اعتقاد بود که زمانبندی نکردم نوشتن وبلاگ رو! هر کسی زمانی داره واسه پرکشیدن! اما اینکه چرا نویسندگان وبلاگ محدود نیستن و هر کسی بخواد می تونه جزئ نویسندگان وبلاگ بشه به این دلیله که وبلاگ مال من نیست که بذارم یه عده بیان و یه عده نیان! من جای صاحب خونه نمی تونم تصمیم بگیرم. اونها هر کسی رو بخوان خودشون دعوت می کنن منم اینجا فقط اطاعت امر می کنم! اما یه پیشنهاد یکی از دوستانمون داشتن اونم اینکه نویسندگان وبلاگ یه چند باری کنفرانس داشته باشن با هم که سبک و سیاق وبلاگ و خیلی چیزای دیگه تو تصمیم گیری جمعی مشخص بشه! که به نظرم پیشنهاد به جایی هست. و نکته ی مهمتر اینکه من کار رو شروع نکردم که تنهایی پیش ببرم امیدم به یاری شهدا بود که کمک بفرستن برام که فرستادن. حالام چون من به تنهایی خیلی زمان ندارم که بتونم اونطور که شایسته ی این سرزمین هست خدمت بکنم یه پیشنهاد دارم اونم اینکه یک شورای سردبیری از میان نویسندگان انتخاب بشه که بشن نویسندگان اصلی وبلاگ و یک سری اختیارات هم داشته باشن و وقت بیشتری از بقیه ی نویسندگان برای وبلاگ بذارن. و همه با هم کمک کنیم که این خانه ی شهدا ان شا ئ الله پا بگیره و انشاء الله خود شهدا به موقع اش به همه تون جواب بدن. چند نکته ی کوچیک دیگه یکی اینکه بعضی از دوستان خواستن گمنام بنویسن اینجا، خدمتتون عرض کنم که هیچ مشکلی نیست فقط باید یک آدرس ایمیل بدید که ما بتونیم براتون نام کاربری و رمز ورود بفرستیم. دوم اینکه ایشالله اگر شورای سردبیری مشخص شد یه سری قوانین هم واسه سرزمینمون میذارن که همه ی ما نویسندگان باید بهش پایبند باشیم. سوم اینکه لطفا وبلاگ دفاع رو لینک کنید و دوستانتون رو هم به این سرزمین دعوت کنید تا ایشالله بشیم همون واعتصموا بحبل الله.... چهارم اینکه ممنونم از همه ی دوستانی که برای نوشتن اینجا دعوتشون کردم و پذیرفتن که ما رو دست تنها نذارن. برای کسانی هم که بدلایلی نپذیرفتن آرزوی موفقیت می کنیم و از همین جا ازشون دعوت می کنیم جز خوانندگان و نقد کنندگان ما باشن. پنجم همه ی نویسندگان لطف کنن ای دی بنده رو اضافه کنن که به محض بروز شدن وبلاگ در جریان قرار بگیرن. و ما مجبور نباشیم هر وقت بروز کردیم بخوایم وبلاگ تک تک دوستان بریم واسه خبر کردن و خیلی هاشون هم از قلم بیفتن. به خاطر سنگین بودن وبلاگ نیومدن نظرات و غیره! بهرجهت سرعت اطلاع رسانی از طریق مسنجر خیلی بیشتر هستش و ایضا راحت تر! خلاصه ای دی ما رو اضافه کنید و هر وقت خبر بروز شدن وبلاگ به شما رسید اونو سند تو ال کنید لطفا.(اجرتون با شهدا) اینم ای دی بندهjirjirak.baron ششم همه تون رو بخدا میسپارم و منتظر نظرات سازنده تون هستم یا حق. |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ، ساعت: 22:47 ، نگارنده: باران | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| و اما شاید تویی که پدرت در کنارت است حرفم را نفهمی........ |
مشخصات
نام:نام کوچکش را به خاطر ندارم(بهتر است بگویم نمیدانم) از کسی که او را تا حدی میشناخت با هر زحمتی بود پرسیدم گفت اسم کوچکش را به خاطر ندارد
نام خانوادگی:فرهادی
محل زندگی و تولد:فیروزآباد لرستان روستای هره باخ(البته این ادرس متعلق به 10 یا 20 سال پیش است)
محل شهادت:پل جمهوری در خاک عراق |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ، ساعت: 19:41 ، نگارنده: | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| و تو آمدی... |
|
تازه گرد یتیمی به چهره مان نشسته بود... و داشتیم از غم بی پدری دق می کردیم که تو امدی... تو امدی تا دست نوازش پدارنه ات را بر سرمان بکشی و غبار یتیمی از چهره ی مان بزدایی... تو امدی، گویی روح الله(ره) بود که دوباره برگشته بود ، نه انگار که اصلا نرفته بود... تو امدی و چه زیبا امدی و چه نیکو جای خالی او را برای ما پر کردی... تو امدی صبور و سنگین، امدی تا ثابت کنی که می توان صبر را هم شرمنده کرد و شاید امروز حضرت روح الله(ره) هم برای صبر مظلومانه ات اشکها می ریزد و روز حشر چه دیدنی است، ان روز که پدر، فرزند خلفش را در آغوش گرفته و سخت می فشارد تا همگان ببینند حدیث یک روح در دو بدن را، همه آنانی که امروز خود را به ندیدن می زنند، همه آنانی که امروز برای خود کیسه دوخته اند و پشت سر تو آقا قایم شده اند و تو همچنان صبورانه انان را تحمل می کنی ... و چه صبری... ... حال که با خود می اندیشم به او حق می دهم که با دلی آرام و قلبی مطمئن از خدمت برادران و خواهران دینی اش مرخص شود چرا که خوب می دانست پس از او پای اسم چه کسی امضا شده است و چه انکه او خوب می دانست که پس از خود قرعه ی کار بنام چه کسی زده شده است... . . . و تو امدی...
|
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ، ساعت: 4:33 ، نگارنده: ارمینه | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| به پسرم دروغ نگوئید! |
|
بسم الله به پسرم دروغ نگوئید، نگوئید من به سفر رفته ام، نگوئید من از سفر باز خواهم گشت، نگوئید زیباترین هدیه ها را برایش به ارمغان خواهم آورد. به پسرم واقعیت را بگوئید، بگوئید به خاطر آزادی تو، هزاران خمپاره استعمار، سینه پدرت را نشانه رفته اند، بگوئید خون پدرت بر تمام مرزهای غرب و جنوب کشورش پریشان شده است، بگوئید موشکهای دشمن انگشتان پدرت را در سومار، دستهای پدرت را در مهران، پاهای پدرت را در موسیان، چشمان پدرت را در هویزه، سینه پدرت را در شلمچه، حنجره پدرت را در رودخانه بهمنشیر، قلب پدرت را در خونین شهر پرپر کرده است، و خون پدرت را در جبهه های الله اکبر به زمین ریخت، اما هنوز، ایمان پدرت در تمامی جبهه ها می جنگد. به پسرم واقعیت را بگوئید، بگذارید قلب کوچک پسرم تَرک بردارد و نفرت همیشه ای از استعمار در آن ریشه بدواند، بگذارید پسرم بداند که چرا عکس پدرش را بزرگ کرده اند، چرا مادرش دیگر نخواهد خندید، چرا گونه های مادر بزرگش همیشه خیس است، چرا پدر بزرگش عصا بدست گرفت، چرا عموهایش محبتی پیش از پیش به او دارند و چرا پدرش دیگر به خانه باز نمی گردد.
به پسرم واقعیت را بگوئید، می خواهم پسرم دشمن را بشناسد، استعمار را بشناسد، امپریالیسم را بشناسد؛ میخواهم پسرم هر روز کنار دیوار بایستد قدش را اندازه بگیرد، هر روز شناسنامه اش را ورق بزند، هر روز فانسقه پدرش را ببندد، هر روز پوتین پدرش را امتحان کند، هر روز با قمقمه پدرش آب بخورد، هر روز اسلحه پدرش را روغن کاری کند، هر روز بزرگ شدن دستهایش را تماشا کند، و هر روز بی تاب روزی باشد که آنقدر بزرگ شود تا بر خیزد و قدم در راهی بگذارد که در انتهای آن پدرش با لبخندی غرور آفرین چشم انتظار دیدار حماسی اوست.
میخواهم مسلسلی که از دست من افتاده پسرم آن را بردارد و مسلسلی که از دست پسرم می افتد پسرانی دیگر آنرا بردارند، تا روزی که زانوان استعمار بر خاک بنشیند و ستون فقرات امپریالیسم در هم فرو بریزد. به پسرم دروغ نگوئید، نمی خواهم رویاهای دروغین چشمان پسرم را ببندد و جهت آفتاب را از او بگیرد تا استعمار زنجیری را که بر پای پدرم بسته بود اینک بر پای پسرم بنشاند و باری که بر دوش پدرم کشانده بود اینک بر شانه پسرم بنشاند نمی خواهم آزادی پسرم قربانی نیرنگ جهانخواران باشد، بگذارید پسرم به جای توپ نارنجک بیاموزد، به جای ترانه سرود مبارزه را بیاموزد، به جای زمزمه فریاد را بیاموزد و به جای جغرافیای جهان جهانخواران را بیاموزد، بگذارید کلاس درس پسرم گستره وسیع کشوری باشد که معلّم بزرگ آن انقلاب خون رنگی است که تیشه بر ریشه استعمار نشانده است، بگذارید تخته سیاه کلاس درس پسرم دیوار تمام کوچه ها و خیابان هایی باشد که بی شمار شهیدان انقلاب با خون راز بزرگ هستی بر آن نوشته اند. به پسرم دروغ نگوئید، شادیهای کوچک مظلومیت را از او پس بگیرید تا نفرتی بزرگ از ظلمی بزرگ در او ریشه بگیرد، رکود رخوت مرداب رویاهای دروغین را از او پس بگیرید تا پسرم جاری شود، رودی ستیزنده و خشماگین، روبنده خاشاک کوبنده صخره ها و اندیشناک دریا، بگذارید پسرم عمق بیابد متلاطم شود و خواب و بیدارش در طوفان بگذرد، رکود رخوت مرداب رویاهای دروغین را از او پس بگیرید، بگذارید پسرم تنها به دریا بیندیشد. پ.ن من علیرضا هستم، این را پدرم برایم نوشته بود که با تازگی آن را یافتم. ... و اما همه به من دروغ گفتند ... ! این نوشته از قفس تن است! |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: شنبه دوازدهم خرداد 1386 ، ساعت: 1:16 ، نگارنده: جنبشی استشهادی | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| بیا تا عاشقی از سر بگیریم... |
|
كجائيد اي شهيدان خدائي...................كه امد روزگار بي نوائي شهادت را غريبانه دريدند......................گل ما را چه بي رحمانه چيدند رداي بي نمازي چاك دادند...................گهر ببروده مشتي خاك دادند برامان سفره هايي پهن كردند...............كه از مال خوارج رهن كردند نواي فسق و فحشا مي سرايند............به صد شيوه دل از ما مي ربايند فساد و وهن و پوچي جانشين شد........علي بار دگر خانه نشين شد چه شد اي ال حيدر دوست داران؟ ........كه شد تابوت ياران تير باران؟ چه شد سرها دوباره روي ني شد؟.......وفاداري نخورده زود قي شد؟ چه شد ان شور و شين و بي قراري؟......نماز و روزه و شب زنده داري؟ الا اي مردم شهر شقايق.....................علي تنهاست در بين خلايق شقايق سيرتان را سر بريدند................علي را دست بستند و كشيدند به جاي هوشياري خواب دادند...............كه ما را بند غيرت اب دادند سراي پاكبازي غرق خون شد ..............دوباره دعوت موسي نگون شد شهيدان وعده ي امداد داديم ...............حيا و شرم را بر باد داديم خجل باشيم از ننگ چنين بند...............كه ما را كربلائي افريدند چه خونها داده شد تا دين فشانيم.........وليكن گرد بر قران نشانيم شهيداني چو گل از جنس الماس .........نهالي در ميان لشگر داس... ........................ ...رفيقا گفتني ها بس عيان است.........وليكن لپ مطلب اين چنان است: بيا تا عاشقي از سر بگيريم..................و با ياد شهيدان پر بگيريم بيا همچون شهيدان مست گرديم..........رها از هرچه بود و هست گرديم خدا را تنگ در اغوش گيريم...................و در اغوش او خاموش گيريم(انشاالله)...
|
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: پنجشنبه دهم خرداد 1386 ، ساعت: 19:31 ، نگارنده: ارمینه | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| "خرمشهر را خدا آزاد کرد" یعنی چه؟ |
|
خرمشهر را خدا آزاد کرد.
آیا واقعا امام جوگیر شد؟ آیا منظور امام این بود که منطقه فتح المبین و آبادان را خدا آزاد نکرد؟ آیا یعنی اینکه خود خدا آمد و آزاد کرد؟ و ... همهگی ما امام را میشناسیم. او مجتهدی جامع و مفسر و فیلسوفی عارف بود. او هرگز دروغ نگفت و هرگز اغراق نکرد. حتی در خاطرات امام هست که او وقتی نامهای را برای رزمندگان به صدا و سیما فرستاده بود، آن را از نیمهی راه برگرداند تا لفظ «من هر شب به شما دعا میکنم.» را به «من بیشتر شبها به شما دعا میکنم.» تغییر بدهد. او هرگز کلامی اغراقآمیز بهکار نمیبرد حتی اگر دیگران آن را اغراقآمیز میدانستند. خرمشهر را خدا آزاد کرد. برای شناخت این جمله باید با برخی از حقایق و واقعیات «عملیات بیت المقدس» آشنا شویم که اگر چه نمیتوان کامل اما میتوان اندکی از آن را شناخت. بیت المقدس از نظر وسعت آزادسازی سرزمین بعد از عملیات فتح المبین در رتبه اول قرار دارد. این عملیات که در سه مرحله انجام شد، در سوم خرداد 61 منجر به آزادی خرمشهر شد. مهم این بود که تقریبا هیچ «عقلی» نمیتوانست بپذیرد که خرمشهر آزاد شدنی است زیرا امریکا در آن زمان بعد از پیروزی فتح المبین فهمیده بود که صدام کسی نیست که بتواند در مقابل سیل اراده رزمندگان ایران اسلامی بایستد. تا فتح المبین ما فقط با عراق میجنگیدیم از فتح المبین به بعد جنگ ما بین المللی شد. کمکهای امریکا و شوروی و اروپا و حتا امریکای لاتین سرازیر شد. مسئلهی دیگر پیچیدهگی عملیات بود. عملیاتی عظیم با عبور از رودخانه، عبور از موانع پیچیده و مقابله با ماشین جنگی تقویت شده دشمن آن هم به فاصلهی کوتاهی (نزدیک 3 ماه) از عملیات فتح المبین اینها همه دلایلی بود که امیدواری به فتح خرمشهر را نزدیک میکاست. اما واقعیتی دیگر هم بود. در آن زمان واقعا کسی به نتیجه فکر نمیکرد. بد نیست که از رزمندهگان قدیمی بپرسید که واقعا برای چه میجنگیدند و کشته میشدند؟ آیا هرگز فکر میکردند که به خرمشهر نخواهند رسید و این تلاش بیهوده است؟ آیا هرگز جان خود را برای خرمشهر به خطر میانداختند؟ هرگز! همهی رزمندگان و فرماندهان در آن زمان فقط به یک چیز میاندیشیدند: «انجام تکلیف». این انجام تکلیف بود که به آنان میگفت اکنون باید برای آزادی خرمشهر عملیات کنیم. شکی نیست که اگر عملیات شکست هم میخورد در درستی راه تردیدی حاصل نمیشد. موتور محرک رزمندگان افکاری بود که امام آموزش میداد: اسلام و فتح ارزشهای اسلامی. مقاومت در برابر کفر و شرک. تلاش برای نابودی الحاد و کفر و مبارزه با مظاهر ظلم و تجاوز. این آموزهها بود که ایران را از حضیض ذلت به عزیز عزت نشاند. فتح خرمشهر به خودی خود ارزشی نداشت بلکه ارزشها و تفکری که توانست محاسبات مادی را در هم بشکند و آن را آزاد کند، مهم است. فتح خرمشهر نقطهی عطفی در هویت و شخصیت ایران اسلامی بود. روزهایی تاریخ ساز و آینده ساز که به دید تنگ نظران فتح خاک بود و اگر بنا بود فتح خاک باشد پس چرا نتوانستیم خاک فاو را حفظ کنیم؟ اگر فتح خاک بود پس چرا در پایان جنگ شکستهای مهلک را یکی پس از دیگری دریافت کردیم؟ چون مغزهایمان مادی شد. چون انجام تکلیف الهی و توکل به ذات مقدس سبحان، از محاسباتمان خارج شد. این سنت الهی را هزاران بار آزمودیم و دیدیم که درست است ولی باز امروز فراموش میکنیم. باز هم از پایداری و مقاومت در پروندهی هستهای برای انجام تکلیف (یعنی ایستادهگی در مقابل جهان کفر و ظلم) میترسیم. چرا؟ چون منافع مادیمان اجازه نمیدهد که تکلیف الهی فکر کنیم. چون فراموش کردیم که اگر در راه خدا مجاهده کنیم خداوند ارمغانهای والای آسمانی بر ما فرو خواهد فرستاد که کوچکترینش فتح خرمشهر است. عزت ایران اسلامی کجا و یک شهر کوچک کجا؟ بهترین درسی که میتوان از فتح خرمشهر گرفت، اتکال به خدا و وارد کردن متغیر اصلی در معادلات است و آن خدا است. لااقل اگر به همه چیز جز خدا «لا» نمیگوییم، گاهی خدا را هم در محاسباتمان وارد کنیم. روح همهی شهدای موحدی که در عملیات بیت المقدس به فرمان نایب امام خود لبیک گفتند و جهت فتح ارزشهای انسانی مجاهدت کردند و انسانیت و شرف را به ملت ایران هدیه دادند و به ما راه را نشان دادند شاد باد. به نظر بنده ارزش شهدای عملیات بیت المقدس بیش از پیروزی ظاهری است که در آن کسب شد. روحتان شاد و راهتان هرگز بی رهرو نباد. |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: چهارشنبه دوم خرداد 1386 ، ساعت: 12:51 ، نگارنده: حمید بزم شاهی | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| اي قله افتخار ما ..... |
|
"فتح خرمشهر فتح خاك نيست، فتح ارزشهاي اسلامي است. خرمشهر شهر لاله هاي خونين است. خرمشهر را خدا آزاد كرد." امام خميني (ره) |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: چهارشنبه دوم خرداد 1386 ، ساعت: 12:48 ، نگارنده: | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| مطالب پیشین |
| اول | قبلی | بعدی | آخر |
| معرفی کتاب |
|
|
| اول | قبلی | بعدی | آخر |
| موبایل اسلامی(نرم افزار) |
|
- قران کریم با امکان جستجو - نهج البلاغه - صحیفه سجادیه - دعای کمیل - زیارت عاشورا - دعای عهد - اوقات شرعی - ذکر ایام هفته |
| اول | قبلی | بعدی | آخر |
| کلیپ صوتی |
|
- نامه دختر شهید ناصری به پدرش - ابوالفضل سپهر 5 (دلبران) - ابوالفضل سپهر 4 (دلبران) - ابوالفضل سپهر 3 (دلبران) - ابوالفضل سپهر 2 (دلبران) - ابوالفضل سپهر 1 (دلبران) |
| اول | قبلی | بعدی | آخر |
| کلیپ تصویری |
|
- سامی یوسف 4 - سامی یوسف 3 - سامی یوسف 2 - سامی یوسف 1 |
| اول | قبلی | بعدی | آخر |
| سرویس عکس |
|
امير لشكر عشق باید رفت پرچمدار آخرين خنده ها بدون شرح انگار هیچ خبری نیست خواب راحت خاطره بزرگان عكس سه نفره |
| اول | قبلی | بعدی | آخر |
| درباره ما |
![]() شهدا را به این خاطر دوست داریم که با ما هستند! هر چند ما با شهدا نیستیم.... |
| نویسندگان |
|
باران
قرار شبانه یه مسافر راوی جنبشی استشهادی حمید بزم شاهی ارمینه جسد زنده ستاره دریایی بازمانده اصف علیرضا نویسنده آزاد يونس |
| جستجو |
|
.... در حال بارگذاری
|
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی
پژوهشی دلنوشت متفرقه |
| آرشیو تاریخی |
|
تیر 1387
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |