تبليغاتX
دفاع مقدس
سیاست علوی(یا علی چرا یاران خود را نگاه نمیداری؟!)

سلام به همه دوستان! و ان شا الله که طاعات و عبادات همه مورد قبول درگاه حق واقع شده باشه. قرار بر این بود که سلسله مباحثی رو بنده اینجا اغاز کنم در خصوص ویژگی هایی که یک جامعه اسلامی  یابد داشته باشد. و یک  مقایسه داشته باشیم میان جامعه اسلامی آرمانی و جامعه کنونی خودمان. و پیرو همین بحث قرار بود  به عنوان نخستین بحث متنی در اینجا گذاشته بشه با عنوان متعه و تعدد زوجات در اسلام و بازتابهای ان در جامعه اسلامی! منتها بدلیل بر خورد با لیالی قدر و ایام شهادت مولای متقیان تصمیم بر این شد که نخستین مطلب جامعه اسلامی درسی باشه در پرتو سیاست بزرگ رهبر جامعه اسلام حضرت علی (ع).

 ان شا ءالله مباحث بعدی به مروز روی وب گذاشته خواهد شد.
-----------------------------------------------------------------------------

شاعری به نام نجاشی که یکی از دوستداران حضرت علی (ع ) بود در ماه مبارک رمضان شراب خورد و به دستور امام هشتاد تازیانه به او به زدند و بیست ضربه نیز به خاطر ارتکاب گناه در ماه مبارک رمضان اضافه زدند. او ناراحت شد و به معاویه پیوست و علیه حضرت شعر گفت! اطرافیان نجاشی که قبلیله ای مهم در کوفه بودند از علی (ع) گلایه کردند که چرا یاران خود را نگاه نمی دارد؟! طارق بن عبدالله رییس آنها با ناراحتی به امام گفت : شما چرا بین دوست و بیگانه تفاوت قائل نمی شوید؟! شخصی مانند نجاشی نباید شلاق بخورد ما این گونه رفتار را تحمل نمی کنیم. امام در جواب این آیه را تلاوت فرمود: « و انّها لکبیرة الّا علی الخاشعین » طارق نیز به معاویه پیوست!

==================

مقایسه کنید با ما که هر کاری میکنیم برای جذب آرا خاموش!

یا علی مددی!

 

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: شنبه سی ام شهریور 1387 ، ساعت: 22:8 ، نگارنده: باران |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
در مورد شیخ الرئیس

 ابو علی حسین ابن عبدلله بن سینا ، معروف به شیخ الرئیس متولد 370و متوفی 428 ه.ق. ابن سینا را بزرگترین متفکر و فیلسوف اسلامی و یکی از بزرگترین متفکران جهان میدانند، نبوغ وی در میان متفکرین اسلامی زبانزد است بطوریکه از حیث نبوغ گفته می شود او رتبه اول، فارابی دوم و صدر المتالهین رتبه سوم را در میان علمای اسلامی در تمامی اعصار دارا می باشند.شیخ الرئیس به تمام علوم زمان خود احاطه کامل داشت و انچنان که خود گفته است در هجده سالگی از  فراگیری تمام علوم فارغ شده است و ظاهرا از 21 سالگی (و به نقلی از 22 سالگی) دست به تالیف و تصنیف زده است[1].

تالیفات ابن سینا با توجه به شرایط خاص زندگی او به جد شگفت انگیز و قابل تامل است، کتاب القانون وی در طب بزرگترین و مهمترین کتاب طبی جهان تا سده 17 میلادی به شمار می آید. دیگر کتاب معروف وی  الشفا است که به گفته برخی بزرگترین دایرة المعارف علمی است که به دست یک نفر نگاشه شده است و بسیاری آثار دیگر همچون دانشنامه بزرگ او الانصاف در 20 جلد و شامل 28000 مسئله که در حمله مسعود غزنوی به اصفهان نابود شده و فقط چند فقره از ان باقی مانده است! و همچنین الاشارات و التنبیهات، النجاة،دانشنامه علائی و...[2]

جواهر لعل نهرو در کتاب نگاهی به تاریخ جهان و در انتهای سرفصل جنگ های صلیبی در مورد ابن سینا چنین می گوید: " در ان عصر در بخارا در آسیای میانه طبیب بسیار بزرگی زندگی می کرد که در سراسر آسیا و اروپا مشهور بود. او ابن سینا نام داشت که در اروپا به نام  " آویسینا" نامیده می شود. او را "پادشاه طبیبان" لقب داده بودند...[3]"

شهید مطهری در مورد ابن سینا چنین می گوید: " اعجوبه دهر و نادره روزگار است، شناختنش یک عمر و شناساندنش کتابی بسیار قطور میخواهد...[4] "

علامه ذو فنون زمان حسن زاده آملی در مورد ابن سینا می فرماید:" شیخ الرئیس را در انواع علوم مولفات بسیار است از ان جمله شفا، قانون،نجات،اشارات و دانشنامه علائی است و تنها شفا یک دوره دایرة المعارف است و برای علمای عصر ما تالیف فقط "منطق شفا" امکان ندارد و بلکه کسی  را که هم اکنون از عهده فهم و تدریس دوره  شفا از ریاضیات به انواع ها و منطقیات و طبیعیات و حیوان و نبات و الهیات و غیرها برآید نمی شناسم...![5]"

علامه شهید قاضی نورالله در مورد ابن سینا چنین می گوید:" طور سینای حکمت و عرفان و نور دیده ی حکیمان جهان که روان افلاطون زیر بار منت او و روح ارسطو از مشائیان رکاب حکمت او، از اکابر علمای اسلام و اعاظم فلاسفه ی اعلام است...[6]"

...................................................................

ابن سینا فلسفه ارسطو را با آرا مفسران اسکندرانی و با فلسفه نو افلاطونی تلفیق کرد و با نبوغ بی نظیر خود انها را با نظریه یکتا پرستی اسلام آمیخت و به این طریق در فلسفه مشائی ارسطوئی مسائلی ابداع کرد که در اصل یونانی ان سابقه نداشت... وی تا انجا که برای او امکان پذیر بود برای نزدیک کردن فلسفه یونانی با دین اسلام کوشید...(ر.ک به منبع شماره یک)

اضافات شخصی:

- برای مطالب بالا فقط از سه کتاب : درامدی بر فلسفه اسلامی تالیف عبدالرسول عبودیت، شرح اشارات علامه حسن زاده،  نمط هشتم و جلد اول نگاهی به تاریخ جهان جواهر لعل نهرو استفاده کردم اما ارجاعات رو به سند اصلی دادم!

- از همه مهمتر اینه که بدونیم بیشتر عمر ابن سینا و سرتاسر زندگی اون تو سفر و همراه با فراز و نشیب زیادی بوده ، 20 سالگی سفر رو شروع میکنه و تو سفر هم از دنیا میره گاه فراری بوده، گاه زندانی، گاهی هم وزیر با این همه وقت کمی برای اشتغال به درس و بحث میمونده براش اما ببین چه کرده این بشر!

- قصد دارم در مورد بعضی شاهکارهای علمی دیگه هم در عالم اسلام مطلب بدم اگر خدا بخواد علی الخصوص صدرالمتالهین شیرازی.

- تو یکی از کتابهای شهید مطهری میخوندم(خاطرم نیست کدوم کتابشون) که می گفتند اگه میخواید بهترین و نفیس ترین کتب غرب رو بخونید برید کتبی رو بخونید که تاریخشون بهتون نزدیکتره اما اگر می خواید نفیس ترین کتب شرق رو بخونید برید کتبی رو بخونید که هرچه تاریخش از شما دورتره!

- شیخ الرئیس ها علم رو تولید کردن اما ما از یاد گرفتن تولیدات اونا هم عاجزیم...عجب!

- یه کتاب در مورد زندگینامه ابن سینا رو میتونید به شرط عضویت از  + دانلود کنید (کوتاهه!)

- چند روزی هم هست که دوباره سر و کله دوست به اغما رفته و همیشه ناخرسندمان دانشطلب عزیز هم پیدا شده که از این بابت  کلی ذوقیدیم، در مورد دانشطلب همین بس که این بشر بر هر حالت ممکنی که شما متصور باشین نقد داره که از این حیث جدا منحصر بفرده دانشطلب رو با همه ادبیات بعضا تندش دوست دارم چون وبلاگنویسه با دغدغه ایه گرچه خودم هم گاها با ادبیات نوشتاری دوست همیشه ناخرسندمان قدری مشکل دارم اما امیدوارم با ارامش بیشتری بنویسه چون به نظرم حیفه اصل حرفش تحت تاثیر ادبیاتش قرار بگیره( چه نوشابه ای باز کردم واسش حال کن)

- هی نمیخوام طولانی شه اما ظاهرا این کار نشدنیه!!!

علامه حسن زاده آملی:" تقریبا به این مطلب خو کرده این که " من آنم که رستم بود پهلوان" مثلا از دیگران حرف بزنیم که انها دارای چه مقامات و حالاتی بوده اند ولی باید به چنین کسانی بگوئیم:" فرزند خصال خویشتن باش" خود شما چه دارید و چه کاره اید؟ دیگران دارند که دارند. هرکه دارد هَنیئاً لَهُ!"

--------------------------------------------------------------

اللّهُمَ اِنّی اعُوذُ بکَ مِن عِلمٍ یا یَنفَعُ وَ عَمَلٍ لایُرفعُ وَ دُعاءِ لایُسمَعُ


[1] .درآمدی بر فلسفه اسلامی/عبدالرسول عبودیت/ص48

[2] .کتاب شناسی ابن سینا تالیف مرحوم دکتر یحیی مهدوی شامل 242 عنوان از تالیفات که برخی خود شامل چند مجلّدند

[3] .نگاهی به تاریخ جهان/جواهر لعل  نهرو/ترجمه محمود تفضّلی/ص392

[4] .خدمات متقابل اسلام و ایران/ص490

[5] .انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه/ص179

[6] .رساله معراج ابن سینا

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ، ساعت: 1:58 ، نگارنده: ارمینه |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
... ایستگاه بعد ...

ماه رمضون و هوای گرم و دهن روزه حسابی خسته ام کرده بود...

 به سرعت خودمو رسونده بودم توی سالنهای مترو تا بلکه اونجا قدری خنک بشم. یه کم نشستم. نفسم داشت بند می یومد. کنار دستم  یه مردی نشسته بود که یه صندلی قابل حمل کوچیک دستش بود. با تعجب به مرد نگاه کردم. چون صندلی نو نبود و معلوم بود در حال استفاده است. پیش خودم گفتم لابد داره این رو می بره جایی.  تو این فکرها بودم که مترو رسید.

ایستگاه بهارستان... ایستگاه بعد ملت!!

با زور سوار شدم. اون میون غریبه رو دیدم که به زور داره میره عقبتر و  صندلی خودش رو هم  با هزار بدبختی  می کشه و می بره . می تونستم ببینمش. مترو از این واگنهای یه سره ای داشت و غریبه رفته بود و اون فضای بین دو تا واگن. از دور نگاش می کردم. غریبه سعی می کرد خودشو بچسبونه به دیواره واگن تا بتونه صندلیشو باز کنه.

تو دلم گفتم طرف تو ماه رمضون برنامه ریزی شده داره مردم آزاری می کنه. آخه تو شلوغی دم...

... ایستگاه بعد امام خمینی...

آره داشتم فکر می کردم، تو این شلوغی دم افطار طرف برنامه ریزی شده یه صندلی دستش گرفته و اومده میون این همه جمعیت و می خواد صندلیشو باز کنه و لابد راحت بشینه. من که می گم الان دعوا می شه.

هووووو ... چه کار می کنی . مگه اینجا جای صندلی آوردنه؟

غریبه به نظر آدم بدی نمی یومد. کمی مردد موند و گفت: ببخشید باید بشینم.

یعنی چی باید بشینم؟ آقا من هم خسته ام. از صبح تا حالا ـ دهن روزه - پدرم دراومده .این کنار تکیه دادم یه کم خستگیم در بره . آقا رسیده داره منو هل می ده خودش می خواد اینجا بشینه. شیطونه می گه بزنم...

غریبه گفت: آقای محترم من کی هل دادم؟ فقط خواهش کردم که کمی اون طرفتر برین. شما که کنارتون خالیه.

نمی رم آقا. اصلا نمی رم. زورم  می یاد یه جوون صندلی دستش گرفته و اومده تو مترو. اونم تو این ساعت به این شلوغی میخواد بگیره بشینه. 

یه پیرمردی که اون کنار بود گفت: پسرم شما جوونی. این کارها چیه؟؟!! برای چی با خودت صندلی اوردی تو مترو؟

یه جوون اون طرفتر گفت: آقا ما ایرانیها کلاً بی ملاحظه ایم. چرا اصلاً ملاحظه نمی کنیم؟ آخه کمی هم ادب خوب چیزیه...

ایستگاه  امام خمینی ...

مردم همه داشتند در مورد  اون حرکت غریبه حرف می زدن. نگاهم به اون بود. به نظرم یه منظوری داشت. آدم عاقلی به نظر می رسید و بعید بود که بخواد مردم رو اذیت کنه.

جمعیت با فشار زیاد اومدن تو، اما غریبه هنوز اصرار در نشستن داشت. با موج جمعیت نزدیکش شدم. آروم بدون اینکه کسی چیزی بشنوه در گوش غریبه گفتم: حالا شما هم کوتاه بیاین، نزدیک افطاره، الان به خاطر نشستن شما دعوا می شه. 

غربیه گفت: باید بشینم آقا، حتما ...

جوون که انگاری گوش وایستاده بود، یقه غربیه  رو گرفت و گفت مرد حسابی داری لج می کنی.

یه دفعه دیدم اوضاع خیلی خرابه. داره دعوا میشه. غربیه رو قسمش دادم. گفتم تو رو ابوالفضل. اما دیر گفتم؛ جوون هلش داد؛ مرد کمی پرت شد عقب. یه دفعه دیدم پاش از زانو خم شد.

.

.

.

مرد حالا نشسته بود. دور و اطراف همه یه جوری نگاهش می کردن. رو کرد بهم و گفت: پای راستم از پائین رون قطعه. پای چپم هم تقریبا توش استخون نیست. یعنی اگر وایستم کاسه زانوم ایراد داره، ناگهان از جلو خم می شه. خیلی درد داره...

جوونی که هل داده بود برگشت گفت: آقا واسه چی رفتی جنگ؟؟!! کی ازت خواست ...؟؟؟!!!

یه جوون دیگه می گفت: خدائیش می دونستی اینطوری می شه، می رفتی؟؟ بعد یواشکی که مثلاً کسی نشنوه گفت خدا میدونه حالا چیا که با این پاها نگرفتن.

... ایستگاه بعد طرشت

پیرمرد گفت: ای بابا این همه جوون دادیم حالا داره پدرمون در میاد. امروز ۵ ساعت تو صف بودم تا این  برگه خونوار اقتصادی ... نمی دونم چیه اسمش، همون کوفتی رو بدم. این همه سال گذشته بعد حالا...

ایستگاه صادقیه ... ایستگاه پایانی می باشد. مسافرانی که ...

آقا پیاده نمی شی؟... آقا ... با شمام. حاجی جان رسیدیم ...  پاتون اذیت شده.

غریبه خیره شده بود به زمین .

پیش خودم گفتم بگذار کمی با غریبه شوخی کنم . گفتم : حاجی بیا اینجا بشین رو صندلی مترو. الان میرم مترو رو دربست میگیرم تا خود کرج ...

یه خنده تلخی کرد و گفت :  پا که اذیت نمی شه، دل اذیت می شه ...

 

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ، ساعت: 22:39 ، نگارنده: بازمانده |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
یه ترکش [از نوع جنگي]! کنار رگ گردن...

 

آرمان‌خواهي انسان مستلزم صبر بر رنج‌هاست.

پس برادر خوبم، براي جان‌بازي در راه آرمان‌ها

 ياد بگير كه در اين سيّاره‌ي رنج ،  صبورترين انسان‌ها باشي.(1)

 

شهيد سيد مرتضي آوینی 

 

  

راست مي گفت سيد مرتضي!  صبور باش ! متواضع باش ، آرام باش و ...‌

  اما  فكر ميكنم بعضي چيزها هم تواضع بردار نيست.از آن جمله اعتقادات و آرمانهاي ماست. اگر آرمان داريم بايد  آنرا با افتخار و با صداي بلند ابراز كنيم. شما آرمان داريد خوبش را هم داريد !  مسلمان، شيعه، حزب اللهي ، ولايتي اين همه افتخار را فرياد كنيد تا همه تاريخ بفهمند، تا دوستان اميدوار و دشمنان نا اميد شوند...!(2)

 

 

پ. ن :

(1)_ برادر خوبم ! تمام آن عنايات آغشته به بزاق حضرتشان كه "آنجا" خواستي بفرستي ! كه البته "نتوانستي" را گرفتم!

[   ...................  ]  (گرفتي؟!)

 

(...)_ چه حالي مي دهد  اين بي قيدي عريان، دنياي بي در پيكر  مجازي !

وبلاگ مي زني!مي نويسي !خصوصي !‌عمومي! ‌دوتايي !‌‌سه تاايي!‌ گروهي !.....‌‌قصه مي گويي! خاطره مي نويسي!شعار مي دهي! ‌مقاله مي نويسي!يك مشت چرت و پرت را سر هم مي كني و  قطعنامه صادر مي كني! يك سري هم مي آيند كامنت مي گذارند!نظر مي دهند!‌جواب مي دهي !‌ تو براي او... ، او براي آن يكي ! و.... ‌   براي راضي نگاه داشتن "دل حساس" خودت و خواننده ات ! مباحثه و مناظره و معا....   راه مي اندازي ! ايميل ات را چك كني،‌نظرات خصوصي وبلاگ ات را ..... و البته گفتمان هاي جدي و ايدئولوژيك شبانه ي از نوع مسنجري نيز ايضاء....

سرگرم ايم ديگر ............!

(2)_اين تركشهاي محبت هم سوژه اي ست ها!!!!

 منتظر تركش هاي محبت مان بمانيد ، كه بازهم در راه است انشالله....!

 

پسا پ .ن!:

(1)، را با فقط تو بود م!جناب ‌مرتضي(عين)! Pas zoor nazan ke befahmi manzoram chi bod[خواننده عزيزم!] 

(...) ، را هم مجبور نبودي وقت ات را تلف كني و بخواني اش ،داشتم با خودم حرف مي زدم! [خواننده ي عزيزم!!!]

(2)- را با خوده خودت بودم![خواننده ي عزيزم!!!]

یه ترکش [از نوع جنگي]!  کنار رگ گردن... 

 

نمی دونم چرا؟!  یاد آژانش شیشه ای افتادم ... 

می فهمی...؟!

 

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ، ساعت: 0:24 ، نگارنده: ستاره دریایی |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
اگر حاج احمد بود...!

 

     قبل از مبارزه با دشمن بيرون، بايد در سايه تهذيب نفس، دشمن درون را رام كنيم؛ زيرا جهاد اكبر در شرايط عادي بر جهاد اصغر مقدم است. (جهاد اصغر ؛جنگ و مبارزه در راه خدا و جهاد اكبر يعني خود سازي و تهذيب نفس)و البته جهاد اصغر مقدمه جهاد اكبر است، زيرا همان رابطه اي كه بين تعليم و تزكيه است، بين جهاد اصغر و جهاد اكبر هم برقرار است.

     جهاد اصغر وسيله اي است تا در سايه آن به هدف عالي و والاي الهي، كه استقرار تعاليم نظام اسلامي و تخلق و تعهد جامعه به خلق و عهد الهي است راه يابيم و آن كسي كه همواره در فضاي جهاد اصغر به سر مي برد و به فكر جهاد اكبر نيست،‌ عمرش را هميشه در مقدمه صرف كرده و هرگز از مقدمه عبور نكرده است. از اين رو در روايتي از پيامبر اعظم صلوات الله عليه و آله رسيده است كه: "انّ النبي(ص) بعث سَريه فلمّا رَجَعُوا قالَ: مَرحَبا بِقوم قَضوا الجهاد الاصغر و بَقي الجهاد الاكبر. قيلَ: يا رسول الله وَ مَا الجهاد الاكبر؟ قالَ: جهاد النّفس" (هنگام بازگشت سپاهيان اسلام از جبهه هاي جنگ پيامبر (ص)‌به ايشان فرمودند: حالا خودتان را براي جهاد اكبر آماده كنيد.)

     سرّ صدور اين سخن از نبي اكرم(ص) اين است كه آن ها چون از جنگ با دشمن بيرون فراغت يافته و پيروزمندانه از جبهه برگشته بودند، به فكر اصلاح نفس نبودند ،. با گذشت زمان و پديد آمدن حادثه سقيفه بني ساعده اين حقيقت روشن تر شد و آنان بر اثر نپرداختن به جهاد اكبر به ولاي اهل بيت نرسيدند و به مقام شامخ تولّاي ولي الله راه نيافتند.

     دفاع مقدس در جبهه و پشت جبهه مقدمه است، مجاهد بيگانه را از حريم ميهن اسلامي خود بيرون كرده تا در كمال امنيت ايمانش را حفظ كند و در فضايي آزاد بتواند درست بيانديشد، حق و عدالت را درست درك كرده و به آن معتقد شود و در درون خود  نيز آن را درست پياده كند.

 

حضرت آیه الله العظمي جوادی آملی

 

 

 

يادداشت خصوصي !

برف آرام آرام می بارید؛ ماشین به سختی جلو می رفت. نگاه حاج احمد به تپه رو به رو کشیده شد. یکی کنار جاده ایستاده بود و نگهبانی می داد. حاج احمد از پشت شیشه بخار گرفته ماشین او را تار می دید. نزدیک تر شدند. حاج احمد سرش را تکان داد و گفت: این دیگه چه وضعی ست؟ پسرکی به آنها زل زده بود. لباس گشاد به تنش زار می زد. فانسقه ای که شل و ول از هر طرف آویزان بود. جیب خشاب که کج بسته شده بود و تفنگی که روی شانه پسرک لوله اش رو به پایین بود و راه که می رفت  لوله اسلحه روی برف ها خط می انداخت. حاج احمد به راننده اش گفت: بایست ببینم! این دیگه چه نیرویی ست؟ افتضاح است! ماشین ایستاد و حاج احمد تند پایین پرید. پسرک به حاج احمد نگاه کرد. بی تفاوت بود. حاج احمد تند به طرفش دوید و فریاد زد: این چه وضع نگهبانی دادن است!؟ چه کسی تو را به اینجا فرستاده؟! پسرک هاج و واج مانده بود. این چه وضع لباس پوشیدن است!؟ چرا فانسقه ات آویزان است؟ اصلا چرا دست هایت توی جیبت است. اگر همین الآن یک گروه ضد انقلاب حمله کند؛ چطور می خواهی از خودت دفاع کنی؟ تو مثلا بسیجی هستی!؟... پسرک بی اختیار دست هایش را از جیبش در آورد. به حاج احمد خیره شده بود. با هر بار نفس کشیدن؛ صورتش توی بخار گم می شد. بغض در گلوی پسرک گیر کرده بود. لب های پسرک می لرزید و اشک در چشمانش جمع شده بود. گردن کشید تو صورت حاج احمد و بغضش ترکید؛ یهو فریاد زد: «سر من داد می کشی! تو سر یه بسیجی فریاد می کشی! بگو ببینم... بگو ببینم اسمت چیه؟ دعا کن پای من به مریوان نرسد. وای به حالت اگر حاج احمد را ببینم، اگر بروم مریوان؛ می روم پیش او، به او می گویم، می گویم که تو سر من فریاد کشیدی. آن وقت می بینی که با تو چه کار می کند، روزگارت را سیاه است. بلایی بر سرت بی آورد که هیچ وقت از یاد نبری...»

 حاج احمد خشکش زده بود. پسرک دوباره فریاد کشید: «فرمانده ی من حاج احمد است. آنوقت تو بر سر بسیجی که فرمانده اش حاج احمد است داد می کشی؛ هان؟»

حاج احمد قدم پیش گذاشت و یکدفعه پسرک بسیجی را تو بغل کشید. اشک تمام صورتش را پوشانده بود. با التماس گفت: «غلط کردم برادر جان! تو یک بسیجی هستی تو یک قهرمانی...» پسرک هنوز راضی نشده بود و زیر لب می گفت: «بالاخره یک روز فرمانده ام را خواهم دید. آنوقت شکایت تو را پیش او خواهم کرد...» برف همچنان می بارید...

 

 

پ.ن :

 

1_ مد شده است! بي ربط و مبهم نوشتن! اينكه چقدر ربط داشت ؟! چقدر تعديل شد و چقدر ...... بماند! به هر حال خصوصي نبود! اما مخاطب خاص داشت!

جسد زنده و جناب ارمينه (جهت پيگري و استحضار ) 

 

2_ آيت الله جوادي هميشه حرفهايشان يك طوري ديگري در دلم نشسته است!

مي فرمود: با استغفار در اين ماه خودتان را آ‍زاد كنيد! آزادي بهترين نعمت هاست! آزاد‍ي از هوا و هوس ، از عفريت دورن و بيرون بهترين فضيلت است ، در بيان رسول گرامي(ص) هست كه فرمود : " إنّ اَنفُسَكم َمَرهونَه بِذنُوبِكم فَفُكوها باِلاستِغفار"

اين ماه كه مهمان خدا هستيد،  آن را با استغفار كردن آزاد كنيد، وقتي جانتان آ‍زاد بود ؛ آن وقت است كه مي شود مرغ باغ ملوكت و قدرت پرواز پيدا مي كند.....

3_ مي گفت: اگر كار غلط كردي ؛ اگر حق الله بود كه استغفار كن ،وقتي خودش آبرويت را خريده است  خيلي هم شلوغ اش نكن ، لااقل عقل داشته باش خودت آبروي خودت را نبر!

مي گفت :ولي در برابر حق الناس  مرد باش! بلند بگو اشتباه كردم ،

مي گفت: غلط كردم ! را براي همين مواقع گذاشته اند! 

اين همه مي گفت مي گفت كرديم! كه بگويم : بسيجي پرخاش نمي كند! اينهم (جهت اطلاع ،انذارو تعديل آن حرفهایی که قبلا گفتيم و ...!)

 ولی اگر حاج احمد بود!

ای کاش حاج احمد بود و .......

 

4_ روزه باش !.................. همين

*   ربّنا إنّنا سَمِعْنا مُنادياً يُنادي للإيمانِ أنْ آمِنوا بربّكم فآمنّا ربّنا فاغْفر لنا ذُنوبنا وكفّرعنّا سيّئاتِنا وتَوَفّنا مع الأبرار...

 

 

باز صداي ربناي تو به گوش مي رسد....

ياعلي مددي

..........................................................................................................

ضمن عذرخواهی از محمد امین عزیز باید عرض کنم دوستان عزیز ما در وبسایت هیئت بلاگ لطف کردند و در بخش معرفی سایت تحت عنوان "یک وبلاگ پر از ترکش های محبت!" به معرفی و لینک دفاع مقدس اقدام کرده اند که به رسم ادب از این عزیزان تشکر میکنیم و برای ایشان آرزوی توفیق روز افزون داریم!(خیلی لفظ قلم شد منظورم این بود که همه جوره در خدمتیم.... با تشکر. هوشنگ خان!)

 

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ، ساعت: 23:17 ، نگارنده: ستاره دریایی |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
هماوردی هست؟

اول – هدف

مَرد، خسته، در دوردَست، اندیشه اش را می دید بر دَستِ مردمان، تشییع می کردند. نهیب زد: "هان ای حرامیان". قدری تامل کرد، دست به کمر گرفت و روی برگرداند. به نجوا گفت: "چرا اینقدر دیر؟"

ب – انگیزه

دَست بر زانوی سُست و پیرش گرفت و برخاست تا سینماتوگراف را روشن کند. سانس بعدی شروع شده بود. کنار دستش روی صندلی نشسته بودم و سیگار می کشیدم. پرسیدم اگر نکنی چه می شود؟ گفت هیچ! از نان خوردن می افتم. گفتم خدا روزی رسان است. با بیحالی پرسید کدام خدا؟ دود سیگارم را در هوا پخش کردم ...

ج – اراده

فوج فوج، خویش را بدان جا رسانده بودند. دخترک از دوره گَرد لبو فروش پرسید: چرا؟ مگر چه شده است؟ گفت: هیچ؛ یکی تصادف کرده و به زمین خورده ست با سَر. خونش خیابان را برداشته. دخترک حالش دگرگون شد. چشمش افتاد به خون. درون جوی آب، عوق زد. مردمان فوج فوج به آن سَمت می شتافتند. دخترک هنوز به آب سبز جوی خیره شده بود ...

د – یاران

گفتمش: دیروز دیدَمش. خیلی حالش بد بود. گفت: نپرسیدی چرا؟ گفتم: نَه. مگر او از من پُرسید چرا؟

ه – هماوردی هست؟

دیروز: یکی دو جمله کنار هم می نشانی، دستی هم به سر و رویش می کشی. دست بالا اندکی هم آه و ناله نثارش میکنی. از زیر قرآن رَدش میکنی و میفرستی اش تا دشمنان حق را از میدان به دَر کند. حق به همراهش.

امروز: نشسته ای کنار نامزدت در پارک گفتگو، میخواهی قیافه بگیری که من هم بله! کاغذی در می آوری و شروع میکنی به نوشتن. سَبکها را در هم میآمیزی. هی خط میزنی، هی کَج میروی، هی مَج میشوی. آخرش فرزندی معتاد می آفرینی که نیازمند نگاه هوس آلودِ مَردمان است. خاک بر سرت.

 

پس نگاشت: کاش مَردمان، می فهمیدند. کاش من نیز. ... اینجا مال من نیست، مهمانم، نه به اراده خویش. پس هر چه خواستید در نظراتتان بنویسید. خدا؟ کدام خدا؟

 

و - مُنتَها

مَردِ تنها در دوردست، می خرامید و به سمت گورش می رفت. مَردِ تنها، در سرازیری مَرگ بود ... کونوا دُعاةَ الناس بغیر السنتکم.

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: دوشنبه چهارم شهریور 1387 ، ساعت: 13:21 ، نگارنده: جسد زنده |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
مطالب پیشین
اول | قبلی | بعدی | آخر
معرفی کتاب
اول | قبلی | بعدی | آخر
موبایل اسلامی(نرم افزار)
- قران کریم با امکان جستجو
- نهج البلاغه
- صحیفه سجادیه
- دعای کمیل
- زیارت عاشورا
- دعای عهد
- اوقات شرعی
- ذکر ایام هفته
اول | قبلی | بعدی | آخر
کلیپ صوتی
- نامه دختر شهید ناصری به پدرش
- ابوالفضل سپهر 5 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 4 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 3 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 2 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 1 (دلبران)
اول | قبلی | بعدی | آخر
کلیپ تصویری
- سامی یوسف 4
- سامی یوسف 3
- سامی یوسف 2
- سامی یوسف 1
اول | قبلی | بعدی | آخر
سرویس عکس
امير لشكر عشق
باید رفت
پرچمدار
آخرين خنده ها
بدون شرح
انگار هیچ خبری نیست
خواب راحت
خاطره بزرگان
عكس سه نفره
اول | قبلی | بعدی | آخر
درباره ما
تصویر وبلاگ

شهدا را به این خاطر دوست داریم که با ما هستند!
هر چند ما با شهدا نیستیم....

نویسندگان
باران
قرار شبانه
راوی
حمید بزم شاهی
ارمینه
جسد زنده
ستاره دریایی
بازمانده
اصف
سید(ة)
آزاد
جستجو
.... در حال بارگذاری
آرشیو موضوعی
اجتماعی
پژوهشی
دلنوشت
متفرقه
جامعه اسلامي
آرشیو تاریخی
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
دوستان وبلاگی
یه مسافر
قرار شبانه
باران
پله پله تا ملاقات خدا
ارمینه
صراحت
ستاره دریایی
کانال ماهی
ایستگاه اخر ...بهشت
پروانه ی مهاجــر
شاهد
پرستوی مهاجر
جسد زنده
روايت هاي آسماني
فدک
خاكم
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
هیئت مجازی شهدای گمنام
یک بشقاب روانشناسی با سس سیاست
صبح سوخته
عطش!
مجاهدین
واژگون
سرلشگر شهید حاج احمد کاظمی
کربلای 6
شهید امر به معروف زوبونی
افلاکیان
همفکری
پرواز تا بیکران
بازمانده
مهر و وفا
بجا مانده
خادم الرضا(ع)
کبوترانه
ذیغارنشین
ناگفته ها
اسمانی
اکینا نیوز
بهلول (خرناس بلا)
کربلای جبهه ها یادش بخیر!
دستنوشتهاي يك كج ومعوج16+1=17
پرواز تا ناکجا ابادها
دست نوشته های یک ...!
مبارز (یک بچه مسلمون)
اخبار و رویدادهای جنجالی
يونس نوشته ها
دل نوا (فوق تخصص بیماریهای عصبی!)
خدا داند...
آخرین دوران رنج
آمار وبلاگ
اطلاعات وبلاگ

Powered For
BLOGFA.COM

طراح قالب: تیم پشتیبانی وبلاگ
بازسازی قالب: WindowsLab