تبليغاتX
دفاع مقدس
ناخواسته فاسد می شویم ، فساد تدریجی است!( در لفافه با خودمان!)

خوش منبری بود شب عاشورا...

می گفت قاتل حسین(ع)  از اول قاتل حسین( ع) نبود، تدریجی قاتل حسین(ع) شد...!

اول نامه نوشتند که حسین(ع) جان بیا که در رکابت شمشیر میزنیم...

بعدها دلهایشان با حسین(ع) شد و شمشیرهایشان با یزید! و حکایت قلوبهم معک و سیوفهم علیک...!

بعد تر ها با خودشان گفتند ناچارا به یزید چراغ سبز نشان میدهیم اما انشالله که ماجرا فیصله پیدا می کند...

بعد تر از ان ماجرا جدی شد، گفتند نمی رویم به جنگ اما مجبور شدند...

بعد از ان گفتند می رویم وسط راه بر می گردیم...

ابن زیاد فهمید و مامور گماشت تا هر که برگشت گردن زنند...

گفتند می رویم انشالله که جنگ نمی شود...

اما ماجرا جدی تر از این حرفها بود، موعظه های حسین(ع) هم در صبح عاشورا افاقه نکرد...

فرمان رسید تیرها را در چله کمان کنید...

گفتند ما هم  تیری محض خود نمائی رها می کنیم چه معلوم در میان این تیرها، تیر ما به هدف بخورد...؟

اما...

.

اما پیکر حسین(ع) پر از تیر شد...

به همین راحتی...!

.

بعدها پشیمان شدند اما چه سود که دیگر تیرهایشان بر جان حسین(ع) اثر کرده بود...

تازه فهمیدند که چه شوخی شوخی و محض الکی قاتل حسین(ع) شدند...

شاید روزی که نامه فدایت شوم برای حسین فاطمه (س) می نوشتند در مخیله شان هم نمی گنجید که روزی پیکر او مملو از تیرهایشان خواهد شد...

.

اری، تدریجا قاتل حسین(ع) شدند و شاید ناخواسته ...

و حکایت همچنان باقی است و هر منکری به یکباره از ما سر نمیزند، حتی قاتل حسین(ع) شدن هم شاید تدریجی است...

تدریجا به منکرات مبتلا می شویم و شاید ناخواسته...!

من و تو هم از این قاعده مستثنی نیستیم ...

اول ، خواهر و برادریم و دوست...

بعد ، خواهر و برادر تر و دوست تر...

بعدتر ها ممکن است کار به جاهای باریک تر هم بکشد...!

ناخواسته البته...!

چه میدانی؟! ، خدا توجیه را از ادم نگیرد ...!

مهم این است که ناخواسته فاسد می شویم...

فساد هم تدریجی است...

و البته ناخواسته میمیریم...

اما...

.

.

.

.

« مرگ تدریجی نیست... »

اضافات:

- یوسف چرافرار می کنی ... " ان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربی..."

اما تو یوسفی، پیغمبر خدایی... آدمیزاد ...!

- من و تو هم حتی اگر یوسف باشیم باز هم ان النفس لامارة بالسوء صادقه ... الا ما رحم ربنا...!

- عرفه تو حرم اقا زیر بارون جای همتون خالی بود...

- وقتی سخنان چند سال پیش رهبری رو می شنیدم در مورد اینکه دشمنان هر کشوری رو که می خوان سرنگون کنن در اون کشور فساد رو رواج میدن تا به مرور از درون متلاشی شه  تارهای قلبم به لرزش در اومد! و در این صورت تذکر در مورد فساد ایا غیر از دفاعی مقدس است؟

- اصلا برام مهم نیست که 9 میلیون بسیجی داریم مهم اینه که یه مشت بسیجی واقعی داشته باشیم که سیاهی لشگر نیاید به کار / یکی مرد جنگی به از صد هزار...( چه ربطی داشت بعدا می گم!)

- حالا برو بشین چت کن ، برو تو بازار قدم بزن دلت باز شه قصه امروز ما به سر رسید! فقط یه جورایی مواظب این یارو ، استدراج هم باش!

- ای قشنگ،ای واژه های بهتر ، ای حلواشکری، ای لیمو شیرین،ای نون قندی، ای یارو !( اینم واسه اونی که تو پست قبلیم گفته بود از واژه های بهتری استفاده کنم!)

- دست اخر طبق معمول از من به خودم و شما نصیحت ، " بیاید بزرگ شیم!"

 

اضافات بعدا اضافه شده :

- این پست شیرین ترین پستی بود که در طول دوران وبلاگ نویسی نوشته بودم و بعد از نوشتنش حال خوشی بهم دست داد چرا که فکر کنم از سر درد بود و تعدادی از دوستان هم با خوندن این پست اومدن و درباره این موضوع با هم حرفیدیم اینقدری که خسته شدیم! و گویا این درد اونها هم بود و مشکل خیلی از ما و چه زیباست که بدونیم تو زندگی هر چیزی اداب و رسومی داره و حدود خاص خودش رو که ما ملزم به رعایت این حدود هستیم و ممکنه که من دوستان اینترنتیم رو خیلی دوست داشته باشم اما باید خدا رو دوست تر بدارم که خدایی ناکرده دوستان اینترنتی که قرار است همدیگه رو به خدا نزدیکتر کنیم ناخواسته سبب دوری ما از خدا نشوند و ما سبب دوری انها از خدا...!

 

 

- اَلهمَّ اغفِر لی و لِوالِدَیَّ وَارحَمهُما کَما رَبیانی صَغیرا...

 

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: جمعه سی ام آذر 1386 ، ساعت: 14:1 ، نگارنده: ارمینه |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
علم عاشقانه و عشق عالمانه! ( قابل توجه بچه های هیئت!!!)

- " علامه جوادی آملی می گفت ...

می گفت: 80 درصدش علم است و 20 درصدش اشک و اه و ناله و .... "

 

- " ایت الله وحید بود، می گفت: امسال باید شهادت امام صادق(ع) رو بکنیم عاشورای دوم و ما هرچه داریم از امام صادق (ع) است و ... "

 

-" شاگرد ایت الله بهجت بود، منبر می رفت و روضه می خواند، می گفت: یه روز حضرت اقا منو کنار کشید و گفت : فلانی برای حرف من به اندازه یه پول سیاه ارزش قائلی؟ گفتم اقا این چه حرفیه می زنید، گفت جواب منو بده اره یا نه ؟ گفتم معلومه اقا...

 گفت: پس از امروز منبرت رو تعطیل کن برو بچسب به درست...! "


از این دست صحبتها و رفتار در کلام و سیره بزرگانمون زیاده اما کو گوش شنوا...؟

 کی4 ساعت بشینه چت کنه ، کی هر شب بره هیئت تا صبح سینه بزنه و با معدل 12 فارغ التحصیل شه ، کی مثل من 4 سال پشت کنکور بمونه  و کی...؟!

 یکی نیست بگه چرا به عشق حسین(ع) نمیشینی درس بخونی ، چرا به عشق حسین(ع) مطالعه نمی کنی و چرا دنبال علم عاشقانه نیستی؟

ای کاش عشق به حسین (ع) رو از سر همون علم به دست میاوردیم،  کاملا اگاهانه، یک عشق عالمانه به واسطه کسب یک علم عاشقانه چه زیبا بود اگر...

.

با تو ام؛ آی، بچه حزب الهی، روتو برنگردون با خود خودتم! اره...

نه ؛ اول با خودمم! اشتباه کردم، اقرار می کنم که اقرار به اشتباه بالاترین شجاعت است، و اولین شرط جنگاور بودن شجاعت است و بس...!

.

و عرصه جهاد همچنان پابرجاست اما به شکل دیگر و امروز جنگ، جنگ علم است و جنبش نرم افزاری و نهضت تولید علم در حال خاک خوردن...

خاک بر سرمان! که اطاعت را فقط در شعار خلاصه کردیم ، واژه ی جنبش نرم افزاری کم کمک ده ساله می شود و ما چقدر هم به دنبال تحققش بودیم...

تحقق واژه های قشنگ!!!!

رویای قشنگیست...

خدایش بیامرزاد...

.

 آی؛ بچه حزب الهی، با توام روتو برنگردون...!

 

 

« خاک بر سرمان...! »

=======================================================

یا صاحب ننگ و نام می باید بود

یا شهره ی خاص و عام می باید بود

القصه کمال جهد می باید کرد

در وادی خود تمام می باید بود

=======================================================

اضافات:

- حالا برو بشین چت کن، برو  بشین پای بازی برو بچه های افشین قطبی و تخمه بشکون!

-  بی خود سرت رو به نشانه تایید تکون نده، راست میگی عهد کن روزی یه ساعت هم واسه تحقق این واژه های قشنگ وقت بذاری، نگو وقت ندارم، واسه خیلی از امور نامربوط و بی خاصیت وقت داریم واسه این کار نه! ... اره جون اقای چیز!

- راستی از ثریا خبر داری! قرار بود بری از اونجا هم که شده علم ورداری بیاری ، روتو بر نگردون با توام ...!

- بنا شده تو دور جدید فعالیت دفاع مقدس سنت شکنی کنیم و پستهای خفن بذاریم و فقط در 8 سال دفاع مقدس خلاصه نشیم، هر چه مربوط به دفاع بود و جهاد شایسته انتشار است پیش قدم شدیم بلکم دیگران هم به ما بپیوندند.

- با چند تن از دوستان نویسنده قرار گذاشتیم در کنار این قسم پستهای متفرقه پستهای هدفداری رو در قالب چند شماره و در مورد موضوعات جالب انگیز ناک تنظیم کنیم تا دوزار کار موندگار هم کرده باشیم، که سهم من اخرالزمان شد، البت گفتیم کوتاه و وبلاگ پسند باشه نه طولانی و ثقیل تا بلکم ملت از خوندنش فرار نکن!

- امشب که این پست رو میذارم سالگرد ازدواج حضرت امیر (ع) و حضرت زهرا (س) است ، تبریک میگم و یه پست متفاوت در مورد ازدواج باشه طلب شما چون بسیاری از دوستان وبلاگی هم اخیرا ازدواج  کردند و یا در شرف ازدواجند!

- نویسندگان عزیز و خوانندگان معزز می تونن مطالب منتشره رو در قالب مطلبی نقد کنن؛ چه باک،  اینجا یه وبلاگ کاملا ازاده !

- کامنت میذارید من قال رو فراموش کنید و اگه راست می گید ماقال رو بچسبید، اره جونم! ... اره قربونش!

- می بینم که اضافات رو بی کم و کاست می خونی! خیلی خوبه ! کاش مطلب اصلی هم اینقده طرفدار داشت!

- وبلاگی با حدودا 20 نویسنده شرم دارد مهجور بماند، باشد که شرم کنیم...

- دست اخر از من به خودم و شما نصیحت ، " بیاید بزرگ شیم!"

=======================================================

 

" الَّهمَ ما کانَ مِن خَیرٍ فَمنک، لا حَمدَ لِی فیهِ وَ ما عَمِلتُ مِن سوءٍ فَقَد حَذَّرتَنیهِ لا عُذرَ لی فیه..."

 

"پروردگارا  انچه باشد از خیر از توست، و برای من در ان حمدی نیست، و هر چه بد کردم تو مرا از آن حذر دادی و عذری در آن ندارم..." 

 

اضافات در اضافات:

- اخیرا پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی  فعالیت خودش را شروع کرده است دوستان همکاری لازم را به عمل آورند. ( اینم گل روی رفیقمون!)

- یادمان باشد اگر حال خوشی دست بداد / جز برای فرجش هیچ دعایی نکنیم...

الهم عجل...

 

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: سه شنبه بیستم آذر 1386 ، ساعت: 19:33 ، نگارنده: ارمینه |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
سالهای طولانی جهاد ...

یا حکیم

چه خوب گفتی امام خوبمان که فرمودید :

  (( جنگ  ما جنگ فقر و غنا بود، جنگ ما جنگ ايمان و رذالت بود، و اين جنگ از آدم تا ختم زندگي وجود دارد.))

    و مگر در گستره تاریخ هیچ زمانی بوده است که مقابله این دو تمام گشته باشد . چه بشر از همان زمان که پای بر زمین نهاد و از آن بهشت رانده شد ، زمین برایش محملی گردید تا  مقابله کفر و ایمان را ببنید و در این میان پیامبران بسیاری آمدند و بر این بشر بفمانند که از برای امر دیگری جز این نفس پرستی ها  به این دنیا پای نهادی ... 

اما چه سود ...

    انگاری تمامی آن شریعتهای آسمانی  برای این بشر کافی نبود و او هر آنی به دنبال  بهانه ای دوباره کفر آغاز می کرد . تا آنکه عصر پیامبر آخرین شد .

    پیامبر آخرین رسالت نهایی بشر را آورده بود و قرار بود بشر با آئین مصطفوی به روزگاران وعده داده شده خاتم الاوصیاء برسد . همه چیز در گفتار او رنگ و بوی دیگری داشت . تمام وجوه زندگی تعریفی دقیقتر و جدیدتر شد و برای رسیدن به سرمنزل مقصود راهی روشن نمایان شد . راهی که تنها در مبارزه خلاصه می شد . مبارزه با آن نیات نفسانی درونی یا جهاد اکبر و مبارزه با همه آن پرچم داران کفرو نفاق یا همان جهاد اصغر . شریعت محمد (ص) به مومنانش می آموخت که جبهه درونی یا همان جهاد اکبر بسیار مهمتر است از جبهه برونی یا  جهاد اصغر . چندی بعد آئین مصطفوی با امامت امیر المومنین (ع) بوی علوی گرفت و حالا دین پر مهر ومحبت مصطفی (ص) غیرت مرتضی (ع)  و فرزندانش را هم به همراه داشت و دارد .

    حالا قرنها گذشته و در طول این قرنها  روحیه شهادت طلبی و جهاد نمود خاصی دارد . شیعیان در طول این سالها هیچگاه آرام ننشستند و هیچگاه راضی نبودن تا ظلمی بیند و ساکت بنشینند .  انگاری هیچگاه راضی به وضع موجود نبودند و این چیزی نبود جز همان پیام درونی استراتژی انتظار . قرار نبود هیچگاه شیعه منفعل بماند . اصلا انتظار و انفعال هیچ رابطه ای با هم نداشتند و شیعه طی قرنها این را به خوبی ثابت کرد و درست آنگاه که احساس کرد می تواند حکومتی شیعی تشکیل دهد دست به کار شد .

    شیعه و جهاد و شهادت طلبی قرنهاست که با یکدیگر آمیخته شده اند و این ۱۴ قرن بهترین دلیل بر این مدعاست . و  جفاست که جهاد را فقط در این ۸ سال یا ۱۰ سال اخیر ببینیم . ما ۱۴ قرن است که مشغول جهادیم . از ظلمهای آل امیه و شکنجه ها و قتل عام های عباسیان گرفته تا تفرقه افکنی و فرقه سازی و شبهه اندازی دول استعماری دوران جدیدتر همه و همه ، تنها با خون شهدای راستین شیعه بی ثمر مانده اند . هرچند که دوران دفاع مقدس به جهت معاصر بودن و سابقه ذهنی و دیدن آثار آن برای همه مان ملموس تر است . اما این دلیلی نیست که تاریخ جهاد و مبارزه را فراموش کنیم .

.........................

پینوشت :

انشا الله قصد داریم تا تاریخ شهادت و جهاد را در طول این ۱۴ قرن بررسی کنیم . پیشاپیش از همه دوستانی که به هر شکل (تحقیقی - پژوهشی -جمع آوری مطالب و مستندات و عکس ) امکان همکاری برایشان میسر  است دعوت به همکاری می گردد . 

bazmandeh_135@yahoo.com 

منتظر راهنمایی و کمک همه دوستان هستیم .

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ، ساعت: 16:31 ، نگارنده: بازمانده |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
مرغ عشق

- نه دیگر به این یکی دل نمیبندم. نه ... هر کدام را که ازش خوشم آمد، شهید کردند.

 پسر با اورکت رنگ و رو رفته ای که بر تنش زار میزد، جلوی گونی هایی که به عنوان پیشخوان روی هم چیده شده بودند، ایستاده بود. از شدت سرما قوز کرده بود و دستهایش را تا ته، در جیب اورکت فرو میبرد.

- به گمانم باید نوزده بیست سال داشته باشد. با این لاغری چگونه میخواهد ژ3 به دست گیرد؟ نشکند یک وقت کار دستمان دهد.

- پسر جان! گفتی اسمت چه بود؟

- برزو

مرد جا افتاده ای بود. مسئول لجستیک را میگویم. لجستیک که نه، آخر یک گروهان که پشتیبانی اش را نمی شود گفت لجستیک. بچه ها به اسم عمو زنجیرباف میشناختندش. وقتی اسم پسر را شنید، تعجب کرد. در این دوسالی که در جبهه بود همه اسمی شنیده بود به جز این آخری.

 

- عجب اسم با مسمایی، آق مهدی میگفت کلاش به شما ندهم. نگفت چرا. ببینم نکند تو هم با برنو کار میکنی؟

- اگه امام رضا بطلبه

عمو این بار به نرمی گفت: "پسرجان سرکارمان گذاشته ای؟ خب بگو با برنو کار میکنی ... ما اینجا تیر برنو نداریم. بایستی کلاش به دست بگیری، یا اینکه تیرت را خودت از یک جایی جور کنی."

- من گفتم با برنو کار میکنم؟

 

از اول گفتم این پسر یک چیز دیگه است. ببین چه طور عموی ما را به بازی گرفته است. من جای عمو بودم سریعاً یه گوشمالی ناز ازش قرض میگرفتم. حیف که خیلی نوربالاست این پسر.

 

- پس با چی کار میکنی؟

این را که گفت عصبانیت اش را همراه با بازدمش بیرون داد. یاد گرفته بود که مردانی که اینجا می آیند – حتی اگر سنشان ماقبل بلوغ باشد– آنچنان شایسته ی احترام اند که حتی اگر بلایی هم سرت آوردند، نوش کنی و هیچ مگویی. اینان یاوران حق بودند. البت از نوع بسیجی اش!

 

- عصبانی نشو عمو. من تک تیراندازم. فشنگ قناسه میخوام.

نه خدا! کور خواندی! نمیتوانی مرا متعجب کنی. من در ناصیه ی این بچه میدیدم که عادی نیست. اگر میگفت تانک اندازم هم باورش میکردم. تک تیراندازی که جای خود دارد.

- اخوی بیا بگیر. این هم از مهمات شما، چیه؟ چرا نگاه میکنی؟ تیر جنگی که نیست، مشقیه. مشقی یعنی برای مشق کردن تیر اندازی، برای تمرین. تو عملیات، ان شاء الله، جنگی اش رو بهت میدهم بری دمار از روزگار اون صدامیا در بیاوری. اخوی بیار جلو اون جیب اورکتت رو.

- بسم الله

 

***************

- این مدتی که اینجا بودم، نه دیدم که به کسی التماس دعا بگوید، نه تسبیحی دستش دیدم و نه نماز شبی. این گورهای نصفه ی بچه ها رو هم آمارش را دارم. همه داشتند به غیر این بچه. اسمش چه بود؟ برزو؟ یک بار هم سینی چای را از من نگرفت، حتی تعارف کمک هم نزد. عجب بچه ای بود. اسمش چه بود؟ برزو؟

 

مش حمید، پیرمردی که به علت کهولت سن، او را به خط نبرده بودند، چادر دسته ی سه – همان دسته ای که برزو عضوش بود- را جارو میزد و با من درد و دل میکرد. میدانست آنجایم. مخاطبش هم من بودم. نمیدانم میدانست حرفهایش را میفهمم یا اینکه من برایش حکم دیوار را داشتم.

-  اِ اِ کار خدا رو ببین! یه بار ندیدم پوتینای کسی رو واکس بزنه! دیدی؟ ای خدا! مصبتو شکر. حکمتتو شکر.

هیچ کس با برزو زیاد گرم نمیگرفت. آخر یک کلام درست و حسابی از دهانش که بیرون نمیآمد. همه اش با کنایه حرف میزد. نصف جمله هایش این بود: "اگر امام رضا بطلبه". اگر چای به او تعارف میکردند همین را میگفت، اگر از او سوالی میپرسیدند که جوابش با بله یا خیر می آمد، او به جای جواب همین را میگفت. بعدها فهمیدند این معنای بله را نمیدهد. این را اولین بار عمو زنجیرباف فهمید، همان مرد قوی هیکل پشتیبانی. اگر هم از او درباره ی مسائلی میپرسیدند که نمیخواست جواب دهد، میگفت "هر چی خدا بخواد همون میشه"

***************

یک هفته بعد، اتوبوسهای پر از خط و آمبولانسهای خالی از پشت خط، به قرارگاه رسیدند. اسامی شهدا، مجروحین و مفقودین را به عمو داده بودند تا آمارگیری نهایی را از گروهان انجام دهد. عمو عادت داشت که لیست را برای من بلند بخواند کنار هر اسمی توضیحی هم میداد و آهی هم میکشید. آهش را نمیدانم از فقدان شهید میگفت یا از حسرت شهادت؛ همین قدر میدانم که وقتی کارش تمام میشد، برمیخاست، با گوشه ی آستین چشمهایش را پاک میکرد. آخر پشت به من مینشست. شاید میدانست که اشکهایش را میبینم و میفهمم. به همین علت مرا هم نامحرم اشک خویش میدانست. وقتی لیست را چک کرد و کارش تمام شد، "تمت" ای گفت و برخاست، با پشت آستین اورکتش گوشه ی چشمهایش را پاک کرد. دستی به کمر گرفت و شانه هایش را به عقب داد. میخواست خستگی این عملیات را با تمام وجود از خویش دور سازد.

- آه! این عملیات هم گذشت. بذار ببینم

منتظر بودم عمو متوجه شود، شد ولی یک کم دیرتر از آنچه من انتظارش را داشتم.

- اسم این پسره برزو تو لیست نبود. تو بچه هایی هم که برگشتند ندیدمش.

وقتی چنین مواردی پیش می آمد، وظیفه ی عمو بود که به حاج مهدی، فرمانده ی گروهان اطلاع دهد. این شد که برگشت کلاهش را بردارد و به چادر فرماندهی رود.

 

- سلام عمو، خوبی حاجی؟

صدای حاج مهدی بود، ظاهراً پیش دستی کرده بود و او به دیدار عمو آمده بود به سنگر پشتیبانی.

- به به، آق مهدی! عمو میخواستم بیام پیشت. لیست رو که نگاه کردم ...

آق مهدی پرید وسط حرف عمو: "دیدی که یک نفر نیست، نه؟

- آره! فکر بد نکن. شهید برزو از ...

به اینجا که رسید آشکارا متوجه شد اشتباه کرده است، انگشت سبابه به دهان گزید.

- یعنی شهید شده؟

- عمو، بی خیال براش دعا کن. این مورد اطلاعاتیه. بین خودمون میمونه دیگه؟

- اره

عمو دستش به چانه کشیده میشد و پایش بر سطح سنگر، بدنش روی خیالات مختلف غوطه ور بود اوهامش در فضایی گرگ و میش، به دنبال حقیقت میگشت.

- فقط یه سوال

- بفرما عمو

- بهشتی یا جهنمی؟

آقا مهدی ظاهراً نمیخواست زیاد معطل شود، پاسخ گفت: "این چه سوالیه؟ السابقون لسابقون ..." آهی کشید و ادامه داد: "من برم، عمو سفارش نکنم. قضیه طبقه بندیه. التماس دعا"

- علی علی

چادری را که به عنوان در استفاده میشد کنار زد و به بیرون رفت. عمو را دیدم که سه کنج دیوار را با صورتش نشانه گرفته و تکان نمیخورد. بعد مدتی شانه هایش جریان هوا را به بالا و پایین میراندند. عمو داشت گریه میکرد.

- راستی عمو

حاجی مهدی برگشت به داخل چادر و بی اینکه نگاهی به عمو و احوالاتش بیاندازد، گویی انتظارش را داشت و متعجب نشده بود، به من نگاهی کرد و گفت:

- سید طاها، شهید سید طاها، همان برزو، سفارش کرد این مرغ عشق را آزاد کنی، این مرغ عشق عطیه ی خداست، قدرش را بدان، آزادش کن. 

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ، ساعت: 10:3 ، نگارنده: جسد زنده |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
معجوني به نام "مسيحيت صهيونيست"

مسيحيان صهيونيست‌، از خواسته‌ها و ويژگي‌هاي‌ خاصي‌ برخوردارند، مثلاً تشويق‌ گفت‌وگوهاي‌ يهودي‌ و مسيحي‌، مقابله‌ با افكار ضد يهودي‌، آموزش‌ با نگرش‌ به‌ ريشه‌هاي‌ يهودي‌ دين‌ مسيح‌، مخالفت‌ با مقامات‌ يهودي ‌ميانه‌روي‌ اسرائيلي‌ خواهان‌ روش‌ مصالحه‌­جويانه­ی‌ حل بحران‌ خاورميانه‌، به‌ويژه‌، آخرالزمان‌شناسي‌ از كتاب‌ مقدس‌. پيروان‌ اين‌ نظريه‌ و مكتب‌، خود را از مبلغان‌ انجيلي‌ مي‌دانند و اعتقاد دارند، هواداران مذهب‌ مسيحيت ‌صهيونيستي‌، مسيحيان‌ دوباره‌ متولد شده‌اي‌اند كه‌ آن‌ها فقط‌ اهل‌ نجات‌اند و ديگران‌ هلاك‌ خواهند شد. آن‌ها، تعصب‌ ويژه‌اي‌ به‌ صهيونيسم‌ نشان‌ مي‌دهند. تعصب‌ اين‌ مسيحيان‌، بيش‌ از صهيونيست‌هاي‌ مقيم‌ اسرائيل‌ و آمريكاست‌. به‌ هر روي‌، كنكاش‌ بيش‌تر در انديشه‌ مسيحيت‌ صهيونيستي‌، جنبه‌هاي‌ ديگري‌ از عقايد آنان‌ را به‌ اين‌ شرح‌ روشن‌ مي‌سازد.

دوره­ی‌ سرخوشي‌:

مسيحيان‌ صهيونيست‌، معتقد به‌ هفت‌ مرحله‌ يا هفت ‌مشيّت‌ الهي‌اند كه‌ به‌ اين‌ ترتيب‌ در آخرالزمان‌ به‌ وقوع‌ مي‌پيوند:

1ـ بازگشت‌ يهوديان‌ به‌ فلسطين‌

2ـ ايجاد دولت‌ يهود در آن

3ـ موعظه‌ شدن‌ بني‌اسرائيل‌ و ديگر مردم‌ دنيا به‌ وسيله‌ انجيل‌

4ـ دوره‌ وجد يا سرخوشي، ‌يعني‌: به‌ بهشت‌ رفتن‌ كليه‌ كساني‌ كه‌ به‌ كليسا‌ ايمان‌ آورده‌اند

5ـ دوره‌ی هفت‌ ساله‌ حكومت دجال‌ يا آنتي‌كراست ‌(ضد مسيح‌) و فلاكت‌ يهوديان‌ و سايرين‌

6ـ وقوع‌ جنگ‌ آرماگدون‌ يا جنگ‌ همه‌گير كه‌ در آن‌، همه‌ زمين‌ به ‌سختي‌ نابود خواهد شد

7ـ شكست‌ لشكريان‌ دجال‌ و ايجاد حكومت‌ مسيح‌ به‌ پايتختي‌ قدس‌ (اورشليم‌)، در اين‌ دوره‌، يهوديان‌ به‌ مسيح‌ ايمان ‌مي‌آورند.

اعتقاد بر آن‌ است‌ كه‌ مرحله‌ اول ‌(تا سال‌ 1948) و دوم ‌(در سال ‌1948) تحقق‌ يافته‌ و اينك‌، دنيا در مرحله‌ سوم‌ (كليساي‌ تلويزيوني‌) به‌ سرمي‌برد و بقيه‌­ی مراحل‌ تا سال‌ 2007 و به‌ اعتقاد برخي‌ تا سال‌ 2026 تحقق‌ خواهد يافت‌. در مرحله‌ی چهارم‌ اين‌ نظريه‌، گرچه‌ اختلاف‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد، ولي‌ يكي‌ از روايت‌ها از اين‌ مرحله‌ آن‌ است‌ كه‌ دوره‌اي‌ است‌ كه‌ مسيح ‌مي‌آيد و در برابر مسيحيان‌ صهيونيست‌ ظاهر مي‌شود و عده‌اي‌ ـ به‌ روايتي‌144 نفر ـ را با سفينه‌ به‌ بهشت‌ مي‌برد و در آن‌، به‌ مشاهده‌ی نابودي‌ جهان ‌طي‌ جنگ‌ آرماگدون‌ مي‌نشيند، ولي‌ مسيح‌ در گيرودار نابودي‌ جهان‌، به‌زمين‌ برمي‌ گردد و در جنگ‌ آرماگدون‌، بر سپاه‌ شر پيروز مي‌شود.

هفت‌ ساله‌ فلاكت‌:

مرگ بر اسرائیل

نويسنده‌اي‌ ديگر، مراحل‌ هفت‌گانه‌ی انديشه‌ی مسيحيت ‌صهيونيستي‌ كه‌ به‌ اعتقاد آنان‌ در كتاب‌هاي‌ مقدس‌ (عهد عتيق‌ و جديد) آمده ‌و يا پيش‌بيني‌ شده‌، را با كمي‌ تفاوت‌، اين‌ گونه‌ برمي‌شمارد:

1ـ بازگشت‌ يهوديان‌ به‌ ارض‌ موعود (فلسطين‌)

2ـ ايجاد دولت‌ يهودي‌ در ارض‌ موعود

3ـ موعظه‌ شدن‌ بني‌اسرائيل‌ و ديگر مردم‌ دنيا به‌ انجيل‌

4ـ به‌ بهشت‌ رفتن‌كليه‌ كساني‌ كه‌ به‌ كليسا ايمان‌ آورده‌اند

5ـ دوران‌ هفت‌ ساله‌ فلاكت‌. در اين ‌مرحله‌ يهوديان‌ و ديگر مؤمنان‌ از سوي‌ دجال‌، ظلم‌ خواهند ديد

6 ـ وقوع‌ جنگ‌ آرماگدون‌، جنگي‌ كه‌ در صحراي‌ مگيدو يا هارمجدو و در اسرائيل‌ به‌وقوع‌ مي‌پيوند

7ـ شكست‌ لشكريان‌ دجال‌ و استقرار هزار ساله‌ مسيح‌ در اورشليم‌

اين‌ پادشاهي‌ به‌ وسيله‌ی يهوديان‌ مسيحي‌ شده‌ اداره‌ مي‌شود. در دوره‌ هفت‌ ساله‌ فلاكت‌، دجال‌ در نيمه‌ اول‌ هفت‌ ساله‌، صلح‌ ظاهري‌ ايجاد مي‌كند و در نيمه‌ی دوم‌ آن‌ به‌ اسرائيل‌ حمله‌ مي‌نمايد، بيت‌المقدس‌ را بر محاصره‌ در مي‌آورد و صحنه‌ را براي‌ نبرد نهايي‌ يا جنگ‌ آرماگدون‌  فراهم ‌مي‌سازد. در اين‌ زمان‌، عيسي‌ سوار بر اسبي‌ سفيد به‌ زمين‌ مي‌آيد و در پي ‌او، مؤمنان‌ از ابرها سرازير مي‌شوند و جنگ‌ را به‌ نفع‌ خود پايان‌ مي‌دهند و حكومت‌ هزار ساله‌ خود را شروع‌ مي‌كند. برخي‌ هم‌ وقوع‌ هفت‌ سالة‌ رنج‌ و محنت‌ را هم‌زمان‌ با آغاز آرماگدون‌ مي‌دانند، يعني‌ اين‌ جنگ‌ هفت‌ سال‌ طول‌ مي‌كشد. پس‌ از هفت‌ سال‌، مسيح‌ وارد عرصه‌ی كارزار شده‌ و به‌ پيروزي‌ نهايي‌ دست‌ مي‌يابد.

جنگ‌ آرماگدون‌:

مطابق‌ اعتقادات‌ مسيحيان‌ صهيونيست‌، حوادث‌ زير بايد به‌وقوع‌ بپيوندد تا مسيح‌ دوباره‌ ظهور كند و البته‌ پيروان‌ نظريه‌ و انديشه‌ی مسيحيت‌ صهيونيستي‌، وظيفه‌ دارند براي‌ تسريع‌ در عملي‌ شدن‌ اين ‌حوادث‌، كوشش‌ نمايند:

1- يهوديان‌ از سراسر جهان‌، بايد به‌ فلسطين‌ آورده‌ شوند و كشور اسرائيل‌ در گستره‌اي‌ از رودخانة‌ نيل‌ تا فرات‌ به‌ وجود آيد. يهودياني‌ كه‌ دست‌ به‌ اين‌ مهاجرت‌ مي‌زنند، اهل‌ نجات‌ خواهند بود

2- يهوديان‌ بايد دو مسجدالاقصي‌ و صخره‌ در بيت‌المقدس‌ را منهدم‌ كنند و بر جاي‌ آن‌، معبد بزرگ‌ يهوديان‌ را بنا نهند

3- روزي‌ كه‌ يهوديان‌ مسجدالاقصي‌ و صخره‌ را منهدم‌ نمايند، جنگ‌ نهايي‌ مقدس‌ يا آرماگدون‌ به ‌رهبري‌ آمريكا و انگليس‌ آغاز شده‌ و در اين‌ جنگ‌ تمام‌ جهان‌ نابود خواهد شد

4- روزي‌ كه‌ جنگ‌ آرماگدون‌ آغاز مي‌شود، تمامي‌ مسيحيان‌، توسط‌ يك‌ سفينه‌ از دنيا به‌ بهشت‌ منتقل‌ مي‌شوند و از آن‌ جا همراه‌ مسيح‌، نظاره‌گر نابودي‌ جهان‌ و عذاب‌ سخت‌ خواهند بود

5- در جنگ‌ آرماگدون‌، زماني‌ كه‌ ضد مسيح‌ يا دجال‌، در حال‌ دست‌يابي‌ به‌ پيروزي‌ است‌، مسيح‌ همراه ‌مسيحيان‌ به‌ بهشت‌ رفته‌، ظهور مي‌كند، ضد مسيح‌ را شكست‌ مي‌دهد و حكومت‌ جهاني‌ خود به‌ مركزيت‌ بيت‌المقدس‌ را برپا خواهد كرد.

از وجوه‌ مشترك‌ِ برجسته­ی‌ همه‌ كساني‌ كه‌ مراحل‌ چندگانه‌ی انديشه‌ی مسيحيت