تبليغاتX
دفاع مقدس
مرغ عشق

- نه دیگر به این یکی دل نمیبندم. نه ... هر کدام را که ازش خوشم آمد، شهید کردند.

 پسر با اورکت رنگ و رو رفته ای که بر تنش زار میزد، جلوی گونی هایی که به عنوان پیشخوان روی هم چیده شده بودند، ایستاده بود. از شدت سرما قوز کرده بود و دستهایش را تا ته، در جیب اورکت فرو میبرد.

- به گمانم باید نوزده بیست سال داشته باشد. با این لاغری چگونه میخواهد ژ3 به دست گیرد؟ نشکند یک وقت کار دستمان دهد.

- پسر جان! گفتی اسمت چه بود؟

- برزو

مرد جا افتاده ای بود. مسئول لجستیک را میگویم. لجستیک که نه، آخر یک گروهان که پشتیبانی اش را نمی شود گفت لجستیک. بچه ها به اسم عمو زنجیرباف میشناختندش. وقتی اسم پسر را شنید، تعجب کرد. در این دوسالی که در جبهه بود همه اسمی شنیده بود به جز این آخری.

 

- عجب اسم با مسمایی، آق مهدی میگفت کلاش به شما ندهم. نگفت چرا. ببینم نکند تو هم با برنو کار میکنی؟

- اگه امام رضا بطلبه

عمو این بار به نرمی گفت: "پسرجان سرکارمان گذاشته ای؟ خب بگو با برنو کار میکنی ... ما اینجا تیر برنو نداریم. بایستی کلاش به دست بگیری، یا اینکه تیرت را خودت از یک جایی جور کنی."

- من گفتم با برنو کار میکنم؟

 

از اول گفتم این پسر یک چیز دیگه است. ببین چه طور عموی ما را به بازی گرفته است. من جای عمو بودم سریعاً یه گوشمالی ناز ازش قرض میگرفتم. حیف که خیلی نوربالاست این پسر.

 

- پس با چی کار میکنی؟

این را که گفت عصبانیت اش را همراه با بازدمش بیرون داد. یاد گرفته بود که مردانی که اینجا می آیند – حتی اگر سنشان ماقبل بلوغ باشد– آنچنان شایسته ی احترام اند که حتی اگر بلایی هم سرت آوردند، نوش کنی و هیچ مگویی. اینان یاوران حق بودند. البت از نوع بسیجی اش!

 

- عصبانی نشو عمو. من تک تیراندازم. فشنگ قناسه میخوام.

نه خدا! کور خواندی! نمیتوانی مرا متعجب کنی. من در ناصیه ی این بچه میدیدم که عادی نیست. اگر میگفت تانک اندازم هم باورش میکردم. تک تیراندازی که جای خود دارد.

- اخوی بیا بگیر. این هم از مهمات شما، چیه؟ چرا نگاه میکنی؟ تیر جنگی که نیست، مشقیه. مشقی یعنی برای مشق کردن تیر اندازی، برای تمرین. تو عملیات، ان شاء الله، جنگی اش رو بهت میدهم بری دمار از روزگار اون صدامیا در بیاوری. اخوی بیار جلو اون جیب اورکتت رو.

- بسم الله

 

***************

- این مدتی که اینجا بودم، نه دیدم که به کسی التماس دعا بگوید، نه تسبیحی دستش دیدم و نه نماز شبی. این گورهای نصفه ی بچه ها رو هم آمارش را دارم. همه داشتند به غیر این بچه. اسمش چه بود؟ برزو؟ یک بار هم سینی چای را از من نگرفت، حتی تعارف کمک هم نزد. عجب بچه ای بود. اسمش چه بود؟ برزو؟

 

مش حمید، پیرمردی که به علت کهولت سن، او را به خط نبرده بودند، چادر دسته ی سه – همان دسته ای که برزو عضوش بود- را جارو میزد و با من درد و دل میکرد. میدانست آنجایم. مخاطبش هم من بودم. نمیدانم میدانست حرفهایش را میفهمم یا اینکه من برایش حکم دیوار را داشتم.

-  اِ اِ کار خدا رو ببین! یه بار ندیدم پوتینای کسی رو واکس بزنه! دیدی؟ ای خدا! مصبتو شکر. حکمتتو شکر.

هیچ کس با برزو زیاد گرم نمیگرفت. آخر یک کلام درست و حسابی از دهانش که بیرون نمیآمد. همه اش با کنایه حرف میزد. نصف جمله هایش این بود: "اگر امام رضا بطلبه". اگر چای به او تعارف میکردند همین را میگفت، اگر از او سوالی میپرسیدند که جوابش با بله یا خیر می آمد، او به جای جواب همین را میگفت. بعدها فهمیدند این معنای بله را نمیدهد. این را اولین بار عمو زنجیرباف فهمید، همان مرد قوی هیکل پشتیبانی. اگر هم از او درباره ی مسائلی میپرسیدند که نمیخواست جواب دهد، میگفت "هر چی خدا بخواد همون میشه"

***************

یک هفته بعد، اتوبوسهای پر از خط و آمبولانسهای خالی از پشت خط، به قرارگاه رسیدند. اسامی شهدا، مجروحین و مفقودین را به عمو داده بودند تا آمارگیری نهایی را از گروهان انجام دهد. عمو عادت داشت که لیست را برای من بلند بخواند کنار هر اسمی توضیحی هم میداد و آهی هم میکشید. آهش را نمیدانم از فقدان شهید میگفت یا از حسرت شهادت؛ همین قدر میدانم که وقتی کارش تمام میشد، برمیخاست، با گوشه ی آستین چشمهایش را پاک میکرد. آخر پشت به من مینشست. شاید میدانست که اشکهایش را میبینم و میفهمم. به همین علت مرا هم نامحرم اشک خویش میدانست. وقتی لیست را چک کرد و کارش تمام شد، "تمت" ای گفت و برخاست، با پشت آستین اورکتش گوشه ی چشمهایش را پاک کرد. دستی به کمر گرفت و شانه هایش را به عقب داد. میخواست خستگی این عملیات را با تمام وجود از خویش دور سازد.

- آه! این عملیات هم گذشت. بذار ببینم

منتظر بودم عمو متوجه شود، شد ولی یک کم دیرتر از آنچه من انتظارش را داشتم.

- اسم این پسره برزو تو لیست نبود. تو بچه هایی هم که برگشتند ندیدمش.

وقتی چنین مواردی پیش می آمد، وظیفه ی عمو بود که به حاج مهدی، فرمانده ی گروهان اطلاع دهد. این شد که برگشت کلاهش را بردارد و به چادر فرماندهی رود.

 

- سلام عمو، خوبی حاجی؟

صدای حاج مهدی بود، ظاهراً پیش دستی کرده بود و او به دیدار عمو آمده بود به سنگر پشتیبانی.

- به به، آق مهدی! عمو میخواستم بیام پیشت. لیست رو که نگاه کردم ...

آق مهدی پرید وسط حرف عمو: "دیدی که یک نفر نیست، نه؟

- آره! فکر بد نکن. شهید برزو از ...

به اینجا که رسید آشکارا متوجه شد اشتباه کرده است، انگشت سبابه به دهان گزید.

- یعنی شهید شده؟

- عمو، بی خیال براش دعا کن. این مورد اطلاعاتیه. بین خودمون میمونه دیگه؟

- اره

عمو دستش به چانه کشیده میشد و پایش بر سطح سنگر، بدنش روی خیالات مختلف غوطه ور بود اوهامش در فضایی گرگ و میش، به دنبال حقیقت میگشت.

- فقط یه سوال

- بفرما عمو

- بهشتی یا جهنمی؟

آقا مهدی ظاهراً نمیخواست زیاد معطل شود، پاسخ گفت: "این چه سوالیه؟ السابقون لسابقون ..." آهی کشید و ادامه داد: "من برم، عمو سفارش نکنم. قضیه طبقه بندیه. التماس دعا"

- علی علی

چادری را که به عنوان در استفاده میشد کنار زد و به بیرون رفت. عمو را دیدم که سه کنج دیوار را با صورتش نشانه گرفته و تکان نمیخورد. بعد مدتی شانه هایش جریان هوا را به بالا و پایین میراندند. عمو داشت گریه میکرد.

- راستی عمو

حاجی مهدی برگشت به داخل چادر و بی اینکه نگاهی به عمو و احوالاتش بیاندازد، گویی انتظارش را داشت و متعجب نشده بود، به من نگاهی کرد و گفت:

- سید طاها، شهید سید طاها، همان برزو، سفارش کرد این مرغ عشق را آزاد کنی، این مرغ عشق عطیه ی خداست، قدرش را بدان، آزادش کن. 

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ، ساعت: 10:3 ، نگارنده: جسد زنده |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
خدایا شفق، خدایا خون، خدایا عشق

 کربلا رازی میان خدا و بنده­ی مطمئنه­اش. کربلا سرالاسرار خلقت، کربلا راه بی بازگشت. سلام بر تو کربلا!

عاشورا لحظه­ی وصال عشاق! مگر نه اینکه خدا نیز عاشق عبد مطمئنه­اش است؟ و مگر عشق، آن هم چنین عشقی، یک طرفه خواهد بود؟

عاشورا مطبخ عشاق؛ عاشورا اجاق عشق؛ عاشورا آب­انبار معرفت؛ عاشورا پروانه سوختن؛ عاشورا دست­های طفل سه ساله دور دستان ذوالجناح؛ عاشورا چالشی برای صبر خدا؛ عاشورا تجلی قدرت خدا!

کربلا زیادت­گاه شوق؛ کربلا زیارت­گاه مقیمان حرم؛ کربلا زائرسرای پسر بهترین کنیز خدا؛ کربلا قتلگاه بهترین بندگان و رنگین خون ترین مؤمنان...

عاشورا چشم­انتظار امان­نامه؛ عاشورا بی­تاب حمله­ی ددمنشانه؛ عاشورا منتظر شیون دختر بچگان؛ عاشورا چشم به راه رِجلَین برهنه - که بوسه­گاه ام­غیلان گشته به نیت تبرک جستن؛ که خار بیابان نیز شفاعت از شما میجوید ...

زمان در دلش آشوب است. زمین فرزندش نی­نوا را تنگ در آغوش گرفته؛ هرمی باور نکردنی از کوره­ی محبت آن بیرون می­زند؛ کربلا لب­هایش را به سیبک گلوی قتلگاه چسبانده؛ دست در دست خیس علقمه، منتظر گرمای خونی تازه است از تیری سه شعبه که گلوی خونین، بوسیدنش لطفی دیگر دارد ...

تل زینبیه مقام صبر خداست بر زمین. جایگاه سکوت و زجر و صبر. و بانوی سیاه­جامه کریمی که با شیونی بر زمین افتد و نگاهی به حرم، ونگاهی به آسمان، مشتی بر خاک؛ با تهلیلی علی وار برخیزد و هنگامه را به تماشا نشیند ...

آه! امان از دست خونینت حسین، که تاب توصیفش ندارم فَارحَمُوا هذَا الطِّفل الرَّضیِع . امان از دستت! امان از قبر کوچک، امان از پشت خیمه ...

شهید، معشوق خداست

و خون بهایش حضرت معبود

یا حسین! میلادت مبارک!


کربلا اما با چشمی گریان و عاشورا با قلبی محزون به قنداقه چشم دوخته و زیر لب زمزمه دارند:

إنَّ اللهَ شاءَ أن یَراکَ قَتیلاً


سلام بر تو کربلا، سلام بر تو سالار کربلا، سلام بر تو حسین

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ، ساعت: 23:26 ، نگارنده: جسد زنده |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
ما کوفه نشینیم، شهدا کهف مقیم، وای از غربت علی
به چه می اندیشی یا سید علی؟

دست بر سینه نگاه اشدائی ات را بر زمین دوخته ای. کلُّ إناءٍ یترشح بما فیه. رنگ رخسار خبر میدهد از سر درون، یا سید علی!

نکند نگاهت به چاه باشد، یا سید علی

به کهف فکر میکنی؟ به تنهایی؟ به غربت؟

نکند در اندیشه ی چاه باشی، یا سید علی

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: شنبه سیزدهم مرداد 1386 ، ساعت: 21:38 ، نگارنده: جسد زنده |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
سلام برادر شهیدم

سلام برادر شهیدم! نامت چه بود؟ یادم رفته است.

سلام مرا هم به حضرت روح الله برسان! برادر شهید من، خدا هنوز زنده است؟

نکند تو دیگر برادر من نباشی؟ سلام برادر شهید من!

برادر! امروز دیگر بر سر خواهرم چادری نیست تا که از خون سرخ تو سیاهتر باشد! برادر راستی، کربلا که اسطوره نبود، بود؟

سیدالشهدا را می شناسی؟ من مایکل جکسون را می شناسم، و هاکلبری فین را! تو چطور؟ بیل گیتس را می شناسی؟

در این دوره زمانه، حرف از بازنگری در دین خدا زده میشود، برای خدا هم نسخه می­پیچند! برادر! خدا آیا حواسش نبود چه میگوید؟

اینجا گرگ و میش است! البت نه به خاطر اینکه خورشید هنوز سایه­ی گرمش را بر سرمان نگسترانیده است، بل به خاطر شبیه بودن ذاتی گرگها و میشها! هم گرگها لباس میش پوشیده اند و هم میشها تابلوی من گرگ هستم بر گردنشان آویخته!

برادر شهید من، فانوس داری؟ برای خودت نگه دار. من این وضع را دوست دارم.

تو را هم دوست دارم.

نکند از قاب عکس بیرون بیایی!

برادر شهیدم! بسیار دوستت میدارم اما از من مخواه. مخواه که مانند تو بیاندیشم و در اندیشه شهادت باشم. برادر اینجا آزادی اندیشه است! راستی در ملک خدا هم آزادی هست؟ نیست؟ خب پس نمیفهمی چه میگویم، این آزادی که میگویم خیلی چیز خفنی ست! گرگ و میش میکند همه جا را، حتی بهشت را! برادر شهیدم! راستی نامت چه بود؟ یادم رفته است.

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: جمعه پنجم مرداد 1386 ، ساعت: 0:6 ، نگارنده: جسد زنده |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
علي علي مصطفي، مصطفي به گوشم!
خيلي شوخي ميکرد، با هر که روبرو ميشد تکه اي به او مي انداخت و رد مي شد؛ مگر آن که آن فرد عيب يا نقصي مي داشت. خدا خدا ميکرديم نکند يک نور بالا بخورد به تورش، آنوقت بود که آنقدر سر به سر يارو مي گذاشت تا اينکه طرف حرف بدي از دهانش خارج شود يا اينکه سرش را بيندازد پايين و برود. اما اين بار موضوع فرق ميکرد. اولين باري بود که مصطفي را مي ديد، براي چند لحظه جذب صورت استخواني و ته ريش تنک او شد. پيشاني پينه بسته و لبهاي خشکيده اش که وقتي بازشان کرد براي گفتن ”سلامٌ عليکم“ ترسيدم نکند پاره شود و خون از آن جاري شود، توجه علي را جلب کرده بود. علي، عجيب به مصطفي و ترکيب مردانه ي صورتش چشم دوخته بود. انگار در اين صورت زمخت، جمال حورالعيني ديده بود. حواسش نبود مصطفي دست دراز کرده و منتظر جواب سلام اوست. بعد از چند ثانيه که به خود آمد، گفت ”و عليکم! به به! اخوي! يک کم کود مپاشيدي محاسنت درآد! اين جوري خوب نيست تو ذوق ميزنه! ناسلامتي فردا اگه شهيد شي، عکستو نشون بدن، کسي باورش نميشه، ميگن اين که ريش نداشت! شهيد که بي ريش نمي شه!“ آشکارا مي خواست خود را از تک و تا نيندازد، وانمود ميکرد تحت تأثير مصطفي قرار نگرفته است. مصطفي فقط نگاهش ميکرد، با لبخندي که معنايش را نمي فهميدم به چشمان و لب و دهان علي – که همچنان داشت هزله ميگفت – خيره شده بود، همچون ماده شيري که به بره اش نگاه ميکند.

تو گوشش فرياد زدم: ”علي! ميريد با بچه ها جلوي خط، تو سوراخ زميني ها! تانکا که اومدن ...“ تشر زد: ”مي دونم بابا! تو هم فکر کردي ...“ حرفش را خورد. ”ما رفتيم“ دويد با يک دسته از بچه ها تو سوراخهايي که 50 متر جلوتر حفر کرده بوديم. آر پي جي زن بودند! به قول بهزاد، علي اينها خوزستان رو پر از خوز- تانکهاي سوخته ي دشمن- کرده بودند. منتظر شدند تا تانکها سر برسند. نمي خواستند موشک به هدر بدهند. به قول بهزاد ”پيرمردهاي شني زن“. علي گوش تيز کرده بود، وقتي تانک به 50 متريش رسيد، منتظر شديم بزنه، اما از تو سوراخ در نيومد، تو اون گرگ و ميش هم، حتي نور منورها هم کمک نميکرد بفهمم داره چي کار ميکنه! وقتي حدوداً تانک به 30 متريش رسيد يه دفعه مثل فنر از جاش پريد يا علي اي در باد پراکند و موشکي و ... تانک روي شني اش در جهت عقربه هاي ساعت ميچرخيد.
علي 4 تا تانک رو زده بود، يکي از بچه ها رو فرستادم جلو بهش پيغام بده سمت غرب رو بزنه. يکدفعه مصطفي رو ديدم که چفيه سياه بر سر، تيربارش را زير بغل گرفته و به سمت غرب خاکريز ميدود. انگار او هم پيغامم را دريافته بود. وقتي پيک از پيش علي برگشت، زير لب غرولندي کرد و ابرو درهم کشيد و رفت. معلوم نبود علي چي بهش گفته! علي بيرون اومد، مثل بچه راسو خزان خزان ميدويد. يک تي 72 رو ديدم که داره مستقيم مياد سمت علي. علي نگاهش رو سمت تانک برگردوند. ديد داره تخت گاز ميره سمت سوراخي که علي داره ميره سمتش. غرب خاکريز ما رو هدف گرفته بود. علي يک موشک از تو کوله اش درآورد و گذاشت زمين. آر پي جي رو از دوشش برداشت. رو دو زانو نشست. شروع کرد موشک رو جا انداختن تو سرلوله ي آر پي جي. با طمأنينه اين کار رو ميکرد. انگار ميخواست دوئل کنه، يه آر پي جي زن با خودم برداشتم، خزون دويدم سمت سوراخي که علي ازش در اومده بود، 50 متر جلوتر از خاکريز ما سمت جنوب.
وقتي به سوراخ رسيدم فرياد خفه اي زدم طوري که کسي نشنوه ”علي بزنش. معطل نکن!“ علي نگاهي به غرب انداخت که ماه داشت غروب ميکرد، لبخندش را در آن گرگ و ميش ديدم، برقي در نگاهش نبود، همان علي هميشگي. اما فرق ميکرد؛ نميفهميدم چرا. موشک رو جا انداخت. تانک نزديک ميشد. به آر پي جي زن همراهم گفتم اگه علي خطا زد تو بزن! نمي خواستم دو تا موشک حروم شه. آماده شد. علي چفيه سياهش رو از سر باز کرد، آرپي جي رو به دست راست گرفت رو زانو نشست و شليک کرد. موشکش از رو تانک رد شد و سينه ي آسمان را شکافت. آسمان به سرخي گراييده بود. تانک اما شليک نکرد، به تاخت مي آمد، سر همراهم داد کشيدم ”بزن! اون تانک لامصبو بزن“ شليک کرد اين يکي هم به خطا رفت. علي دست به فانوسقه برد، نارنجکي برداشت، ضامنش را کشيد و در مشت فشرد، تانک مي آمد، علي مي نگريست، من فرياد هاي خودم را هم نميشنيدم ”علي! يکي او لعنتي رو بزنه! آر پي جي زنا! اون تانک بي پدر رو بزنيد ...“ ديدم يک سري گلوله از کنار سر و گردن علي رد ميشه و به بدنه سرد تانک ميخوره و سرخ ميشه و کمونه ميکنه تو خاک. مصطفي بود، چفيه سياهش که بر سر کرده بود، باعث شد او را بشناسم. نميدانم چرا تيرش به علي نميخورد. تانک اما همچنان مي تاخت. تانک به ده متري علي رسيد، 5 متري، 2 متري. نگهان گلوله اي شليک کرد، علي نارنجک را رها کرد و برخاست از سمت چپ تانک بگريزد، نگاهش به سمت خاکريز برگشت. تانک قسمت غربي خاکريز را هدف گرفته بود از جنوب. علي چفيه سياهي را ديد که انگار دور توپي خوني بسته باشند و به هوا پرت کرده باشند، علي وا ماند. تانک اما مي آمد، علي نگاهش به خاکريز بود و دنبال مصطفي ميگشت در آن گرد و خاک ناشي از انفجار. تانک اما شني اش به کمر علی نزدیک شد، فانوسقه ي علي را گرفت و به زیر کشید ...

نميدانم چرا آسمان را غباري قرمز رنگ پاشيده بودند.


شلم شوربايي از ارميا، سفر به گراي 270 درجه، جبهه اي به عرض 6 متر و ...
| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: شنبه نهم تیر 1386 ، ساعت: 23:15 ، نگارنده: جسد زنده |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
دفن جنازه ­های کشته­ شدگان جنگ در معابر عمومی
 این تیتر از «بی بی سی» است. البته نیازی نیست انتهای جمله­ی قبلی علامت تعجب درج شود. اگر می­نوشتدفن پیکر مطهر شهدا در خیابا­نهای شمال تهران» باید تعجب میکردی. صریح بگویم برادر، غرض از این مطلب، واکاوی نگارش این تیتر بر تلکس بی­بی­سی پرشین نیست، که حکایت ما و لندن­نشینان حکایتی بس مفصل است و ما نیز از دوستان بریتانیایی­مان- که sir می­گویند به سگان بی­حیای زمانه، توقع فهم معنی نداریم.

بگذار روشن­ات کنم: در وانفسایی که من و تو، دعوی به محتسب بریم که آی قاضی القضات بلد ولنجک، این جنازه­ای که در اینجا دفن می­کنی، قیمت خانه ­ام پایین می­کشد، در گرگ و میش بازاری که روزمرگی، شرافتمان را به محاق برده، در آشفته سرای آخرالزمانی­ای که فرق مرده و شهید را هم  نمی­فهمیم؛ ما را چه کار با ”شوالیه­نامیدن سلمان رشدی“ و ”فروریختن گلدسته­ی سرّمن­رای“ و  ”گذر فاطمیه “ از کوچه­های تنگ شهرمان ... بگذار به درد خود بمیریم.

به گمانم آن ”احمد چراغچی“ ای که آنگونه زیست و شهید شد، آن ”ناصر خوش­چشمان“، ”حامد وفادار“ و هزاران تن دیگر که من و تو تنها نسبتمان با ایشان، آدرس پستی خانه­ها و دکان­ها و دانشگاه­هامان است، دیوانه بودند. آری، اگر عقل حکم بر ارجحیت قیمت زمین­هامان بر شرفمان دهد، آن چیزی که کشته­شدن و کشته شده در راه حق را مقدس می­داند، چیزی جز جهل و دیوانگی و حمق است؟

اما از من می­شنوی برادر، بگذار ما هم دیوانه و احمق باشیم، ما که برهان­هامان نسبتی با جیب و کیسه ندارد؟

آی بنگاه­داران ولنجک، آی مردم شمال شهر- که بارندگی آسمان نیز سهم شما و گرمایش سهم ما پائین­شهری­هاست، آی شهردار، آی محتسب، آی ابناء دنیا، آی آنهایی که شب پسندیدید بر فلق، ای شرافت­کیسه های پول­مسلک، ای زمین­مصّبان زرمروّت،

ما را رها کنید در این رنج بی حساب                    با قلب پاره پاره و با سینه­ای کباب


بگذار شعرا و خوانندگانمان بخوانند: ”... بن بست یاس... محله­ی بنده­نواز .. آی مردم خداتون عاشقه ... لب دریای خون یه قایقه“! بگذار ترانه­سرایانمان از عشق و وصال و فراق و بوسه و آغوش بگویند؛ عزیز برادر! آنها که ندیده­اند. ندیده­اند شبهه گورها - سجاده­های نیمه­شب رزمندگان را که از خیسی باران به گمانم! و هق هق شانه­های شیرمردان خیبر شکن، حاصلخیز شده­بود. واگذار حکایت آسمانی شدن بچه­های دست­فروش را. واگذار روایت غریب شهادت را. بگذار و بگذر برادر! این نیز بگذرد


به گزارش خبرنگار ما از تهران، به رغم اعتراض­های مردمی به دفن کشته­شده­های جنگ در کنار یکی از خیابان­های ولنجک، این کار صورت گرفت تا دامنه­ی اعتراضات مردمی به تصمیمات و اقدامات دولت اصولگرای ایران همچنان گسترده­تر شود.

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ، ساعت: 19:23 ، نگارنده: جسد زنده |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
مطالب پیشین
اول | قبلی | بعدی | آخر
معرفی کتاب
اول | قبلی | بعدی | آخر
موبایل اسلامی(نرم افزار)
- قران کریم با امکان جستجو
- نهج البلاغه
- صحیفه سجادیه
- دعای کمیل
- زیارت عاشورا
- دعای عهد
- اوقات شرعی
- ذکر ایام هفته
اول | قبلی | بعدی | آخر
کلیپ صوتی
- نامه دختر شهید ناصری به پدرش
- ابوالفضل سپهر 5 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 4 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 3 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 2 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 1 (دلبران)
اول | قبلی | بعدی | آخر
کلیپ تصویری
- سامی یوسف 4
- سامی یوسف 3
- سامی یوسف 2
- سامی یوسف 1
اول | قبلی | بعدی | آخر
سرویس عکس
امير لشكر عشق
باید رفت
پرچمدار
آخرين خنده ها
بدون شرح
انگار هیچ خبری نیست
خواب راحت
خاطره بزرگان
عكس سه نفره
اول | قبلی | بعدی | آخر
درباره ما
تصویر وبلاگ

شهدا را به این خاطر دوست داریم که با ما هستند!
هر چند ما با شهدا نیستیم....

نویسندگان
باران
قرار شبانه
یه مسافر
راوی
جنبشی استشهادی
حمید بزم شاهی
ارمینه
جسد زنده
ستاره دریایی
بازمانده
اصف
علیرضا
نویسنده آزاد
يونس
جستجو
.... در حال بارگذاری
آرشیو موضوعی
اجتماعی
پژوهشی
دلنوشت
متفرقه
آرشیو تاریخی
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
دوستان وبلاگی
یه مسافر
قرار شبانه
باران
پله پله تا ملاقات خدا
ارمینه
صراحت
ستاره دریایی
کانال ماهی
ایستگاه اخر ...بهشت
پروانه ی مهاجــر
شاهد
پرستوی مهاجر
جسد زنده
روايت هاي آسماني
فدک
خاكم
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
هیئت مجازی شهدای گمنام
یک بشقاب روانشناسی با سس سیاست
صبح سوخته
عطش!
مجاهدین
واژگون
سرلشگر شهید حاج احمد کاظمی
کربلای 6
شهید امر به معروف زوبونی
افلاکیان
همفکری
پرواز تا بیکران
بازمانده
مهر و وفا
بجا مانده
خادم الرضا(ع)
کبوترانه
ذیغارنشین
ناگفته ها
اسمانی
اکینا نیوز
بهلول (خرناس بلا)
کربلای جبهه ها یادش بخیر!
دستنوشتهاي يك كج ومعوج16+1=17
پرواز تا ناکجا ابادها
دست نوشته های یک ...!
مبارز (یک بچه مسلمون)
اخبار و رویدادهای جنجالی
يونس نوشته ها
آمار وبلاگ
اطلاعات وبلاگ

Powered For
BLOGFA.COM

طراح قالب: تیم پشتیبانی وبلاگ
بازسازی قالب: WindowsLab