| صفحه اصلی | آرشیو مطالب | آرشیو موبایل اسلامی | آرشیو چند رسانه ای | آرشیو پژوهشی | پایگاه های مرتبط | ارتباط با ما | درباره ما |
| این یعنی تقوا! |
|
یکی می گفت: میدونی تقوا یعنی چی؟
تقوا یعنی اینکه جاهایی که خدا دوست نداره تو رو ببینه حاضر نباشی و جاهایی که دوست داره تو رو ببینه حاضر باشی! این یعنی تقوا! |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ، ساعت: 1:54 ، نگارنده: باران | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| حاج علی اصغر محراب... |
|
اسم محراب را شنیده بودم می گفتند معاون کاوه است هرکس توی کردستان بوده لابد اسم محراب را شنیده. این جا و انجا، توی این گردان و آن گردان هم خیلی حرف محراب بود. بعد از نماز با اسماعیل رفتیم سنگر بچه های اطلاعات عملیات. معرفی نامه قرارگاه را نشان دادم. گفتند باید خود محراب باشد. اسماعیل گفت:« اینجا محراب خیلی سخت میگیرد. خیلی ها آمده اند به هوای اطلاعات عملیات اما محراب زیر بار نرفته. می گوید من اینجا بچه هایی میخواهم نترس،با ایمان و فرمان بر...» از اسماعیل پرسیدم :خیلی سخت گیر است؟! گفت: تا دلت بخواهد! .................................... اذان صبح که از بلندگوی مقر پخش شد بیدار شدم. چندتا از بچه ها زود تر از من بیدار شده بودند، لابد برای نماز شب. بیرون سنگر سوز سردی می آمد. مجبور بودم بروم تا کنار منبع آب. بچه ها می آمدند برای وضو. یکی داشت می آمد با لباس گرم کن. پوتین هایش را نپوشیده بود پاهایش را بزور کرده بود توی آن و بندهایش روی زمین کشیده می شد. گفتم: سلام برادر. - سلام. گفتم: اقای برادر این چه وضعی است؟! مواظب باش، اگر محراب سر برسد و تو را با این وضعیت ببیند، لابد برت می گرداند مشهد توی یک مقر نظامی. این چه طرز لباس پوشیدن است؟! او فقط نگاهم کرد. خیره و با تعجب پرسید : کدام محراب؟! گفتم: حاج اصغر محراب را می گویم. فرمانده اینجاست دیگر! پرسید: مگر امده؟! گفتم : نه اینجا نیست. رفته قرارگاه. گفت: تو اینجا چه میکنی؟! گفتم: اگر این حاج اصغر محراب بگذارد می خواهم عضو اطلاعات عملیات تیپ بشوم. .گفت: خیر است ان شا ء الله. .............................. دست و پایم می لرزید... بلند سلام کردم و رفتم تو. محراب بالای سنگر نشسته بود. یک کالک جلویش پهن بود. دو زانو نشسته بود. خم بود روی کالک. گفت : بیا تو. همان جلوی سنگر نشستم . پرسید :برادر زارعی چطوری؟! تعجب کردم اسم مرا میداند. گفتم: خوبم حاج آقا. با لبخند گفت: حالا وضعیتم چطور است؟! به لباسهایش اشاره کرد. خوب و مرتب بود. خجالت کشیدم. گفتم : ببخشید حاج اقا. گفت: معرفی نامه ات کو؟! بلند شد برایم توی لیوان پلاستیکی قرمزش چای ریخت. چایش طعم عجیبی داشت. انگار آرامم کرد. معرفی نامه را که دادم، دستش گرفت. آن را خواند ... گفت: چایی ات را که خوردی، می روی پیش آقا اسماعیل. امشب هم آماده باش، میخواهیم برویم جلو. چایی را هورت کشیدم و گفتم چشم! گلویم سوخت. بعد دوباره سرش خم شد روی کالک و گفت: در پناه خدا. ======================================== پ.ن: 1. مطلب بالا برگرفته است از کتاب پرنده آبی مجنون انتشارات ستاره ها . از مجموعه کتب قصه های سرداران. 2. یک عذر خواهی خیلی بلند بالا به همه دوستان بدهکارم بابت یک غیبت نسبتا طولانی و سلب توفیق در بروز کردن وبلاگ. ان شاءالله تو دوره جدیدی که با هم بعد از این غیبت شروع خواهیم کرد همت خودمون و دست دعامون رو بسیج می کنیم که خدا توفیق خدمت گزاری هر چند کوچیک به ما بده. و البته جا داره از همه دوستانی که در نبود بنده چراغ وبلاگ رو روشن نگه داشتن یه قدر دانی بلند بالا هم بکنیم و دعاشون کنیم که خداوند بهترین عوض ها رو بهشون بده. 3. ایام، ایام سوگواری حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هست ضمن تسلیت این ایام از همه دوستان التماس دعا داریم برای اسلام و مسلمین و اینکه خود حضرت مددی فرمایند که ظلم و فساد ازجامعه ی بشری ریشه کن بشه و دولت موعود رو خداوند هر چه زودتر به بندگانش عطا کنه. که سخت است بر ما که همه را ببینیم و تو را نبینیم! 4. یا علی مددی... |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ، ساعت: 19:36 ، نگارنده: باران | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| من نسکافه نميخورم! |
|
من نسکافه نميخورم! نسکافه داغ است داغتر از آن تکه سربي که نشست توي سينهي محمد وقتي نشسته بود در آغوش پدرش من نسکافه نميخورم! نسکافه تلخ است تلختر از آن روزي که پدر زينب را گرفتند و کشانکشان انداختند توي آن ماشين آهني که حتي پنجره هم نداشت من نسکافه نميخورم!
نسکافه سياه است سياهتر از آن شبي که هانيه و مادربزرگش را از خانه بيرون انداختند و يک غول آهني روي سقف خانهشان راه رفت من نسکافه نميخورم! من افتخار ميکنم که نسکافه نميخورم بگذار همان چهار جوان اسراييلي بنشينند زير سايهي درخت پرتقال خانهي احمد و نسکافه بخورند و بخندند به ريش همهي شيوخ عرب من نسکافه نميخورم! من نسکافه نميخرم! من حتي يک ريال نميدهم که بشود آن تکه سرب که بشود يک قطره بنزين براي آن ماشين آهني که بشود بند پوتين آن سرباز اسراييلي من نسکافه نميخورم! و نسکافه فقط همان يک فنجان قهوه نيست همان پيراهني است که تو پوشيدهاي و من پوشيدهام همان گوشي موبايلي است که تو خريدي و براي خريدنش سيصد و پنجاههزار تومان بدهکار شدي من نسکافه نميخورم!
================= برگرفته از وبلاگ دست نوشته های یک سه نقطه! |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: شنبه سیزدهم بهمن 1386 ، ساعت: 15:36 ، نگارنده: باران | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| بار گرانی بر زمین مانده است... |
|
الف) - گفت از جنگ حذر کن! از بیعت یزید کناره گیر و از سکونت در شهرها تا می توانی پرهیز کن... همیشه از نقطه ای به نقطه دیگر در حرکت باش تا سرانجام کار را دریابی!(1) - ای برادر حتی اگر در دنیا پناهگاهی نداشته باشم هر گز با یزید بیعت نخواهم کرد...من نه از روی خودخواهی و سرکشی و هوسرانی(از مدینه) خارج میگردم ، و نه برای ایجاد فساد و ستمگری ،بلکه هدف من از این حرکت، اصلاح مفاسد امت جدم و منظورم امر به معروف و نهی از منکر است....(2) و او دیگر نپرسید. شاید نیک میدانست که اگاهانه راهت را برگزیده ای! و یقین داشت که برای اقامه و برپا داشتن دستور خداوند از همه داراییهایت خواهی گذشت! او نپرسید... چه کسی را میخواستی امر به معروف و نهی از منکر نمایی؟! یزید و یزیدیان را؟! مگر احتمال تاثیر در ایشان میدادی؟! بارها و بارها شنیده ایم که فرمودی :" سوگند به خدایی که جانم در دست اوست حکومت بنی امیه برای انها گوارا نخواهد شد مگر اینکه مرا بکشند و اینها قاتل من خواهند بود." او نپرسید... چون میدانست... میدانست که هیچ چیز شما را از انجام وظیفه باز نخواهد داشت... او نپرسید... و تنها گریست... ************************ ب) - خیلی نامردی بود! ما نباید ساکت میشدیم. حق با اون بود. مدیر واقعا بهش ظلم کرد. - ای بابا برادر من! سری که درد نمیکنه دستمال نمی بندن! دنبال درد سر میگردی؟! تازه فکر می کنی ما حرف میزدیم چی میشد؟! برا مدیر که کاری نداشت سه تاییمون رو با هم مینداخت بیرون! - نمیدونم شاید!! اما اگر همه حرف میزدیم همه مون رو که نمی تونست بیرون کنه! می تونست؟! - بله! اگر همه حرف میزدن شرایط یه چیز دیگه بود! حالا که هیچکی حرف نزد! تو هم بهش فکر نکن. عباسم ادم بی دست و پایی نیست که! خدام بزرگه ایشالله یه کار بهتر پیدا میکنه! - اره خدا که همیشه بزرگه! اما ما چی؟! خیلی سیب زمینی و ظالم ترس شدیم! همه چی رو فقط با منافع خودمون می سنجیم نه با حکم خدا! پس امر به معروف چی میشه؟! خب شایدم حق با اونه! تو امر به معروف باید احتمال تاثیر باشه... اگرم که میگفتیم معلوم نبود تاثیر داشته باشه! تازه ممکن بود خودمونم الان بیکار بشیم. اونم تو این زمونه قحطی مرام و معرفت! - چیزی گفتی؟ - نه با خودم بودم! - راستی امشب هیئت یادت نره ها! دم مسجد منتظرتم!! - هیئت!! هیئت یادم نره!! بیچاره عباس فکر نکنم امشب بیاد مسجد!! از فرط ناراحتی! - حواست کجاست؟ با توام!! هیئت که میای؟! - چی؟! ها! اره میام!! - امشب دم مسجد منتظرتم. - باشه!! ========== پی نوشت: راستی مبارکه هنوز محرم به نیمه نرسیده محرم صدا سیما تموم شد!! امروز شروع کرده بود به پخش انواع موسیقی های مقامی!!
|
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: چهارشنبه سوم بهمن 1386 ، ساعت: 0:25 ، نگارنده: باران | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| گردان شک |
داشت دکمه ی آخر پیراهن مشکی اش را می بست.جریان این چند وقت مثل یک گردان شک دار ایوان ذهنش رژه می رفتند.می خواست خدا را صدا کند.فریاد بزند.اما حتی نمی دانست خدایی وجود دارد یا...!محمد که سال ها قلمش رنگ خدا را بر صفحه ی کاغذ می آوردند،اکنون نمی دانست بقیه ی ماجرا چه خواهد شد؟
امام زمانی که سال ها از عشقش قلم می زد،حال کجا بود؟احساس می کرد به آخرخط رسیده است... *** صبح به آن زودی آن هم ساعت 8 معلوم نبود چه کسی به خودش اجازه داده بود تا دستش را روی دکمه های تلفن ببرد و شماره همراهش را بگیرد.با چشمان بسته دستش را به دنبال تلفنش،به روی میز کنار تخت می کشید.خواب آلود،دکمه ی سبز را فشرد: -بفرمایید -سلام.آقای محمد توکلی؟ -خودم هستم.امرتون؟ -خوبید جناب توکلی؟عذر می خوام بدموقع مزاحمتون شدم. -فعلا که شدید.امرتون؟ -از روزنامه "امید فردا" مزاحمتون می شم.واقعیتش مدتی است همان طور که می دانید روزنامه ی ما فروش خوبی پیدا کرده و ما جدیدا یک صفحه مربوط به امام زمان(عج)تعریف کردیم و به یک نویسنده ی قوی و معروف مثل شما برای یک ستون ادبی نیاز داریم.می خواستم بدونم افتخار همکاری با... محمد نگذاشت حرف روزنامه نگار تمام شود. سال ها بود می نوشت.دیگر کم تر کسی از اهل ادب و فرهنگ و مجله بود که نامش را نشنیده باشد.اما تماس معروف ترین روزنامه ی کشور برای او یک فرصت به حساب می آمد.شوکه شده بود.پرسید: -چه طور برای چنین روزنامه ی معروفی با من تماس گرفتید؟ -شکسته نفسی نفرمایید جناب توکلی! *** خیلی زودتر از آن که فکرش را می کرد،ستون دست نوشته هایش محبوب شد و شهرت پیدا کرد.مدت ها از نوشتنش در "امید فردا" می گذشت و قلمش هر روز،زیباتر و دلنشین تر می شد.اما مریض شدن و بستری شدن مادرش در بیمارستان باعث شد که روند ستون همیشگی اش معطل بماند.دیگر حال و حوصله ای نداشت.او از تمام زندگی و دار دنیا فقط یک مادر و یک خواهر را داشت و دوست نداشت مادر را از دست بدهد. مسجد مقدس جمکران،مکان آشنایی بود برای دعا و مطرح کردن خواسته اش با کسی که مدت ها در مدحش قلم فرسایی می کرد.او انتظار زیادی داشت که امام زمان(عج)،ندایش را پاسخ دهد. در مسجد جمکران مشغول نماز امام زمان بود.حال خاصی داشت و احساس می کرد دست خالی برنمی گردد.نمازش که تمام شد تلفن همراهش زنگ زد.طاهره،خواهرش بود.لبخندی زد و با امید به این که خبر شفای مادر را می شنود تلفنش را پاسخ گفت: -سلام طاهره!چه خبر؟چه خبر از مامان؟ گریه امان طاهره را بریده بود.دل در دلش نبود.از طرفی نمی دانست گریه ی طاهره،گریه ی شادی است یا گریه ی... . -محمد جان!زود بیا تهران! همین را گفت و تلفن را قطع کرد.نمی دانست چه اتفاقی افتاده است.تماس با طاهره هم بی فایده بود.دستگاهش را خاموش کرده بود.سریعا مسجد را ترک کرد و راهی تهران شد. *** داشت دکمه ی آخر پیراهن مشکی اش را می بست.جریان این چند وقت مثل یک گردان شک در ایوان ذهنش رژه می رفتند... حال دیگر مادر هم رفته و او هم دچار داغ از دست دادن مادر،و هم درگیر شک عجیبی شده است.در یک هفته پس از مرگ مادر،حرف های زیادی بین او و خدا رد و بدل شد.حرف هایی که نشان از خستگی او داشت. مراسم شب هفت مادر را هم برگزار کرد و بدون هیچ وقفه ای راهی جمکران شد.کوله بارش شک و توشه اش ترس بود.وقتی چشمانش به گنبد سبز مسجد افتاد،اشکش سرازیر شد و زبان گلایه را گشود.شانه های محمد از هق هق گریه می لرزید.اما یک نفر شانه ی او را تکان می داد: -پسرم!جوان! پیرمردی بود.محمد حرفی نزد.پیرمرد ادامه داد: -چرا این قدر زود؟ -چی زود پدر جان؟ -این قدر زود بریدی؟مگر تو نبودی که در نوشته هایت می نوشتی یا صاحب الزمان!مادرم به فدایت؟ تا پیرمرد این را گفت،محمد شوکه شد.گریه اش بند آمد.پیرمرد هم رفت و محمد دیگر نتوانست پیدایش کند.محمد برگشت.دوباره چشم به گنبد سبز مسجد دوخت و اشک ریخت.دیگر گردان شک،در قلمرو ذهنش جایش را به سپاه عشق داده بود. |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ، ساعت: 0:41 ، نگارنده: باران | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| واعتصموا بحبل الله جمیع اولا تفرقوا |
|
از تولد وبلاگمان بیشتر از یکماه میگذره! و در این مدت من صبر کردم و چیزی راجع به قاعده و قوانین اینجا ننوشتم تا کمی وبلاگ جا بیفته! اما الان به نظر میرسه موقع اون رسیده که بگم چرا وبلاگ گروهی؟ چرا دفاع مقدس؟ و چرا اینجا؟ چرا اینطور و قس علی هذه... مدتها بود میخواستم در باره شهدا بنویسم. دوست داشتم جایی باشه تا بتونم دلتنگی هام رو بنویسم بدون اینکه دیگرانی که می آیند و میخوانند فکر کنن من کی ام و حالا لابد آخر دینداری ام! همیشه اینکه شخصیتی غیر از اینکه هستم جا بیفتم برام آزار دهنده بوده و احساس ریا کاری بهم دست میده! از طرفی نوشتن در باره ی خوبیها و شهدا و غیره باید از روی حس و حال باشه! چرا که اگر اینجور نباشه جز چند کلمه که بلغور کرده باشی و چپانده باشی در این دنیای نت چیز بیشتری نیست و لاجرم بر دل ننشیند! و ادمی مثل من هم همیشه توی این احوال نیست که مثلا بتونه یک وبلاگ تنهایی راجع به شهادت و شهیدان بنویسه! برای همین ترجیح دادم حالا که خودم اونطور که باید نمی تونم بنویسم کسانی رو که می تونن بنویسند از شهدا و کسانی که بهشون نزدیک ترند و بیشتر می شناسندشان بیان و بنویسن. و در کنار هم گام به گام به دنیایی که ایثار و شهادت توی اون معنا میده نزدیک بشیم! به کمک هم. چرا که ید الله مع الجماعة! از اینکه تنهایی شروع کنم هراس داشتم هراس از زمین خوردن و ناکامل موندن کار! باورم نمیشد به این زودی دوستانی پیدا کنم همراه و همدل. از دیدن تک تکشون تو این سرزمین خوشحالم و امیدوارم این سرزمین بشه محلی برای تقویت روحیه ی اسلامی مون! بشه پناهگاه و سنگری که از اون مبارزه و دفاع مقدس رو ادامه بدیم! بشه نقطه اتحاد و اجتماعمون. اما چرا دفاع مقدس! راستش وقتی تصمیم گرفتم کلید وبلاگ رو بزنم به اسمش فکر نمیکردم! همیشه اعتقاد دارم اسم هر چیزی خودش میاد! هر چقدرم که ادم تلاش بکنه هر چیزی اسم خودش رو داره! که خدا همون موقع میذارتش توی ذهنت و جاریش می کنه روی زبونت! وقتی کلید وبلاگ رو زدم جای اسم وبلاگ ناخود آگاه نوشتم دفاع مقدس. به امید اینکه حالا بعد میام عوضش می کنم یه اسم چی میگن رومانتیک تر و ظریف تر میذارم! اما هر کاری کردن نتونستم عوضش کنم.انگار یکی بهم می گفت اینجا اسمش همینه! چون قراره جای دفاع باشه! دفاع مقدس! دفاع مقدس که تموم نشده شده؟! اگر شده بود پس چرا امام وشهدا انقلاب رو و اماناتشون رو و پاسداری از اونها رو به ما سپردن؟! القصه اینکه اینجا سرزمین دفاع از همه ی خوبیها و آرمانهاییه که شهدامون به خاطرش پر کشیدن!! اما در مورد نحوه ی مدیریت وبلاگ دوستانی لطف کردن انتقاداتی کردن و پیشنهاد هایی داشتن که مختصر بهشون اشاره می کنم و در پایان یه پیشنهاد دارم که امیدوارم دوستان در موردش فکر کنن و ما رو از نظرات سازنده شون بی نصیب نذارن. یکی در مورد این موضوع بود که چرا بروز شدن وبلاگ زمان بندی نداره مثل اینکه وبلاگ هفته ای یه بار بروز بشه و هر نویسنده موظف باشه مثلا یه جمعه واسه شهدا مطلب بنویسه! خب البته تا حدی این انتقاد وارد هست ولی همونطور که گفتم من خودم اعتقاد دارم نوشتن باید بیاد اونم در مورد شهدا که اگه ننویسی بهتره اینه که الکی بنویسی واسه بروز شدن!به خاطر این اعتقاد بود که زمانبندی نکردم نوشتن وبلاگ رو! هر کسی زمانی داره واسه پرکشیدن! اما اینکه چرا نویسندگان وبلاگ محدود نیستن و هر کسی بخواد می تونه جزئ نویسندگان وبلاگ بشه به این دلیله که وبلاگ مال من نیست که بذارم یه عده بیان و یه عده نیان! من جای صاحب خونه نمی تونم تصمیم بگیرم. اونها هر کسی رو بخوان خودشون دعوت می کنن منم اینجا فقط اطاعت امر می کنم! اما یه پیشنهاد یکی از دوستانمون داشتن اونم اینکه نویسندگان وبلاگ یه چند باری کنفرانس داشته باشن با هم که سبک و سیاق وبلاگ و خیلی چیزای دیگه تو تصمیم گیری جمعی مشخص بشه! که به نظرم پیشنهاد به جایی هست. و نکته ی مهمتر اینکه من کار رو شروع نکردم که تنهایی پیش ببرم امیدم به یاری شهدا بود که کمک بفرستن برام که فرستادن. حالام چون من به تنهایی خیلی زمان ندارم که بتونم اونطور که شایسته ی این سرزمین هست خدمت بکنم یه پیشنهاد دارم اونم اینکه یک شورای سردبیری از میان نویسندگان انتخاب بشه که بشن نویسندگان اصلی وبلاگ و یک سری اختیارات هم داشته باشن و وقت بیشتری از بقیه ی نویسندگان برای وبلاگ بذارن. و همه با هم کمک کنیم که این خانه ی شهدا ان شا ئ الله پا بگیره و انشاء الله خود شهدا به موقع اش به همه تون جواب بدن. چند نکته ی کوچیک دیگه یکی اینکه بعضی از دوستان خواستن گمنام بنویسن اینجا، خدمتتون عرض کنم که هیچ مشکلی نیست فقط باید یک آدرس ایمیل بدید که ما بتونیم براتون نام کاربری و رمز ورود بفرستیم. دوم اینکه ایشالله اگر شورای سردبیری مشخص شد یه سری قوانین هم واسه سرزمینمون میذارن که همه ی ما نویسندگان باید بهش پایبند باشیم. سوم اینکه لطفا وبلاگ دفاع رو لینک کنید و دوستانتون رو هم به این سرزمین دعوت کنید تا ایشالله بشیم همون واعتصموا بحبل الله.... چهارم اینکه ممنونم از همه ی دوستانی که برای نوشتن اینجا دعوتشون کردم و پذیرفتن که ما رو دست تنها نذارن. برای کسانی هم که بدلایلی نپذیرفتن آرزوی موفقیت می کنیم و از همین جا ازشون دعوت می کنیم جز خوانندگان و نقد کنندگان ما باشن. پنجم همه ی نویسندگان لطف کنن ای دی بنده رو اضافه کنن که به محض بروز شدن وبلاگ در جریان قرار بگیرن. و ما مجبور نباشیم هر وقت بروز کردیم بخوایم وبلاگ تک تک دوستان بریم واسه خبر کردن و خیلی هاشون هم از قلم بیفتن. به خاطر سنگین بودن وبلاگ نیومدن نظرات و غیره! بهرجهت سرعت اطلاع رسانی از طریق مسنجر خیلی بیشتر هستش و ایضا راحت تر! خلاصه ای دی ما رو اضافه کنید و هر وقت خبر بروز شدن وبلاگ به شما رسید اونو سند تو ال کنید لطفا.(اجرتون با شهدا) اینم ای دی بندهjirjirak.baron ششم همه تون رو بخدا میسپارم و منتظر نظرات سازنده تون هستم یا حق. |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ، ساعت: 22:47 ، نگارنده: باران | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| ب...ب..سم الله |
|
بسم الله الرحمن ارحیم چه شد قولی که داه بودی؟ نمی نویسی؟ تو نبودی که گفتی همه ی توانت را برای دفاع در طبق اخلاص خواهی گذاشت؟ تو نبودی از اتحاد و وحدت حرف زدی؟! نگفتی نمیدانی چه کنی که همه تان با هم یکی شوید و دیگر احساس غربت دلهایتان را نیازارد و و جود تک تک تان تسلی خاطری باشد و مرهمی بر زخمهایی که گاه و بیگاه نمکش می زنند؟ تو نبودی که می گفتی هر وقت تلویزیون تصاویر تهاجم وحشیان آمریکایی به عراق را نشان میدهد که چگونه به مسلمانان و خانه هایشان تجاوز می کنند بی اینکه از هیچ فریادی بهراسند از مسلمانی خود خجالت می کشی، از اینکه راحت میخوابی لم می دهی و خبر آوارگیشان را نگاه می کنی و بعضی وقتها هم که حوصله ات سرمیرود کانال را عوض می کنی! تو نبودی؟ تو نگفتی هان؟! - سرم رو پایین میندازم! آره تو راست میگی، راست می گی! که چی؟! می گی من چیکار کنم؟! - مرد باش و به قولت عمل کن!! - حاجی بخدا دیگه نیرو ندارم وضعم رو که می بینی؟! - چون وضعت رو دارم می بینم بهت میگم یالا بلند شو! دستت رو بذار رو زانو هات و دوباره بلند شو! نمیخوای که زیر قولت بزنی؟! - حاجی زانوهام دیگه توان نداره! از بس بلند شدم و خوردم زمین! مگه زخم پاهام رو نمی بینی که بیشتر از زخم دلم اذیت می کنه! - بهونه نیار مومن! بگو کم آوردم. بگو پنچر شدم. بگو معذرت میخوام قول دادم. بگو مردش نبودم و خلاص! - نه جون حاجی فقط دست تنهام! حاجی تنهایی نمی تونم... - کی گفته دست تنهایی؟! ببخشید ها مگه ما اینجا چکاره ایم؟! به به! پس چی چی هی الکی میگید شهیدان زنده اند الله اکبر.... - بازم میگم حاجی! - به گفتن نیست بچه! باید دلت رو صاف کنی باید باورت باشه که هنوز هستند و دارن دفاع می کنن دفاعی مقدس! چی فکر کردی! فکر کردی تا حالا خودتون تنهایی تا اینجا اومدین؟! لابدم فکر کردی چقدر فداکاری که به خاطر چیزایی که دوست داری دو تا حرف شنیدی! بی خیال اصلا سخنرانی کنم که چی.... - حاجی جون من ازم نرنج! من فقط یه کمی کم آوردم، انگیزه میخوام روحیه میخوام بهم میدی؟! - تو بسم الله اش رو بگو... صدق الله اش با ما... - ب..ب..بسم..الله! ............................................. |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ، ساعت: 12:39 ، نگارنده: باران | باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |