تبليغاتX
دفاع مقدس
و انسانها اينگونه اند!

 

آنهايي كه وقتي هستند، هستند ! وقتي كه نيستند هم نيستند.

حضور عمده آدم‌ها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي‌شوند بنابراين ،  اينان تنها هويت جسمي دارند،  

آناني كه وقتي هستند، نيستند! وقتي كه نيستند هم نيستند!

مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني بي ثمر كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند.

وجود هايي بي‌اعتبار،  كه هرگز به چشم  طبيعت نمي‌آيند، وجود هايي كه مرده و زنده‌شان يكي است.

 آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند !

وجودهايي معتبر و با ارزش ،كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثيرخود را جاويدان  كرده اند! كساني كه همواره در خاطر مي‌مانند،كساني كه بودنشان دوست داشتي است و نفوذشان بر قلبها احساس مي شود كه وجودشان در نبودن نيز  زنده  مي ماند....

 
و آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند!

شگفت‌انگيز‌ترين بودن كه در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه نمي‌توان حضورشان را دريافت!فنا شدگاني در فنا ناپذيرترين معشوق ملكوت كه در ظرف هيچ جسمانيتي در طبيعت ثبات و قرار  نمي گيرند ، گمناماني كه روح بلندشان فراتر از قلبها را سيطره دارد!

وجودهايي  بي كران ! كه تنها وقتي كه از ميان مي‌روند ، نرم‌نرم و آهسته آهسته درك مي‌شوند . باز ‌شناخته مي شوند و فهميده مي شوند ، كه چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند چه مي ديدند و چه بودند؟!

و شهدا اين گونه اند...

زمين همواره  عاشق اينگونه وجود ها بوده است، به قاعده ي تمام تاريخ ...

 هزار نا گفته و هزار حرف دارد برايشان ! اما وقتي دربرابرشان قرار مي‌گيرد، گويي قفل بر زبانش مي‌زنند! اختيار از او سلب مي‌شود.سكوت مي‌كند و غرق در حضور آنان مست مي‌شود  و  اينگونه است كه تنها درست درزماني كه مي‌روند به ياد مي آورد كه چه حرف‌ها داشته و نگفته است.

و بدين سان است كه  چنين وجودهاي ناب وقتي هستند گمنام اند و وقتي از دست مي روند، معني حضور اند....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سروش

 

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: جمعه سوم اسفند 1386 ، ساعت: 15:32 ، نگارنده: نویسنده آزاد |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
متولد سال 69

 بعونه

 

گندت بزنند!درست وقتي به دنيا آمدي كه همه چيز امن و امان بود

زمانه مي رفت تا جنگ و جبهه را از ياد ببرد! داغ هجران امام هم مي رفت تا [ديگر آرام ،آرام ] يخ كند

- همه چيز امن و امان بود -

خودي ها زير سايه سيدنا القائد لم داده بودند

بقيه هم داشتند ماشين كار را راه اندازي مي كردند تا برايت رفاه بسازند

توي خيابانها بجاي صداي آ‍ژير خطر و صداي "شنوندگان محترم توجه فرماييد صدايي كه مي شنويد..... بوووووووب"

به جاي اين صداها ، صداي همهمه ي مردمي مي آمد كه توي صف ايستاده بودند و بر سر وكله ي هم مي زدند!

صفهايي بلند و طولاني... به وسعت هفده سال... كه گويا مرغ و متكا توزيع مي كردند ،‌دوراني كه همه سختي كشيده ها دو تا پاي ديگر هم " كش " رفته بودند و از فلاكت جنگ وخونريزي و قحطي و غيره  ... در رفته بودند

براي فراز از  1510 سال بدبختي ، همه به اعتياد روي آورده بودند! 

اعتياد به خوردن و خوابيدن ! دوران ، ‌دوران آسايش بود ! دوران بخوريد و بياشاميد و [عجالاتا مهم نيست] اسراف هم بكنيد......

سال 69...

حقيقتا شهر را هم ، آنقدر خوب آب و جارو كرده بودند كه گويي همه چيز شهر دوباره متولد شده بود،

حتي انسانهايش! كه هم زيباتر شده بودند و  هم ذائقه هايشان ديگر مثل گذشته نبود، كه انگار آنهم شده بود متولد سال 69

 

ديگر گرد و خاك همه را به سرفه مي انداخت! مر دم از آتش وحشت داشتند ! همه  سرگرم بودند.... بايد يادشان مي رفت  راه قدس را ... راه كربلا را...  جنگ جنگ تا رفع همه ي فتنه ها را ...

بايد يادمان مي رفت...

زمين هم به اندازه كافي كشته داده بود كه حالش از جنگ خونريزي بهم مي خورد!كه تحمل فتنه آسانتر بود، زمين

يك روز خوش به خودش نديده بود ! حالا مي خواست استراحت كند...

و تو درست در زماني به دنيا آمدي كه محكوم بودي  به خوشي! به بي دردي ! به استراحت ‌،  تو هم بايد كوپنت را مي گرفتي و در صف توزیع مرغ و متکا می ایستادی و سهمیه ی بی دردی ات را می گرفتی ! خميازه هم نمي كشيدي!

 

هه ..! خنده دارد به خدا ... به ما که رسید خاک هم تمام شد! از آن همه خاك به قاعده ی یک سرفه کردن هم به ما نرسید!

باید صبح زود بیدار می شدی ، مثل بچه هاي با ادب به پدر "گود مرنینگ" می گفتی ، دندان هایت را مسواک می زدی ،صورتت را با صابونی که بوی تندی مي داد ،  مي شستي- که گرد و خاکی را که احیانا طول شب روی صورتت نشسته بود را پاک کنی ـ صبحانه ات را كامل مي خوردي و به مدرسه می رفتی ! تا روزی مهندس شوی و برج روی برج بیندازی ! تا پول روی پول بگذاري تا....

به جای این که زیر ماشین کار ، له شوی ، سوارش شوی ! و  له كني...

 

دعا !" تنها یادگاری بود که برایت گذاشته بودند ! می رفتی دعا کنی ، کل زندگیت را مرور می کردی "...

 خنده ات مي گرفت! دردی نداشتی که از خدا درمانش را بخواهی !! بیشتر فکر کردی... ، توی دل قهقه ای زدی !

درد گراني پياز و کمبود سیب زمینی و آب شور و هوای گرم و دود سيگار و ....

آه! خداي من!  یعنی از آن همه خاک حتی به قاعده ی یک سرفه کردن هم به ما نمی رسید ؟! تا حداقل دعا كنيم سرفه هايمان خوب شوند؟؟!!

 

 تو ! در دوراني به دنيا آمدي که محکوم بودی به جای عمل ، حرف بزنی ، بحث کنی ! دلیل علمی بياوري!

باید نظر می دادی که "جدول خیام ـ پاسکال را ابتدا چه کسی پیدا کرده ! باید خیلی علمی و "با ادب نوشته هاي هدايت را نقد فني مي كردي ! چشم هايت را بايد مي شستي و جور ديگر بايد مي ديدي ...

نظریات فلان دانشمند را که حالت را به هم می زند بايد تحليل مي كردي ،‌ البته خیلی "بی طرفانه" و مودبانه !...

برای اینکه "سه نشود و تابلو نباشی ادای آدم های آرام را هم در می آوردی! " [و بچه گرگي را با تمام احساس نوازش مي كردي حتي اگر گربه خانگي ات را ديروز خورده بود...]

زمانه ، ‌زمانه ايي بود ،كه چشمها را بايد مي شستي ! و شايد مغز ها را هم....

 

در دورانی که "سوختن" حرام است ! یا اگر می سوزی باید به تکنولوژی روز متوسل شوی تا دود نداشته باشی چون نزدیکانت به دود حساسيت دارند!

باید برای تمام عقایدت هزار جور "برهان بیاوری ! باید نرم رفتار کنی تا خدای نکرده کسی از دینت "زده" نشود!

بايد به همه را بيايي ،در روزگاری که باید اثبات کنی "سیلی خوردن درد دارد ! تازه بعد هم بايد اثبات کنی که آیا کسی که "سیلی" خورده درد کشیده یا کسی که "سیلی" زده ، یا موضوع سیلی خوردن را از زوایای دیگری بررسی کنی ! صدایی که بعد از سیلی خوردن شنیده می شود از دست زننده است یا از صورت خورنده !؟

 ـ خداي اجر دهاد جناب مولوي را - دورانی که حرف اول را "حرف" می زند ! تو می خواستی عمل کنی ! نشان دهی اثبات کنی ...!

 

آه! خداي من! لعنت به من ! آیا من به اختیار خودم در این روزگار بی درد به دنيا آمده بودم؟!

خنده دار است !كه از آن همه خاک حتی به قاعده ی یک سرفه کردن هم به ما نرسید...
نویسنده: حزب اللهی؟! 
| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ، ساعت: 21:32 ، نگارنده: نویسنده آزاد |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
حالی برای نماز

 

یک ساعتی مانده بود به اذان صبح. جلسه تمام شد. آمدیم گردان. قبل از جلسه هم رفته بودیم شناسایی.تا پام رسید به چادر، خسته و کوفته ولو شدم روی زمین. فکر میکردم عبدالحسین هم می خوابد. جورابهاش را در اورد. رفت بیرون! دنبالش رفتم.

پای شیر آب ایستاد. آستینها را داد بالا و شروع کرد به وضو گرفتن.بیشتر از همه ما فشار کار روی او بود. طبیعی بود که از همه خسته تر باشد. احتمالش را هم نمیدادم حالی برای خواندن نماز شب داشته باشد.

خواستم کار او را بکنم حریف خودم نشدم. فکر این را می کردم تا یکی دو ساعت دیگر سر و کله فرمانده ی محور پیدا می شود. آن وقت باید باز می رفتیم دیدگاه و می رفتیم پشت دور بین. خدا میدانست کی برگردیم. پیش خودم گفتم: بالاخره تو بیست و چهار ساعت، احتیاج به یه استراحتی داره که.

رفتم تو چادرو دراز کشیدم. زود خوابم برد.

اذان صبح آمد بیدارمان کرد. بلند شدم و پلکهام رو مالیدم. چندلحظه ای طول کشید تا چشمهایم باز شد به صورتش نگاه کردم. معلوم بود مثل هر شب، نماز باحالی خوانده است.

==================================

خاطره فوق برگرفته از خاک های نرم کوشک نوشته سعید عاکف است. این کتاب براساس شرح حال شهید برونسی نوشته شده است. مقام معظم رهبری در مورد این اثر فرموده اند: " من توصیه میکنم و واقعا دوست دارم شما این کتاب را بخوانید. اسم این کتاب خاک های نرم کوشک است ، قشنگ هم نوشته شده است..."

نوشته شده توسط: سمیه!

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: سه شنبه هجدهم دی 1386 ، ساعت: 18:23 ، نگارنده: نویسنده آزاد |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
مطالب پیشین
اول | قبلی | بعدی | آخر
معرفی کتاب
اول | قبلی | بعدی | آخر
موبایل اسلامی(نرم افزار)
- قران کریم با امکان جستجو
- نهج البلاغه
- صحیفه سجادیه
- دعای کمیل
- زیارت عاشورا
- دعای عهد
- اوقات شرعی
- ذکر ایام هفته
اول | قبلی | بعدی | آخر
کلیپ صوتی
- نامه دختر شهید ناصری به پدرش
- ابوالفضل سپهر 5 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 4 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 3 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 2 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 1 (دلبران)
اول | قبلی | بعدی | آخر
کلیپ تصویری
- سامی یوسف 4
- سامی یوسف 3
- سامی یوسف 2
- سامی یوسف 1
اول | قبلی | بعدی | آخر
سرویس عکس
امير لشكر عشق
باید رفت
پرچمدار
آخرين خنده ها
بدون شرح
انگار هیچ خبری نیست
خواب راحت
خاطره بزرگان
عكس سه نفره
اول | قبلی | بعدی | آخر
درباره ما
تصویر وبلاگ

شهدا را به این خاطر دوست داریم که با ما هستند!
هر چند ما با شهدا نیستیم....

نویسندگان
باران
قرار شبانه
یه مسافر
راوی
جنبشی استشهادی
حمید بزم شاهی
ارمینه
جسد زنده
ستاره دریایی
بازمانده
اصف
علیرضا
نویسنده آزاد
يونس
جستجو
.... در حال بارگذاری
آرشیو موضوعی
اجتماعی
پژوهشی
دلنوشت
متفرقه
آرشیو تاریخی
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
دوستان وبلاگی
یه مسافر
قرار شبانه
باران
پله پله تا ملاقات خدا
ارمینه
صراحت
ستاره دریایی
کانال ماهی
ایستگاه اخر ...بهشت
پروانه ی مهاجــر
شاهد
پرستوی مهاجر
جسد زنده
روايت هاي آسماني
فدک
خاكم
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
هیئت مجازی شهدای گمنام
یک بشقاب روانشناسی با سس سیاست
صبح سوخته
عطش!
مجاهدین
واژگون
سرلشگر شهید حاج احمد کاظمی
کربلای 6
شهید امر به معروف زوبونی
افلاکیان
همفکری
پرواز تا بیکران
بازمانده
مهر و وفا
بجا مانده
خادم الرضا(ع)
کبوترانه
ذیغارنشین
ناگفته ها
اسمانی
اکینا نیوز
بهلول (خرناس بلا)
کربلای جبهه ها یادش بخیر!
دستنوشتهاي يك كج ومعوج16+1=17
پرواز تا ناکجا ابادها
دست نوشته های یک ...!
مبارز (یک بچه مسلمون)
اخبار و رویدادهای جنجالی
يونس نوشته ها
آمار وبلاگ
اطلاعات وبلاگ

Powered For
BLOGFA.COM

طراح قالب: تیم پشتیبانی وبلاگ
بازسازی قالب: WindowsLab