تبليغاتX
دفاع مقدس
بگو شهید و برو سر خط بایست ...

یا شاهد

انگاری حالا دیگر باید بگوئیم شهید برویم کمی دورتر بایستیم . انگاری حالا برای عده ای حتی شنیدن نام شهید هم حالی برایشان نمی گذارد . نگاه کن و ببین آنها آنجا در بالاترین نقطه تاریخ ایستاده اند و ما هرچه سریعتر و به تاخت از آنها دور می شویم . 

آن دیروزتر ها و خیلی زود بعد از آنکه آنها برای آن آرمانی که انتخاب کرده بودند ، رفتند ما هم با همان سرعت از راه و روششان دور شدیم . اما خوب آن روزها نامشان هنوز برایمان قداست داشت . هنوز حس شرمندگی از آنها و خانوادهایشان تکراری نشده بود . دیروزترها حداقل نام شهید قطره ای اشک برایمان داشت و آنها را گاهی برای خالی شدن دوست داشتیم . اما همان موقع هم کمتر به فکر دوست شدن با همان شهدا بودیم . اما این روزها از بس گفتیم شرمنده ایم حتی از آوردن نامشان هم فراری هستیم .

آهای شهدا !!!

حتما شنیده اید این روزها عده ای می گویند بردن نام شهید با فضای اجتماعی شهرها سنخیت ندارد و ممکن است بردن نام شهید که بوی رفتن و مرگ می دهد باعث شود رنگ غم به چهره ها بنشیند و خوب شهدا شما هم حتما  راضی نیستید که مردمان این دیار غمگین شوند .

آهای شهدا !!!

اصلا نگران نباشید بعد از شما ماهمه جوره شادیم . خواهشا شما هم گاهی به میان ما نیایید که عده ای غمگین شوند . به هر حال ما هم نگران حال شما ها نیستم و تازه گاهی به جای اینکه بپرسیم ما بعد از شهدا چه کرده ایم ، می گوییم شهدا بعد از ما چه کرده اند .

 ...

آهای شهدا !!!

 حالا اینجا میان ما مردگان ، عده ای حرفهای عجیبی در مورد شما زندگان می زنند . آنها می گویند :(( درست است که آنها آدمهای خوبی  بودند ،اما بهتر است این روزها کمتر از آنها بگوئیم . اینگونه مردم را کمتر به یاد آن روزهای پر از غم و درد می اندازیم . ))

آهای شهدا !!!

    گویی در نظر آنان ،آن روزها ما اصلا حس خوش غرور نداشتیم . آن روزها آزاد سازی خرمشهر و مهران آن هم در آن شرایط پیچیده اصلا چیز عجیبی نبود . آن روزها با آن همه کشور جنگیدن  کار پیچیده ای نبود و از همه مهمتر تاثیر نفس قدسی آن پیرمرد دوست داشتنی جماران  بر روح جوانان آن روزها و البته جوانان این روزها و جوانان همه روزها هم لابد چیز عجیبی نیست .

آهای شهدا !!!

    گیج شده ام . اینان چه می گویند ؟ اینان که آن روزها در نظرشان سیاه و ناراحت کننده و خشن به نظر می آید را نمی شناسم . اینان را نمی شناسم . اینان هیچ رنگ و بویی از مردمان این دیار ندارند . اینان از اهالی کشوری که می شناسم نیستند . دیاری که من می شناسم مردمانش تک تک ، همیشه تاریخ خواهند گفت :

من ایرانیم ، آرمانم شهادت

 

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ، ساعت: 16:27 ، نگارنده: بازمانده |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
دل ما برایت تنگ شده ...

... خواهرم که دختر توست، دیشب نشست و برایت درد و دل کرد، نوشت و نوشت تا از هوش رفت،من اشک ریختم و آه کشیدم و بغض گلویم را می فشارد و به اکرار میگفتم دل ما برایت تنگ شده،نه غصه داریم نه گله،فقط میگوییم دلمان برایت تنگ شده، همین ! ... !

خواهرم که دختر توست! اینچنین نوشت :

اي كاش محبت و عاطفه از ميان انسان ها رخت بر مي بست، اي كاش به هم وابسته نبوديم، اي كاش گل محبت را در دل نمي پروراندم و خود را به تو مأنوس نمي كردم تا از غم جدايي ات سال ها بگويم، اي كاش از همان لحظه آشنايي چشمهايم را مي بستم و دل به خدا مي دادم.

كاش مي شد باز هم به اين دنيا برگردي، زيرا حرف هاي ناگفته بسياري داشتم ولي آنقدر زود ترك مان كردي كه وقت نشد بگويم دوستت دارم، مانند كبوتر سفيد از بام خانه پرگشودي و به سوي آسمان ها شتافتي.

دسته گلي را كه بر مزارت گذاشتم ديگر نديدم.

 شايد آن را برداشته باشي و بخواهي بگويي يادت هستم.

اگر دوستت نداشتم شب ها برايت گريه نمي كردم، هنگامي كه تو را در درون قبر گذاشتند انگار تو در آن لحظه خنديدي نمي دانم چرا؟

هر روز كنار عكس كهنه و قديمي ات مي روم و به ياد خاطراتت اشك مي ريزم دستهايت را به خاطر درم كه مرا نوازش مي كرد. نمي دانم آيا كسي هنوز تو را به خاطر دارد يا نه.

شنيدم انسان ها فراموش كار و جايز الخطاء هستند. اما چقدر نمي دانم به اندازه اي كه عزيزان خود را فراموش كنند و دل به ماديات بسپارند.

مي دانم كه جايت راحت و خوب است، اما نمي دانم باغم فراغت چه كنم، چه كنم كه دل كوچك من براي تو پرپر مي زند تا شايد روزي از اين قفس پرواز كنم و به سوي تو بيايم و در آنجا بگويم پدر عزيز دوستت دارم.

پ.ن: بابا همه خیال میکنند ما کمبود محبت داریم ...!

این را بخوانید : "بابا سلام!"

از :  www.khakm.blogfa.ir

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ، ساعت: 18:6 ، نگارنده: جنبشی استشهادی |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
آجرک الله یا صاحب الزمان
باز یاد آن روز تلخ می افتد که جمعه 8 ربیع الاول بود
روزی تلخ و فراموش ناشدنی برای مهدی...

مهدی تنها فرزند «حسن ابن علی» بود
حسن ابن علی مهدی را خیلی دوست داشت، چون او آخرین برگ شجره طیبه خاندان امامت و ولایت بود و باید بعد از پدر مسئولیت سنگین ولایت بر جهان تشیع را بر عهده میگرفت
پدر می باید قبل از شهادت خویش، مهدی را برای پذیرش این مسئولیت آماده میکرد
این ارتباط توام سبب شده بود که رابطه عاطفی مهدی با پدرش به نهایت خود برسد و وابستگی اش به پدر بیشتر شود

روزها از پی هم می آمدند تا اینکه روز موعود فرارسید و ....
پدر را آرام آرام به خاک می سپردند و مهدی این صحنه ها را به خاطر می سپرد
در آخرین لحظات هجران، غمی جانسوز در چشمان پدر موج می زد

آری غم...
پدر میدانست که آیندگان در حق پسرش وفا نمیکنند و او را تنها میگذارند
پدر میدانست که دیگر مهدی تنها میشود و جز خدا یاوری ندارد
پدر میدانست مردمان این خاک به جای دعای برای پسرش به فکر خویشتن هستند و ....

آری، پدر میدانست...
مهدی غریب میشود و نجوای دلش را مجبور است مثل جدش علی(ع)، با چاه در میان بگذارد
کسانی که قرار است یاورش شوند، از سر سادگی به انحراف کشیده میشوند و راه خود بیرون میروند
کسانی از پشت به پسرش خنجر میزنند و مهدی سایه پدر را بر سر ندارد که در کنارش باشد تا دلداری اش دهد

دلم برای مهدی می سوزد، چون...
من در دنیای خویش غرق شده ام و از دعا برای مهدی غافلم
من به چیزهایی تکیه کرده و اهمیت میدهم که هیچ ثمره ای برای من ندارد
در دعاهایم به فکر خویشم نه مهدی

اما من...
وقتی گرفتاری سراغم می آید پس از خدا به کرامت مهدی متوسل میشوم
وقتی این دنیا مرا به حال خود میگذارد و به من اهمیت نمی دهد، فقط مهدی را دارم

ولی مهدی...
اگر خطا کنم، از حقش میگذرد
اگر دعا نکنم رنجیده نمی شود
به دعای من محتاج نیست، این منم که به دعا برای او محتاجم
به امید روزی است که حداقل 313نفر در یک بازه زمانی بتوانند یاور حقیقی اش باشند

ای کاش...
روزی آدم شوم، آدمیت را در راه مهدی بودن میبینم
بتوانم از یاران مهدی باشم
بتوانم دل او را شاد کنم، تا خود شاد شوم
...
***

سامرا

حسن ابن علی که بود؟
ایشان در جمعه 8 ربیع الآخر سال 231ه.ق در مدینه چشم به جهان گشودند
نام پدرشان «علی النقی(ع)» و نام مادرشان «امّ ولدی (نام های دیگر:حدیث، سوسن، سلسیل)» بود
به ایشان کنیه «ابو محمد» دادند و ملقب «ابن الرّضا، زکی، هادی و عسکری» بودند
امامت ایشان از سال 254ه.ق آغاز شد و 6 سال ادامه یافت
ایشان در سن 29 سالگی در 8 ربیع الاول سال 260ه.ق چشم از جهان فروبستند و در کنار پدر بزرگوارشان «امام هادی(ع)» زمین در سامرا به خاک سپره شدند
***

ویژگی های شخصیتی ایشان
پدر مهدی مردی مهربان و مومن بود
زهد، کمترين محصول درخت ايمان وی بود
و کرامت، کوتاه‏ترين سايه شاخ و برگ‏های عظمتش

ایشان در باب علم آموزی با توجه به شرایط زمان خویش فعالیت های گسترده ای انجام دادند و به تربیت شاگردان و گسترش معارف اسلام و رفع شبهات پرداختند
***

خلاصه حیاتنامه
ایشان با چهار تن از خلفای عباسی هم دوره بودند
1- المستعين بالله
2- المعتزّ بالله (معتز عباسی) (۱۵۲- ۲۵۵)
3- المهتدی بالله (مهتدی عباسی) (۲۵۵- ۲۵۶)
4- المعتمد بالله (معتمد عباسی) (۲۵۶- ۲۷۹)

یکی از ویژگی های خلفای عباسی فشار بر امامان هم عصر خود بود، امام حسن عسکری نیز از این قضیه مثتثنی نبودند
بطوریکه در زمان «امام جواد(ع)» و «امام هادی(ع)» و «امام حسن عسکری(ع) به اوج خود رسیده بود
علتی که به امام لقب عسکری را داده بودند این بود که ایشان را در میان لشکریان(محله سکونت سربازان حکومت) سکنا داده بودند و از ایشان مراقب خاصی میکردند و این به دو دلیل بود:
1: آن زمان شیعه به یک قدرت عظیم در عراق درآمده بود و حکام آن زمان از این امر می هراسیدند
2:خاندان عباسی به این قضیه معتقد بودند که فرزند ایشان از بین برنده حکومت های باطل و پراکنده است و این سبب میشد که امام بیشتر در مراقبت باشند(همانند ترس فرعون از تولد موسی)
- حتی امام را مجبور کرده بودند که دوشنبه ها و پنج شنبه ها در دربار حاظر شوند، معتز به این هم کفایت نکرد و حتی دستور داد ایشان را زندانی کنند
***

شاگردان ایشان
ابو عمرو عثمان بن سعید عَمری (نائب اول امام زمان)
احمد بن اسحاق قمی
ابراهیم بن مهزیار
ابو هاشم داود بن قاسم جعفری
محمد بن حسن صفّار
محمد بن عثمان بن سعید عمروی (نائب دوم امام زمان)
عبد الله بن جعفر حمیری
احمد بن محمد بن مطهّر
ابوسهل اسماعیل بن علی
محمد بن صالح بن محمد همدانی
***

نفرین نامه
واژه ها قدرت بیان مفهومی را برای این فاجعه(بمب گذاری انفجار حرم عسکریین) ندارند ای بشر
چه بگویم که قلب هایی را شکستی ...
همه قلب ها به کنار
فقط این را بدان که تو خانه پدر مهدی(عج) را خراب کردی
و سزا و جزایت و نیز حساب و کتابت با اوست
پس خود را آماده کن برای روزهایی سخت که بعید میدانم او به این سادگی گذشت کند...

دیگر واژه ای را نمیتوانم تصویر کنم...
سامرا » قبل و بعد بمب گذاری
***

برگرفته از » ویکی پدیا

یاعلی
یونس
| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ، ساعت: 7:54 ، نگارنده: يونس |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
متولد سال 69

 بعونه

 

گندت بزنند!درست وقتي به دنيا آمدي كه همه چيز امن و امان بود

زمانه مي رفت تا جنگ و جبهه را از ياد ببرد! داغ هجران امام هم مي رفت تا [ديگر آرام ،آرام ] يخ كند

- همه چيز امن و امان بود -

خودي ها زير سايه سيدنا القائد لم داده بودند

بقيه هم داشتند ماشين كار را راه اندازي مي كردند تا برايت رفاه بسازند

توي خيابانها بجاي صداي آ‍ژير خطر و صداي "شنوندگان محترم توجه فرماييد صدايي كه مي شنويد..... بوووووووب"

به جاي اين صداها ، صداي همهمه ي مردمي مي آمد كه توي صف ايستاده بودند و بر سر وكله ي هم مي زدند!

صفهايي بلند و طولاني... به وسعت هفده سال... كه گويا مرغ و متكا توزيع مي كردند ،‌دوراني كه همه سختي كشيده ها دو تا پاي ديگر هم " كش " رفته بودند و از فلاكت جنگ وخونريزي و قحطي و غيره  ... در رفته بودند

براي فراز از  1510 سال بدبختي ، همه به اعتياد روي آورده بودند! 

اعتياد به خوردن و خوابيدن ! دوران ، ‌دوران آسايش بود ! دوران بخوريد و بياشاميد و [عجالاتا مهم نيست] اسراف هم بكنيد......

سال 69...

حقيقتا شهر را هم ، آنقدر خوب آب و جارو كرده بودند كه گويي همه چيز شهر دوباره متولد شده بود،

حتي انسانهايش! كه هم زيباتر شده بودند و  هم ذائقه هايشان ديگر مثل گذشته نبود، كه انگار آنهم شده بود متولد سال 69

 

ديگر گرد و خاك همه را به سرفه مي انداخت! مر دم از آتش وحشت داشتند ! همه  سرگرم بودند.... بايد يادشان مي رفت  راه قدس را ... راه كربلا را...  جنگ جنگ تا رفع همه ي فتنه ها را ...

بايد يادمان مي رفت...

زمين هم به اندازه كافي كشته داده بود كه حالش از جنگ خونريزي بهم مي خورد!كه تحمل فتنه آسانتر بود، زمين

يك روز خوش به خودش نديده بود ! حالا مي خواست استراحت كند...

و تو درست در زماني به دنيا آمدي كه محكوم بودي  به خوشي! به بي دردي ! به استراحت ‌،  تو هم بايد كوپنت را مي گرفتي و در صف توزیع مرغ و متکا می ایستادی و سهمیه ی بی دردی ات را می گرفتی ! خميازه هم نمي كشيدي!

 

هه ..! خنده دارد به خدا ... به ما که رسید خاک هم تمام شد! از آن همه خاك به قاعده ی یک سرفه کردن هم به ما نرسید!

باید صبح زود بیدار می شدی ، مثل بچه هاي با ادب به پدر "گود مرنینگ" می گفتی ، دندان هایت را مسواک می زدی ،صورتت را با صابونی که بوی تندی مي داد ،  مي شستي- که گرد و خاکی را که احیانا طول شب روی صورتت نشسته بود را پاک کنی ـ صبحانه ات را كامل مي خوردي و به مدرسه می رفتی ! تا روزی مهندس شوی و برج روی برج بیندازی ! تا پول روی پول بگذاري تا....

به جای این که زیر ماشین کار ، له شوی ، سوارش شوی ! و  له كني...

 

دعا !" تنها یادگاری بود که برایت گذاشته بودند ! می رفتی دعا کنی ، کل زندگیت را مرور می کردی "...

 خنده ات مي گرفت! دردی نداشتی که از خدا درمانش را بخواهی !! بیشتر فکر کردی... ، توی دل قهقه ای زدی !

درد گراني پياز و کمبود سیب زمینی و آب شور و هوای گرم و دود سيگار و ....

آه! خداي من!  یعنی از آن همه خاک حتی به قاعده ی یک سرفه کردن هم به ما نمی رسید ؟! تا حداقل دعا كنيم سرفه هايمان خوب شوند؟؟!!

 

 تو ! در دوراني به دنيا آمدي که محکوم بودی به جای عمل ، حرف بزنی ، بحث کنی ! دلیل علمی بياوري!

باید نظر می دادی که "جدول خیام ـ پاسکال را ابتدا چه کسی پیدا کرده ! باید خیلی علمی و "با ادب نوشته هاي هدايت را نقد فني مي كردي ! چشم هايت را بايد مي شستي و جور ديگر بايد مي ديدي ...

نظریات فلان دانشمند را که حالت را به هم می زند بايد تحليل مي كردي ،‌ البته خیلی "بی طرفانه" و مودبانه !...

برای اینکه "سه نشود و تابلو نباشی ادای آدم های آرام را هم در می آوردی! " [و بچه گرگي را با تمام احساس نوازش مي كردي حتي اگر گربه خانگي ات را ديروز خورده بود...]

زمانه ، ‌زمانه ايي بود ،كه چشمها را بايد مي شستي ! و شايد مغز ها را هم....

 

در دورانی که "سوختن" حرام است ! یا اگر می سوزی باید به تکنولوژی روز متوسل شوی تا دود نداشته باشی چون نزدیکانت به دود حساسيت دارند!

باید برای تمام عقایدت هزار جور "برهان بیاوری ! باید نرم رفتار کنی تا خدای نکرده کسی از دینت "زده" نشود!

بايد به همه را بيايي ،در روزگاری که باید اثبات کنی "سیلی خوردن درد دارد ! تازه بعد هم بايد اثبات کنی که آیا کسی که "سیلی" خورده درد کشیده یا کسی که "سیلی" زده ، یا موضوع سیلی خوردن را از زوایای دیگری بررسی کنی ! صدایی که بعد از سیلی خوردن شنیده می شود از دست زننده است یا از صورت خورنده !؟

 ـ خداي اجر دهاد جناب مولوي را - دورانی که حرف اول را "حرف" می زند ! تو می خواستی عمل کنی ! نشان دهی اثبات کنی ...!

 

آه! خداي من! لعنت به من ! آیا من به اختیار خودم در این روزگار بی درد به دنيا آمده بودم؟!

خنده دار است !كه از آن همه خاک حتی به قاعده ی یک سرفه کردن هم به ما نرسید...
نویسنده: حزب اللهی؟! 
| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ، ساعت: 21:32 ، نگارنده: نویسنده آزاد |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
بدون تیتر...

زنگ زده بود که نمی تواند بیاید دنبالم ، باید منطقه میماند.دلم خیلی تنگ شده بود.انقدر اصرار کردم که اجازه داد بلیط بگیرم و با اتوبوس برم اسلام آباد.

کف آشپز خانه تمیز شده بود.همه ی میوه های فصل توی یخچال بود و توی ظروف ملامین چیده بودشان.

کباب هم آماده بود روی اجاق .بالای یخچال یک عکس از خودش گذاشته بود با یک نامه.

وقتی می آمد خانه من دیگر حق نداشتم کار کنم.بچه را عوض میکرد .شیر براش درست میکرد.سفره را می انداخت و جمع میکرد.پا به پای من مینشست و لباسهارا میشست پهن میکرد و خشک میکرد و جمع میکرد.انقدر محبت به پای زندگی میریخت که [همیشه احساس خجالت نسبت به کاهاش و رفتارش داشتم] و بهش میگفتم:-درسته کم میای خونه ولی من تا محبت های تو رو جمع کنم تا یک ماه وقت دارم ـ نگاهم میکردو میگفت :((تو بیش تر از اینا به گردن من حق داری))یک بارهم گفت:

((من زودتر از این جنگ تمام میشم وگرنه بعد از جنگ بهت نشون میدادم چطور تمام این روزهارو جبران میکنم))

به  نقل ازهمسر شهيد حاج همت

============================

سلام دوستان.

با عرض خواهی از جناب ستاره دریایی که مطلبشون رو ویرایش کردم اما یکی دو روز پیش در وبلاگ یکی از دوستان دو تا لینک دانلود دیدم که چیز جالبی بود. قسمتی از متن این دوستمون رو همراه با لینکهای قرار داده شده توی وبلاگ میذارم به امید اینکه بقیه دوستان هم استفاده کنن. و البته اگر علاقه مند به مسائل بین المملی و بخصوص اوضاع لبنان هستید خوندن این کتابها رو از دست ندید.

"این کتاب در 25 سال پیش نگاشته شده است ولی خواننده فکر می کند همین امروز  این کتاب  تالیف شده  در این کتاب از  حزب کتائب و  مسیحی ها و  جمیل   گفته شده است از جنبلاط با دارو و دسته دروزی ها حرف به میان آمده و جایگاه و خواستگاه حزب ا.. و امل و بطور کلی حرکه المحرومین  شرح داده شده است  این کتاب رو برای آشنایی با تحولات  امروزه لبنان   هرآنچه رو که می خواید بدونید  از  بازیگران این صحنه  از سیاست مطالعه کنید ....چرا فرانسه از گروه 14 مارس حمایت می کند ؟ نقش سوریه در لبنان از کجا شروع شد؟ جزب الله در کدامین مزرعه  و باغ به بار نشست ؟

همه اینها رو از زبان  شهید مصطفی چمران   در  کتاب لبنان  خواهید فهمید این کتاب رو از دست ندید !

کتاب از دو لینک زیر قابل  گرفتن است .فرمت آن  PDFهستش و چیزی نمی مونه جز التماس دعا !

با راست کلیک  و انتخاب گزینهSA VE   TARGT  as  

دانلود شود

 لبنان _لینک شماره1

لبنان _ لینک شماره2

 

                                        با تشکر از سایت شهید چمران"

 

| [ابتدای مطلب] | [ابتدای صفحه]
روز: دوشنبه هشتم بهمن 1386 ، ساعت: 17:15 ، نگارنده: ستاره دریایی |
باز نشر مطالب « دفاع مقدس » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است .
Copyright 2007 . All Right Reserved
مطالب پیشین
اول | قبلی | بعدی | آخر
معرفی کتاب
اول | قبلی | بعدی | آخر
موبایل اسلامی(نرم افزار)
- قران کریم با امکان جستجو
- نهج البلاغه
- صحیفه سجادیه
- دعای کمیل
- زیارت عاشورا
- دعای عهد
- اوقات شرعی
- ذکر ایام هفته
اول | قبلی | بعدی | آخر
کلیپ صوتی
- نامه دختر شهید ناصری به پدرش
- ابوالفضل سپهر 5 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 4 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 3 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 2 (دلبران)
- ابوالفضل سپهر 1 (دلبران)
اول | قبلی | بعدی | آخر
کلیپ تصویری
- سامی یوسف 4
- سامی یوسف 3
- سامی یوسف 2
- سامی یوسف 1
اول | قبلی | بعدی | آخر
سرویس عکس
امير لشكر عشق
باید رفت
پرچمدار
آخرين خنده ها
بدون شرح
انگار هیچ خبری نیست
خواب راحت
خاطره بزرگان
عكس سه نفره
اول | قبلی | بعدی | آخر
درباره ما
تصویر وبلاگ

شهدا را به این خاطر دوست داریم که با ما هستند!
هر چند ما با شهدا نیستیم....

نویسندگان
باران
قرار شبانه
یه مسافر
راوی
جنبشی استشهادی
حمید بزم شاهی
ارمینه
جسد زنده
ستاره دریایی
بازمانده
اصف
علیرضا
نویسنده آزاد
يونس
جستجو
.... در حال بارگذاری
آرشیو موضوعی
اجتماعی
پژوهشی
دلنوشت
متفرقه
آرشیو تاریخی
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
دوستان وبلاگی
یه مسافر
قرار شبانه
باران
پله پله تا ملاقات خدا
ارمینه
صراحت
ستاره دریایی
کانال ماهی
ایستگاه اخر ...بهشت
پروانه ی مهاجــر
شاهد
پرستوی مهاجر
جسد زنده
روايت هاي آسماني
فدک
خاكم
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
هیئت مجازی شهدای گمنام
یک بشقاب روانشناسی با سس سیاست
صبح سوخته
عطش!
مجاهدین
واژگون
سرلشگر شهید حاج احمد کاظمی
کربلای 6
شهید امر به معروف زوبونی
افلاکیان
همفکری
پرواز تا بیکران
بازمانده
مهر و وفا
بجا مانده
خادم الرضا(ع)
کبوترانه
ذیغارنشین
ناگفته ها
اسمانی
اکینا نیوز
بهلول (خرناس بلا)
کربلای جبهه ها یادش بخیر!
دستنوشتهاي يك كج ومعوج16+1=17
پرواز تا ناکجا ابادها
دست نوشته های یک ...!
مبارز (یک بچه مسلمون)
اخبار و رویدادهای جنجالی
يونس نوشته ها
آمار وبلاگ
اطلاعات وبلاگ

Powered For
BLOGFA.COM

طراح قالب: تیم پشتیبانی وبلاگ
بازسازی قالب: WindowsLab